#روناک
#روناک_پارت_67
پروین از این گفته جا خورد . سابقه نداشت که ناصر بی دلیل از سر کارش غیبت کند .ناصر وقتی قیافه متعجب پروین را دید گفت : (( این چند روز اخر هم که سر کار می رفتم توی اداره کاری برای انجام دادن نبود من و ویسی که عملا بیکار بودیم . خب اتفاق کوچکی که نیفتاده انقلاب شده برای همین اداره ها تا مدتی نظم خاصی ندارند .باید صبر کرد تا کارها درست بشود .)) پروین خیالش اسوده شد و گفت : (( خودت بهتر می دانی اگر کاری نیست نرو .))
در این لحظه ناصر متوجه شعله های چراغ نفت سوز وسط اتاق شد که شعله ابی رنگ ان قرمز شده بود و می لرزید . شعله های ساکت و ارامی که اینک به تکان و لرزه درامده بودند . ادمی را در نظر انسان مجسم می کردند که در اثر نرسیدن اب و غذا به بی تابی و دست و پا زدن افتاده باشد. گویی که اینها هم جان دارند . ناصر به طرف حیاط رفت تا از روی انباری نفت بیاورد . می دانست چیز زیادی از ذخیره نفتشان باقی نمانده است. داخل حیاط که شد هجوم سرما به صورتش باعث گشت تا سرش را در یقه اش فرو برد . به اسمان نگاه کرد . بر چادر سیاه رنگ شب ابری دیده نمی شد .صاف بود و پر از ستاره های درخشان . صدای پارس سگی از دور سکوت شب را می شکست.
romangram.com | @romangraam