#روناک
#روناک_پارت_70

جلوی اولین ماشینی را که نزدیک شد را گرفت و ادرس بیمارستان را داد.با این که هنوز اواخر خرداد ماه بود و هوا آنقدر گرم نشده بود، اما سر و روی ناصر را گویی با آب شسته بودند. دست مال را از جیبش در اورد و دانه های عرق را از روی پیشانی اش پاک کرد.کلافه بود. حرکت ماشین در نظرش خیلی کندمی آمد.در طول مسیر چند بار از راننده خواست تا تند تر براند. اتومبیل که جلوی بیمارستان ترمز کرد ناصر اسکناسی به راننده داد و از ماشین پیاده شد.صدای راننده را از پشت سر شنید که داد زد:"آقا بقیه پولتان."اما توجهی نکرد و به سمت در بزرگ و سفید بیمارستان پیش رفت پشت در عده ای زن و مرد ایستا ده بودند و ظاهرا دربان اجازه ی ورود به آن ها را نمی داد.

ناصر خود را از بین جمعیت بیرون کشید و به مردی که آنسوی در قرار داشت گفت:"باز کن کار دارم." دربان گفت:" همه کار دارند ولی اگر قرار باشد که همه را به داخل راه بدهم که نمی شود."ناصر که حوصله جر و بحث نداشت صدایش را بلند کرد و گفت:"من عجله دارم آن داخل به من احتیاج است"مرد دربان وقتی گفته ی ناصر را شنید نگاهی به سرتاپای او افکند.فکر کرد شاید او یکی از کارکنان یا دگتران بیمارستان باشد که در داخل به او نیاز است. هر چند که او را قبلا در آن جا ندیده بود.به ادازه ی وارد شدن یک نفر در را گشود و اجازه داد که ناصر داخل شود. داخل کریدور که گشت. مشخصات پروین را به پرستاری داد که او هم با انگشت به قسمتی از راهرو اشاره کرد.

هنگامی که به همان جایی که پرستار به او گفته بود رفت، چند در بسته را روبروی خود مشاهده کرد. نکی دانست که پروین در کدام اتاق است. با در ماندگی به در اتاق ها چشم دوخته بود که در یکی از اتاق ها باز شد و عصمت از آن بیرون آمد. وقتی چشمش به ناصر افتاد به سمت او آمد. ناصر مات و مبهوت عصمت را نگاه می کرد و منتظر شنیدن خبری از جانب او بود.عصمت جلو آمد. لبخندی زدو گفت:"چشمتان روشن. چند دقیقه پیش بچه تان به دنیا آمد.یک دختر سالم و خوشگل."ناصر ذوق زده پرسید:"حال پروین چطور است؟"عصمت به در اتاق اشاره کرد و گفت:" حالش خوب است. دکتر گفته دو سه ساعت دیگر مرخص است." ناصر سر به آسمان بلند کرد و از اعماق جان خدا را شکر کرد.احساس پدر شدن بیش از آن که تصورش را می کرد لذت بخش بود.

***

یک هفته بعد در خانه ناصرو پروین شور و نشاط خاصی به چشم می خورد. دم صبحی طبق یک رسم دیرینه زائو و نوزاد پس از یک هفته به حمام رفتند. در ابتدا پروین به کمک عصمت و پروانه بچه را غسل داد. پس از این که مادر و طفل هر دو پاک و مطهر شدند، نوبت به مراسم نامگذاری رسید که آن نیز به عهده بزرگ جمع بود.رحیم آقا در بالای خانه نشسته بود و در اطراف هم عصمت و پروانه و یاور به همراه بچه هایشان حضور داشتند.پروین پیراهن گلداری که ناصر چند روز به عید مانده برایش خریده بود را بر تن و روسری سفید رنگی را بر سر داشت و طفل خود را چون گنجی در بغل گرفته بود و نگاه از چهره اش بر نمی داشت.

رحیم آقا رو به پروین کرد و گفت:"دخترم بچه را بیاور این جا"پروین بلند شدو با احتیاط بچه را به او سپرد. رحیم آقا ابتدا دعاهایی را زیر لب زمزمه نمود و بعد با صدای بلند گفت:"صلوات بر محمد و آل محمد." حاضران همه با هم صلوات فرستادند.رحیم آقا بچه را کمی بلند کرد و طرف راست سرش را نزدیک دهان خود برد.سپس در گوش راست او شروع کرد به خواندن اذان. نوزاد آرام و بی صدا بود.انگار نوای اذان برایش دلنشین تر از هر لالایی بود. نوه های رحیم آقا هم با کنجکاوی و شوقی بی اندازه این منظره را تماشا می کردند.بعد از خواندن اذان، آن گاه نوبت به خواندن اقانه در گوش چپ بچه فرا رسید. گفتن نام پدر و مادر نوزاد و همین طور اقوام و خویشان نزدیک هم جزءِ مراسم بعدی نامگذاری بود.


romangram.com | @romangraam