#روناک
#روناک_پارت_61
ماه های ابتدایی زندگی ناصر وپروین قرین صفا خوشبختی بود . دختران رحیم آقا حسرت زندگی آنها رامی خوردند .آن هاکه پروین را تا چند ماه پیش تنها وبی پناه در خانه پدری خود می دیدند و به حالش دل می سوزاندند اینک شاهد این بودندکه او علاوه بر داشتن یک زندگی نسبتا خوب ، از شوهری مهربان و فهمیده هم برخوردار است .اما از آنجا که هیچ انسانی بدون ناراحتی ونگرانی نیست ، پروین هم از این قاعده مستثنی نبود،. او در عین سعادت گاهی اوقات دستخوش نوعی ترس واضطراب می شد . کاهی در رویا می دید که با خانواده شوهرش رابطه برقرار کرده وناراحتی ها را دور ریخته اند.آنگاه او به همراه ناصر به خانه جبار خان رفته و آن ها نیز با روی گشاده به استقبالشان آمده اند. درخیالش بچه های زیور و بدری را می دید که در حیاط خانه شان مشغول بازی هستند بدری را می دید که وقتی پس از مدت ها ناصر را می بیند او را در آغوش کشیده، سپس به او وپروین تبریک می گوید. در تصوراتش دیگر خانوادۀ ناصر او را به چشم کلفت خانۀ خود نمی نگریستند، بلکه وی را یکی از اعضای خانواده شان حساب کرده و با او مهربان بودند .
اما وقتی که از دنیای خیالش جدا می شد، ترسی مرموز جایگزین .رویاهای شیرینش می شد . واقعیت تلخ تر ازآن بود که فکرش را می کرد.
مي دانست حتي اگر روزي جبار خان پسرش را ببخشد و با اون چون گذشته رفتار كند،تقريبا محال است كه پروين دختر سيف الله، نوكر خانه اش و گداي خوان كرمش را به عنوان عروس خود بپذيرد.پس آزار دهنده ترين تصور ممكن به سراغش مي آمد. از خود مي پرسيد:«اگر زماني ناصر به خاطر پدر و برادرش يا ساير افراد مرا ترك كند يا ديگر نخواهد آن وقت چه بايد كرد؟»او كه در اين مدت كوتاه زندگي زناشويي، همه عشق و محبتش را نثار ناصر كرده بود حتم داشت كه در صورت روي دادن چنين اتفاقي از غصه نابود خواهد شد.اما در پايان هر انديشه ي بدي به درگاه خداوند دعا مي كرد و از خالقش مي خواست تا حافظ زندگيشان باشد و شوهرش را ياري نمايد تا در كار و زندگي پيشرفت كند و روزي با سربلندي به نزد پدرش برود. اغلب با خود مي گفت:«خدايا، خودت كمك كن و كينه و دشمني را از دل خانواده ناصر بيرون ببر. من ميدانم كه ناصر چقدر دلش براي پدر و برادر و خواهر و بقيه تنگ شده پس اي خدا ياري كن تا اين ناراتي از ميان برداشته شود.»
*******
روز ها در بطن هفته ها و هفته ها در دل ماه ها مي گذرند.عبورشان چنان سريع و شتابنده است كه انسان قبل از اينكه از آمدنشان با خبر شود مي بيند كه گذشته اند.آمدن و رفتنشان را يه اندازه ي گذر نسيمي بر روي صورت خود احساس مي كنيم.بخصوص اگر اين لحظه ها توام باش شادي و سعادت باشند كه در آن حالت ديگر حتي آمد و شد سال ها را هم حس نخواهيم كرد.براي ناصر و پروين زمان اين گونه در حال گذر بود. تقريبا يك سال و نيم از ازدواجشان مي گذشت ولي هرگاه به گذشته مي انديشيدند به گمانشان همين ديروز بود كه زندگي مشتركشان را آغاز نموده اند. اوايل آذر ماه پنجاهو هفت بود. دامنه ي تظاهرات و راهپيمايي هاي مردم عليه رژيم پهلوي كه در آغاز در چند شهر ايران جريان داشت به تدريج به نقاط ديگر كشور هم كشيده شد به طوري كه اينك تمام ايران در تب و تاب انقلاب مي سوخت.
romangram.com | @romangraam