#روناک
#روناک_پارت_142
سياوش رو به اردلان کرد و به شوخي گفت:«هر که فردا مهمان ما باشد تو يکي نيستي،چون فردا همراه عيالت بايد بروي دست بوس پدر خانمت.» اردلان براي اين که در مقابل جمع کم نياورد گفت:«من يک بار آن هم روز عروسي با ثريا، دست پدر زنم را بوسيدم و ديگر تکرار نمي شود،فکرکرده اي همه مثل خودت هستند که به هر بهانه اي مجبور مي شوي دست و روي پدر خانمت را ببوسي!» منصور خطاب به پسرش گفت:«قرار نبود که دو به هم زني کني اردلان.» الماسي هم رو به منصور گفت:«مي بيني منصور خان! اين جوان ها جروبحث و متلک گفتن را از همين اول سال شروع کرده اند، خدا تا پايان سال به دادمان برسد.»
تا ساعتي بعد همچنان به شوخي و خنده گذشت و به وسيلۀ شيريني و ميوه و آجيل از مهمانها پذيرايي شد. موقعي که روناک براي خوردن آب به آشپزخانه رفت، همزمان،طلعت با سيني چاي از آن جا خارج شد،پس از آب خوردن همين که خواست بيرون برود،سهراب را ديد که وارد شد و بدون تأمل جعبۀ کوچکي که با دقت کادو پيچ شده بود را مقابل او گرفت و گفت:«اين براي شماست. نتوانستم آن را جلوي جمع به شما بدهم. لطفاً آن را به عنوان هديۀ عيد پسر عمويي به دختر عمويش و نه چيز ديگري قبول کنيد.» روناک با ترديد دستش را پيش برد و جعبه را گرفت. قبل از اين که بتواند تشکر کند سهراب رفته بود. به هديۀ سهراب نگاه کرد،بسته اي کوچک بود،حتي کوچکتر از عيدي عمو.کنجکاوي اش باعث شد که جعبه را باز کرده و به داخل آن نگاه کند. وقتي چشمش به پلاک و زنجير طلايي افتاد که بر روي آن نام خودش حک شده بود بيش از پيش از خود و شوخي بي مزه اي که با او کرده بو بدش آمد، تصميم گرفت که هر چه زودتر به اين بازي احمقانه پايان دهد،به سرسرا که برگشت سهراب را ميان جمع نديد،مبل کنار منصور خالي بود، از اين رو رفت و روي آن نشست. لحظاتي را در سکوت به حرف هاي ديگران گوش مي داد که يک دفعه صداي عمويش را شنيد که خيلي آهسته زير گوش او زمزمه کرد:«روناک، دلم مي خواهد دو نفري يک جاي خلوت با هم حرف بزنيم.» روناک هم آرام طوري که سايرين متوجه نشوند گفت:«هر طور ميل شماست.» منصور پرسيد:«به نظر تو کجاي اين خانه براي يک گفتگوي مهم دو نفره مناسب است؟» روناک کمي فکر کرد و سپس جواب داد:«به نظر من کتابخانه از همه جا بهتر است.»
با موافقت منصور هر دو از جايشان برخاستند. بدري پرسيد:«کجا داداش؟» منصور گفت:«شما همين جا باشيد،مي خواهم چيزي را نشان روناک بدهم،الان برمي گردم.» و به دنبال اين پاسخ دو نفري دوشادوش هم به راه افتادند و بقيه را با اين سؤال که منصور قصد نشان دادن چه چيزي را به روناک دارد بر جاي نهادند. وارد اتاق که شدند، منصور روي صندلي نشست و از روناک هم خواست تا بنشيند. کمي بعد پرسيد:«خب عمو جان،قرار ما اين بود که تو شب عيد يعني امشب تصميمت را گرفته باشي و ما را از آن باخبر کني. من اين مدت را براي شنيدن جواب تو لحظه شماري مي رکدم،نه فقط من،بلکه زيور و مهري و مطمئناً بيشتر از همۀ ما سهراب،حالا مي خواهم که با خيال راحت و بدون رودربايستي حرفت را بزني. مطمئن باش که حتي اگر جواب تو منفي هم باشد،به اندازۀ سرسوزني از علاقۀ ما نسبت به تو کم نخواهد شد و تو همان جايگاه قبلي ات را در دل ما خواهي داشت. ولي صد البته که جوابت مثبت تو خيلي ما را خوشحال خواهد کرد.»
منصور به او خيره شد و بعد با بي صبري پرسيد:«حالا چه مي گويي؟بله يا...» روناک به آرامي گفت:«هر چه بزرگترها بگويند.» منصور با شوق گفت:«يعني بله؟» روناک سرش را پايين انداخت و با شرم گفت:«بله.»
منصور سر به آسمان بلند کرد و گفت:«خدايا شکرت،امشب بهترين شب عيدي است که تا به حال داشته ام.» سپس با عجله بلند شد و گفت:«من بايد بروم. ديگر طاقت ندارم. بايد همه اين خبر خوش را بشنوند.»روناک هم با شتاب برخاست و گفت:« يک لحظه صبر کنيد عمو.» منصور پرسيد:«چيزي شده؟» روناک با ناراحتي گفت:«راستش را بخواهيد من امروز يک کار احمقانه کردم.»منصور نگاهي پرسشگر به او انداخت و پرسيد:«چه کاري؟» روناک جواب داد:«وقتي سهراب براي بردن من آمد،توي ماشين از من پرسيد که پاسخم چيست؟ در واقع مي خواست که هر چه زودتر از تصميم من با خبر شود. من هم نمي دانم که چرا يک دفعه به سرم زد که او را کمي اذيت کنم، براي همين هم گفتم که من قصد ازدواج با او را ندارم،واقعاً کار اشتباهي کردم.» منصور با تعجب گفت:«جداً به او چنين جوابي دادي؟» و وقتي روناک را ساکت ديد به شوخي گفت:«تو فکر نکردي که با اين حرفت،جوان مردم کاري دست خودش و ديگران بدهد؟نگفتي که با شنيدن اين خبر ممکن است پس بيفتد؟» روناک گفت:«عمو،پسرتان قوي تر از اين حرف هاست. با موضوع خيلي منطقي برخورد کرد.»
صداي خندۀ منصور در اتاق طنين انداخت. در ميان خنده هايش گفت:«راست مي گويي؟ ولي من مي گويم که تو ظاهرش را ديده اي. طفلک پسرم که از همين اول کار چه رودستي خورده،اما بد هم نشد. براي چند ساعتي طعم شکست را چشيده،زودتر بروم و پيدايش کنم. حالا مي فهمم که چرا از غروب تا الان گرفته و درهم بود.» بعد پرسيد:«تو نمي آيي پايين؟» روناک پاسخ داد:«شما برويد، من هم چند دقيقۀ ديگر مي آيم.»
romangram.com | @romangraam