#روناک
#روناک_پارت_71
وقتی که رحیم آقا نام اقوام خانواده ی پدر بچه را به زبان می راند، نگاه پرسشگر سایرین بر روی ناصر ثابت ماند. بالاخره مهم ترین قسمت مراسم که همگی منتظر آن بودند و همانا نام کودک بود فرارسید.رحیم آقا که قبلا اسم کودک را از ناصر شنیده بود نام روناک را در گوشه بچه خواند. کودک با شنیدن نام روناک لبخندی بر لب های کوچکش نقش بست.یکی از بچه ها گفت:"نگاه کنید از اسمش خوشش امده دارد می خندد."اسم روناک را چند روز قبل از تولد بچه ناصر و پروین با توافق یکدیگر مشروط بر دختر بودن طفل انتخاب کرده و اکنون نیز از این انتخابی راضی بودند.تولد بچه باعث شده بود خوشبختی آن ها دو چندان شود. صدای خنده ها و گریه هایش گرما بخش زندگیشان شده بود.در این بین پروین خود را بیش تر از همه خوشبخت می دید.گاهی اوقات نمی توانست این همه خووشبختی را که به او روی آورده بود باور کند و بعضی اوقات هم از این همه سعادت بیم داشت.می ترسید که مبادا این روزهای زود گذر و خوش موقتی و گذرا باشد.در کل خودش را شایسته این همه موهبت الهی نمی دانست.شوهری داشت مهربان و صمیمی که عاشقش بود.خانه ای که آشیانه ی مهرشان محسوب می شد و دختری زیبا که بیشتر از جان دوستش دارد. به واقع هم که روناک کوچکشان بسیار زیبا و دوست داشتنی بود.اغلب کسانی که روناک را می دیدند عقیده داشتند که بچه به پروین شباهت زیادی دارد.روناک پوستی نرم و سفید داشت که به برگ گل شباهت داشت.چشم های درشت و سیاه رنگش انعکاس چشم های پروین بود.لبهای کوچکش به هنگام باز شدن به غنچه ای می ماند که در حال شکفتن است.هر چند که بیشتر بچه ها در هنگام تولد این خصوصیات را دارند و مانند فرشته های کوچک در روی زمین هستند.اما در نظر همه ی پدر ها و مادر ها کودک خودشان آفریده ای یگانه و بی همتاست که نمی توان با هیچ موجود دیگری مقایسه نمود.
و این باور در مورد ناصر و پروین هم صدق می کرد.به عقیده ی آن ها روناک دردانه ای بود که خدا برای آن ها ارزانی داشته بود.در مجموع این گوهر های یکتا احتیاج به مراقبت و نگهداری زیادی دارند، اما خداوند این توانایی را به مادر می بخشدکه حتی نیمه های شب هم به محض شنیدن گریه ی بچه اشاز خواب ناز بسدار شود و تا وقتی که طفلش را آرام نکند و نخواباند، چشم های خسته خود را بر هم ننهد.در مورد نیز همین طور است. هر چند که وظایف او با زن متفاوت است. لیکن هدف یکی است.کسی که پدر می شود می کوشد تا با تلاش بیشتر وسایل راحتی خانواده اش را فراهم سازد.مسئولیت سنگین پدری را در کنار همسرش می پذیرد.حالا خود را کامل تر از گذشته می بیند و وقتی که می بیند آسایش و راحتی همسرش در سایه ی کار و همت اوست، از هر کوششی دریغ نمی کند تا زمانی که بار خود را به سرمنزل مقصود برساند.ناصر از روزی که پدر شده بود و در حقیقت عضو جدیدی به خانواده دو نفرشان اضافه شده بود، تصمیم گرفت که تلاش خود را مضاعف کند. او از زمانی که در اداره شروع به کار کرده بود، به خاطر برخی مسائل شخصی و جریانات بعد از انقلاب تا کنون نتوانسته بود که از نظر موقعیتی جایگاه بهتری را در آن اداره پیدا کند. هرچندر لیاقت او در کارش برهمه ثابت شده بود اما می بایست صبر می کرد تا زمان مناسب فرا برسد و اینک احساس می کردکه آن زمان موعود نزدیک است.می دانست که این فرصت طلایی را نبایدبرای لحظه ای هم از دست داد . صبح ها که سر کار می رفت به امید پیشرفت قدم در اداره می نهاد و زمانی که ساعت بازگشت از اداره فرامی رسید به شوق دیدار همسر و فرزندش، به شتاب خود را به خانه می رساند.
برخی از همکارانش از جمله جواد می خواستند که کمی از وقتش را با آنها باشد. و ساعتی را دور از مشکلات زن و بچه و زندگی دور هم خوش بگذرانند. برای آن ها خیلی عجیب بود که مردی تا به این حد به زندگی اش وابسته باشد.اما فقط ناصر خود عمق این علاقه و دلبستگی را می فهمید. او دیگر مسری را به غیر از خانه تا اداره و بعد محل کار تا خانه را نمی شناخت.آن گردش های دوران تجرد و آن لحظه های خوش زودگذر ایام جوانی را دیگر در شان خود نمی دید.
***
بعد از ظهر پنچشنبه ای از شهریور ماه که اداره تعطیل شدناصر در مسیر برگشت به خانه در حال تهییه برنامه ای برای فردا بود.،چرا که می خواست روز جمعه زن و فرزندش را به گردش ببرد.هنوز به نتیجه ی خاصی نرسیده بود که به خانه رسید.وارد حیاط که شد یکراست به سوی حوض رفت و چند مشت پیاپی آب به صورتش زد. دانه های درشت آب از صورت و لای دستانش فرو می ریخت در زیر ور خورشید می درخشید.
هوا هنوز هم در طول روز گرم بود ولی اکنون با حرکت کردن خورشید به جانب مغرب هر لحظه از گرمای هوا کاسته می شد و جای آن را خنکای مطبوعی می گرفت.داخل اتاق شد و پروین را دید که روناک را روی پاهایش ذاشته و آرام آرام تکان می دهد.صدای لالایی خواندن پروین همزمان با ورود ناصر به اتاق قطع شد.پروین می خواست بلند شود اما وقتی بچه را دید که در حال خوابیدن است، همان طور نشسته به ناصر سلام کرد.ناصر نیز سلام کرد و سپس به سمت روناک رفت.کنار او زانو زد و گونه های نرم و برجسته او را بوسید. همین که ناصر سرش را عقب برد روناک چشمانش را گشود و به پدر لبخند زد. پروین گفت:" انگار این نیم وجبی خیال خوابیدن ندارد. یک ساعت است که اورا روی پاهایم تکان می دهم."
romangram.com | @romangraam