#روناک
#روناک_پارت_62
مردم تنها راه چاره را مبارزه مي ديدندتا بلكه با از بين رفتن رژيم شاه حكومتي مردمي روي كار آيد كه برنامه هاي آن با فرهنگ آن ها مطابق باشد و در اين بين بيشترين نقش را جوانان پرشوري ايفا مي كردند كه خود را به دست امواج پر تلاطم انقلاب سپرده بودند. مردمان باغيرت كرمانشاهي كه از سال هاي گذشته، چه از زمان كشف حجاب رضاخاني و چه بي بندو باري هاي دوران محمد رضا شاه، سعي در حفظ ارزش هاي ديني و سنت هاي قومي خود داشتند، همصدا با ملت ايران پيش مي رفتند.اما قشر عظيم مخالف شاه، چه در كرمانشاه و چه در سراسر كشور، چيره خواران اربابان كه در واقع به عنوان رعيت محسوب مي شدند و بودند، مردماني كه قسمت اعظم كار و تلاش كشور بر دوش آن ها بود اما كمترين حق را دريافت مي كردند.مرد و زن و بچه در طول سال بر روي زمين هاي كشاورزي كار مي كردند و در پايان اين مالكان بودند كه به سراغ دست رنج آن ها مي آمدند و از آن همه نعمت حاصل از دل خاك، سهم اندكي را چون صدقه به رعيت خود داده و مابقي را همچون حق قانوني و شرعي خويش مي بردند. و اكنون در آخرين ماه پاييز اين فصل افسونگر سال باز هم روند حركتي مردم ادامه داشت. هر چند كه به خاطر نزديك شدن زمستان هوا روز به روز سردتر از قبل مي شد اما گويي كه گرما و حرارت انقلاب سرما را هم از ياد مردم برده بود.
ناصر مقابل در كه ايستاد دست در جيب كتش فرو برد و كليد را بيرون آورد و پس از باز كردن آن وارد حياط شد. وقتي مي خواست داخل اتاق شود جلوي در ورودي يك جفت كفش زنانه ديد كه به چشمش آشنا آمد.
فهميد كه عصمت آن جاست.كمي تعجب كرد چرا كه عصمت هيچ گاه آن موقع روز خانه ي آن ها نبود مگر هنگامي كه به همراه شوهرش براي صرف شام به منطل آنها مي آمدند.ولي حالا با توجه به نبودن كفش ديگري در آن جا دانست كه رحيم آقا حضور ندارد. در را باز كرد و يالله گويان وارد شد. كسي داخل هال نبود. در حالي كه كتش را در مي آورد صدا زد:«كجايي پروين؟»در اين لحظه پروين و عصمت از آشپزخانه خارج شدند و لبخند زنان به او سلام كردند. ناصر گفت:«سلام عصمت خانم، سلام پروين، شما توي آشپزخونه بوديد؟»سپس رو كرد به عصمت و گفت:«خيلي خوش آمديد، پس رحيم آقا كجاست؟»عصمت جواب داد:«امروز را رفت قهوه خانه، موقعي كه من آمدم اينجا او هنوز برنگشته بود.»پروين گفت:«بنشين تا برايت چاي بياورم.»
ناصر روزنامه ي تا شده اي را از جيب داخلي كت خود درآورد و سپس به پشتي تكيه داد. عصمت چون كسي كه حاوي اخبار مهمي باشد با هيجان گفت:«اوضاع مملكت خيلي خراب است.مردم هر روز مي ريزند توي خيابان و چه مي گويند؟نوك زبانم بود.»ناصر لبخندي زد و گفت:«شعار مي دهند، بله درست است واقعا اوضاع بد جوري به هم ريخته،همه جا پر شده از مامور هاي ساواك.»عصمت گفت:«خدا پشت و پناه جوان هاي مردم باشد. همين چند شب پيش، دوتا مامور آمدند در خانه ي شهين خانم كه چند خانه آن طرف تر از ما زندگي مي كنند،بعد دستبند زدند به دست پسر بزرگشان كه تازه از سربازي برگشته و او را با خودشان بردند. مادرش توي اين چند روز مثل مرغ سركنده دست و پا مي زند. حتي نمي دانند كه او را كجا برده اند.»پروين با سيني چاي وارد شد، عصمت دوباره لبخند زد و به ناصر گفت:«حالا اين حرف هارا بگذاريم كنار چايت را زودتر بخور كه من خيلي ديرم شده.»
ناصر از اين كهچاي خوردن او چه ربطي به رفتن عصمت دارد متعجب شد. اصلا از وقتي كه از اداره برگشته بود متوجه ي برخي حركات مشكوك پروين و عصمت شده بود. سرش را كه بلند كرد و به آن دو نگريست آن ها را ديد كه آهسته بيخ گوش همديگر چيزهايي مي گويند.همين كه متوجه نگاه او شدند،عصمت لبش را گزيد و ديگر حرفي نزدند. ناصر استكان را سركشيد. پس از كمي سكوت بالاخره گفت:«بفرماييد، من آماده ام.»پروين پرسيد:«آماده براي چه؟»ناصر پاسخ داد:«براي شنيدن خبر جديد شما خانم ها. ديگر چه نقشه اي كشيده ايد؟» عصمت لبخند مرموزي زد و گفت:«اولا نقشه نيست و خبر خوش است، دوما براي شنيدن خبر خوش هم اول بايد مژدگاني داد. فكر نكرده اي كه چرا من تا اين وقت روز اينجا مانده ام؟هوا دارد تاريك مي شود. ولي من تا مژدگاني نگيرم و خبرم را نگويم نمي روم.»
ناصر به يكباره نگاهي به پروين افكند و او را ديد كه سرش را پايين انداخته و با پولك هاي پيراهنش بازي مي كند. فكري چون عبور يك شهاب نوراني در دل شب از مغزش گذشت. اما فورا محو شد چرا كه نمي خواست پيش از شنيدن چيزي بي جهت خود را دلخوش كند. هر چند كه آرزوي بزرگش همان تصور ذهنش بود كه مي خواست از زبان عصمت بشنود، پس گفت:«مژدگاني شما پيش من محفوظ است، اگر مي خواهيد خودتان چيزي را بگوييد وگرنه انتخابش را بگذاريد با خودم.»عصمت گفت:«خيالم از بابت انتخاب و سليقه ات راحت است. پس خودت زحمت آن را بكش.»
romangram.com | @romangraam