#روناک
#روناک_پارت_65
جمعه شب ناصر پای رادیو نشسته بود . مثل روزهای اخیر سرودی انقلابی از رادیو پخش می شد .پروین نخ را با قیچی برید و سپس از زیر گره زد . کار دوختن بلوز بچگانه ای که دو روز میشد ان را شروع کرده بود تمام شد. ان را بالا اورد و روبروی خود گرفت .به نظرش که خیلی خوب شده بود .ان را برگرداند و بعد پرسید: (( ناصر ببین خوب شده ؟))
ناصر کتاب دستش را بست و به لباس نوزاد نگریست .سعی کرد که کودکشان را در ان لباس در ذهن تجسم کند. در جواب گفت : ((عالی شده فکر میکنم همین طور پیش برود .بچه که به دنیا بیاید نصف این خانه را لباس و وسایل او گرفته باشد .)) پروین به شوخی گفت : (( نکند حسودیت می شود ؟)) ناصر هم گفت : ((بر بخیل لعنت دلم می خواهد بچه مان از همه بچه های دیگر شیک پوش تر و نونوارتر باشد.)) پروین خنده ای کرد و گفت : (( از حالا فکر شیک پوشی او هستی . ولی بچه ها تا ده دوازده سالگی هم هرچه تنشان کنی و بهشان برسی میهمان دو سه ساعت است .چون دوست دارند بروند توی کوچه و مثل بچه های دیگر بازی و جست و خیز کنند .))
romangram.com | @romangraam