#روناک
#روناک_پارت_72
ناصر لبخند کودکش را که دید طاقت نیاورد، او را از روی پاهای پروین برداشت و گفت:"این خوشگل خانوم چشم به راه باباش بوده ، خی معلوم است که خوابش نمی برد."
پس از این حرف با دستانش روناک را تا جایی که می توانست در هوا گرفت و شروع به چرخیدن کرد.خنده های روناک نشان می داد که او هم از این کار لذت می برد.شاید هم شوق و هیجان روناک از آن کار مانند شادی پرنه ی کوچکی بود که برای اولین بار پرواز می کند. ناصر همان طور که دور خودش می چرخید مثل این که تعادلش را از دست داده باشد به یکباره به زمین نشست. اما در همان حال روناک را محکم بر سینه فشرد تا مبادا به زمین بیافتد.
پروین با دیدن این صحنه شتابان خود را به ناصر رساند و روناک را از دستان او گرفت.به ناصر نگاه کرد که چگونه سرش را بین دو دستش گرفته بود و دندان هایش را روی هم می فشرد. پروین سراسیمه پرسید:"چه شده ناصر؟ حالت خوب است؟"اما در جواب او ناصر چیزی نگفت.پروین برای ثانیه هایی درمانده و مضطرب ایستاده بود و نمی دانست چه کند، اما یک دفعه گویا که به خود آمد. بچه را روی متکا نهاد و خودش به آشپزخانه رفت و خیلی زود با لیوانی آب قند برگشت.کنار ناصر نشست و در حالی که قند ها را با قاشق در آب حل می کرد به او نگریست.دستپاچگی و تشویش به خوبی در رفتارش نمایان بود.چند دقیقه ای که گذشت، حال
ناصر تا حدودی بهتر شد.سرش را بلند کرد و چون کسی که از خواب بیدار شده باشد نگاهش را به اطراف چرخاند.پروین با صدایی بغض کرده پرسید:"حرفی بزن ناصر دارم نصف عمر می شوم یکدفعه چی شد؟"
ناصر که سعی داشت حال خودرا طبیعی جلوه دهد لیوان را از پروین گرفت و گفت:"چیزی نیست نفهمیدم چطور شد که سرم گیج رفت و جلوی چشمام سیاه شد."پروین گفت:" حتما گرما زده شده ای.شاید هم فشارت پایین آمده.تو این روزها به خاطر کارهای اداره به کلی از خودت غافل مانده ای.اصلا باید چند روزی را مرخصی بگیری و توی خانه استراحت کنی."ناصر آرام گفت:" نگران نباش حالا که طوری نشده،حال روناک چطوراست؟ یک لحظه فکر کردم از دستم افتاد."پروین به روناک اشاره کرد که انگشت در دهانش گذاشته بود و آن را می مکید و گفت:" بچه طوریش نشده قدیمی ها می گویند بچه ها تا وقتی که پا بگیرند فرشته ای همیشه با آنهاست و مراقبشان است."ناصر لبخند کمرنگی زد و گفت:"مثل اینکه فرشته ی این بچه خیلی فرز است،چون به موقع کمکش کرد.اگر خدای ناکرده اتفاقی برایش می افتاد هیچ وقت خودم را نمی بخشیدم."پروین گفت:"الحمدالله که بخیر گذشت.تو را به خدا تو هم از این به بعد بیشتر مراقب خودت باش.حالا هم بلند شو وبرو بخواب تا حالت سر جایش بیاید."
پروین متکا را که زیر سر همسرش نهاد،کمی بعد پلک های بی حال ناصر روی هم افتاد و خوابش برد.پروین نگاهی به چهره ی خسته ی ناصر در خواب و بعد نظری به روناک افکند که فارغ و بی خیال از هر نگرانی و غصه ای پاهایش را در هوا تکان می داد و با آن ها بازی می کرد.به یاد حرف عصمت افتاد که بارها گفته بود:"بخت اولاد بسوزد.هرکاری بتوانی برایش می کنی.حاضری دار و ندارت و حتی جانت را هم فدایش کنی تا مبادا چشم زخمی به او برسد.نفست به نفس او بند است.آه اگز بچه هم نصف محبت و وفای پدر و مادر را داشت آن وقت چه می شد؟"پروین حالا به وضوح دیده بود که ناصر با وجود درد و ناراحتی باز هم در درجه ی اول دلواپس روناک و سلامتی وی بود و وقتی که او را صحیح و سالم دید آنگاه خودش هم آرام گرفت.
romangram.com | @romangraam