#روناک
#روناک_پارت_64
سپس از در خانه خار شد و همان جا از پروین خداحافظی کرد و اجازه نداد که او به داخل حیاط بیاید. اما ناصر عصمت را تا سر کوچه بدرقه کرد . بعد به نزدیکترین قنادی رفت و جعبه ای شیرینی خرید . نزدیک در خانه که شد چند تا از بچه های همسایه ها را دید که توی کوچه بی اعتنا به سوز سرمای دم غروب مشغول بازی بودند . نگاهشان که به جعبه شیرینی ناصر افتاد از بازی دست کشیدند و با چشم ان را دنبال کردند .ناصر کلید را در قفل در چرخاند و در همان حال متوجه نگاههای مشتاق بچه ها شد .برگشت در جعبه را باز کرد و ان را مقابلشان گرفت و به چهره معصوم و زیبایشان نگریست .وقتی در جعبه را بست نصف کمتری از شیرینی ها باقیمانده بود. اما از این که شادیشان را با دیگران تقسیم کرد قلبا راضی و مسرور بود . صدای هیاهوی بچه ها را می توانست از پشت در بشنود که با چه شوقی از مزه شیرینی تعریف می کردند.
وقتی که پاییز بساط خود را جمع کرد به قول قدیمی ها ننه سرما با ان گیس های سفیدش قدم به شهرها و کوچه ها نهاد و ره اوردش را که برف و سرما بود به همه ارزانی داشت . هر روز که از زمستان سپری میشد ضربان قلب انقلاب هم تند تر می زد و خون تازه ای وترد رگ های ان میشد. تا اینکه در روز نهم دی ماه مردم اولین دستاورد مبارزات خویش را دیدند .واژه ((شاه رفت )) تیتر درشت روزنامه ها و خبر مهم رادیو و تلویزیون گشت .حدودا یک ماه بعد بود که دومین نتیجه انقلاب مردم حاصل شد و ان بازگشت رهبرشان به وطن بود .اما مهمترین و اصلی ترین قسمت کار که همانا پیروزی کامل مردم و انقلاب بود سرانجام به بار نشست و انقلاب پیروز شد . حال و هوای مردم در ان روزها توصیف نشدنی بود .انگار که ان سال بهار خیلی زودتر از سالهای قبل فرا رسیده بود.
romangram.com | @romangraam