#روناک
#روناک_پارت_69

روز به روز به وزن پروین افزوده می شد و باطبع راه رفتن و کار کردن نیز برایش مشکل تر می گشت. علاوه بر این ها هر چه به زمان وضع حمل که نزدیک تر می شد ترس و نگرانی اش هم بیشتر میشد.از واژه ای به نام زایمان که هنوز آ را تجربه نکرده بود می ترسید و از این که ممکن بود بچه اش سالم به دنیا نیاید وحشت داشت. هر وقت عصمت متوجه این حالات او می شد، دلداریش میداد و می گفت:"چیزی نیست. همه ی زن ها موقع اولین وضع حملشان همین طور هستند.ولی وقتی بچه به دنیا می آید، آن هم بعد از نه ماه،انگار کوهی از روی دوش ادم بر می دارند.مثل این که خود زائو هم عینهو بچه ای که به دنیا اورده، تازه متولد شده.همه اش در یک چشم به هم زدن می گذرد.بچه ی اول که به دنیا می آید، دیگر انسان برای دفعه های بعد ترسی ندارد." و اثر همین کلمات به ظاهر ساده بود که پروین را تا حد زیلدی آرام می ساخت.

حالا دیگر با نزدیک شدن آخرین ماه بهار همه چیز برای ورود عضو جدید خانواده آماده بود.ناصر در اغلب ساعات کار در اداره نگران حال پروین بود و دل و دماغ کار کردن نداشت.هرچند که از عصمت خواسته بود که این روزهای آخر را در خانه ی آن ها بماند تا اگر اتفاقی افتاد کسی در کنار پروین باشد، اما باز هم دلواپس بود.انگار ترس و نگرانی از آمدن اولین بچه در همه پدر مادر ها مشترک است. ولی این نگرانی ها نیز خود زیبا هستند. مانند انتظار برای آمدن مسافری از راه دور که او را ندیده ای اما می شناسی اش ، چهره اش را تا به حال ندیده ای اما برای دیدنش لحظه شماری می کنی.اینک این مسافر کوچک پیغام داده بود که به زودی از راه می رسد و تو چشم براهی و می ترسی که مبادا خدای ناکرده در مسیر راه اتفاقی ناگهانی برایش رخ دهد و این دیدار هرگز صورت نگیرد.

مواقع بیکاری که ناصر و پروین توی اتاق می نشسشتند زمان تعیین اسم برای نوزاد بود.ناصر فهرست بلندی از نام های پسرانه و دخترانه تهیه کرده بود. وقتی اسم ها را برای پروین می خواند تا یکی را انتخاب کند، پروین پس از فکر کردن می گفت:"همگی قشنگ هستند، نمی شود یکی را پسندید." آن گاه ناصر هم می خندید و می گفت:"پس باید به اندازه این اسم ها بچه بیاوریم تا دیگر مجبور نباشیم یکی را انتخاب کنیم" ساعتی خود را با اسم ها سرگرم می کردند و در آخر چون نتیجه ای نمی گرفتند موضوع تعیین نام را به روز بعد موکول می کردند. همه این توجهات و انتطارت این عقیده را در باور دیگران بارور می کرد که این نوزادی که هنوز پا به هستی ننهاده بی شک موجود خوشبختی خواهد بود.

ناصر از صبح که به اداره آمده بود دلشوره عجیبیس داشت. سعی می کرد تا با کار کردن فکر هخای گوناگون را از خود براند اما بی فایده بود. زیرا نه تنها آرام نمی گرفت بلکه در انجام کارها ی اداره نیز مرتکب اشتباه می شد و همین امر موجب می گشت تا جواد او را دست بیاندازد و سر به سرش بگذارد.جواد که حال ناصر را می فهمید قصد داشت تا با شوخی کردن و لطیفه گفتن او را از آن وضعیت دور سازد که در این بین تلفن اتاق کارشان به صدا درآمد. جواد گوشی را برداشت و بعد از سلام گفت:"بله، گوشی خدمتتان باشد تا صدایش کنم." رو به ناصر کرد و گفت:"خانمی پشت خط با تو کار دارد" ناصر گوشی را گرفت و صاحب صدا را شناخت که گفت:" آقا ناصر خودت هستی؟" ناصر جواب داد:"بله خودم هستم. شمایید عصمت خانم؟"

عصمت که گویی خیلی دسپاچه بود گفت:" من توی بیمارستان معتضدی هستم. پرئین را بستری کردند. پروین شماره ادارتان را به من داد تا شمارا خبر سازم. یک جوانیز هم شماره را برای من گرفت" ناصر شتابزده پرسید:"حالش چطور است؟"عصمت که مجبور بود به خاطر شلوغی بیمارستان داد بزند بلند گفت:"بچه هنوز به دنیا نیانده. طفلکی پروین خیلی درد می کشد. زنگ زدم بگویم اگر می توانی خودت را زود برسانی این جا، شاید دارویی لازم باشد"ناصر با عجله گفت:"خیلی خب. شما همان جا باشید من خودم را می رسانم." سپس خداحافظی کرد و گوشی را نهاد. قبل از این که تصمیم به کاری بگیرد، جواد کتش را به دستش داد و با لحنی حاکی از اطمینان گفت:" تو برو خیالت از بابت این جا راحت باشد.عجله کن که به سلامتی تا پدر شدن تو هم چیزی نمانده."

پله های اداره را دوتا یکی پایین آمد.حتی به این مسئله هم نمی اندیشید که اگر رئیسش یا یکی از کارمندان اداره او را در حال خارج شدن از اداره با این وضعش ببینند چه جوابی باید بدهد.


romangram.com | @romangraam