#روناک
#روناک_پارت_63

پس از اين حرف او هم نگاهي به پروين انداخت و بعد با خوشحالي گفت:«آقا ناصر، به سلامتي چند وقت ديگر صاحب بچه ميشويد و تو هم پدر مي شوي. مبارك است.»

ناصر ماتش برده بود. چه لحظه هايي كه منتظر شنيدن چنين خبري بود.

از هرگونه حرفی پرسید ((شما مطمئنید ؟)) عصمت خیلی جدی گفت : چه خیال کرده ای؟اگر با این سن و سال هنوز نتوانم بفهمم که چه زنی حامله است و چه زنی نیست که به چه دردی میخورم ؟ پروین دو ماهه باردار است .اگر هم شک دارید بروید پیش ماما.





لبان ناصر با لبخندی از صمیمدل باز شد و گفت : ((وقتی شما می گویید پس حتما همین طور است خدایا شکرت.)) او که تا حدودی از شنیدن این خبر جا خورده بودرو به پروین با دستپاچگی پرسید: ((حالت خوب است ؟ درد نداری؟ می خواهی ببرمت دکتر؟ شاید دارویی چیزی نیاز باشد.)) عصمت با خنده گفت (( چه خبر است شلوغش کرده ای؟ هنوز دو ماه بیشتر از حاملگی نگذشته است )) اندکی بعد ناصر از جایش برخاست و گفت : (( این طوری که نمیشود شما بنشینید تا من بروم شیرینی بگیرم زود برمیگردم .)) اما قبل از اینکه ناصر از اتاق بیرون برود عصمت چادرش را از گوشه اتاق برداشت ان را سرش کرد و گفت : (( من که دیگر باید بروم ان پیرمرد حتما حالا گرسنه توی خانه افتاده .)) پروین مقابلش ایستاد و گفت : (( حالا بنشینید ناصر میخواهد شیرینی بخرد.)) عصمت صورت او را بوسید و با عجله گفت : (( همیشه شیرینی شادیتان را بخوریم ولی دیگر خیلی دیر شده . به موقع خانه برسم شانس اورده ام. )) ناصر گفت : (( شما باشید من می روم دنبال رحیم اقا و او را هم می اورم اینجا .)) اما عصمت باز هم مخالفت کرد و گفت : (( قربان دستتان انشالله یک وقت دیگر .))


romangram.com | @romangraam