#روناک
#روناک_پارت_68
بود و پر از ستاره های درخشان.صدای پارس سگی از دور سکوت را می شکست.
***
عید هم فرارسید و مثل هر سال کار خود را با خانه های تمیز و آراسته،سفره هفت سین بالای اتاق،لباس های نو بچه ها و تبریک و عید دیدنی مردم آغاز نمود.همین ویژگی های منحصر به فرد باعث شده تا عید نوروز هر سال زیبا تر و با ابهت تر از سال قبل برگزار شود.
عید ان سال هم برای ناصر و پروین مانند سال پیش با رفتن به خانه ی رحیم آقابرای تبریک عید شروع شد و بعد نوبت به دید و بازدید از دختران رحیم آقا و چند تن از همسایه ها رسید.پروین همچون عید سال گذشته منتظر بود تا شاید پیشنهادی از جانب ناصر مبنی بررفتن به خانه ی پدرش بشنود، اما گویا انتظارش ثمری نداشت. چرا که روز های عید یکی پس از دیگری می گذشتند و هنگامی که روز سیزده به پایان رسید، امید پروین هم تبدیل به یاس شد.باور نمی کرد که ناصر خانواده اش را فراموش کرده باشد.مگر میشد انسانی خاطرات بیست و چند ساله اش را در ازای دوسال به فراموشی بسپارد؟ وقتی فکر می کرد که ممکن است جبارخان در این سال نو پشت گنجره ایستاده و به در خیره شده و هر چند وقت یکبار ساعت طلایی اش را از جیب کتش در آورده و نگاه می کند و منتظر است تا شاید ناصر از در حیاط وارد شود، بی اختیار احساسی آمیخته از غم و گناه به سراغش می آمد. در این مواقع سخنان یکی از زنان همسایه ناخود آگاه در گوشش زنگ می زد که گفته بود:زنی که بخواهد بین شوهر و خانواده اش جدایی بیندازد حتما بویی از انسانیت و عاطفه نبرده است. زن اگر شوهرش را دوست دارد باید خانواده شوهرش را هم مثل پدر و مادر خودش دوست بدارد.
اغلب همسایه ها عصمت و رحیم آقا را به عنوان پدر مادر پروین می شناختند. پروین هم چون نمی خواست با گفتن حقیقت زمینه ی سوالات و حرف ها ی تازه را فراهم سازد، از این رو اجازه داده بود تا همسایگان گمان کنند که عصمتی که این اواخر اغلب روز ها به خانه آنها می اید را به عنوان مادری که نگران حال دختر و نوه اش است حساب کنند. ما برخی از زن های همسایه که استعداد خاصی در کنجکاوی در زندگی دیگران دارند چون در این دو سال هیچ گاه شاهد رفت و آمدی از خانواده ی ناصر به خانه ی آنها نبودند پس در نزد خود این موضوع را حمل بر کدورت و قهر پروین با خانواده شوهرش می دانستند. از این رو سعی داشتند تا به قول خودشان با نصیحت های دوستانه و خیر خواهانه او را متوجه کار اشتباهش کنند.در این بین نیز پروین هیچ نمی توانست بگوید الا با لبخندی تصنعی حرف های آن ها را تصدیق کند.
***
romangram.com | @romangraam