#روناک
#روناک_پارت_143

منصور بيرون رفت و او را تنها گذاشت. روناک متفکر به يکباره نگاهش بر رديف کتاب ها افتاد. به سمت آن ها رفت و از ميان کتب چشمش به ديوان حافظ افتاد.آن را آهسته بيرون کشيد و با خود به کنار پنجره برد. قصد کرد تفالي به حافظ بزند.چشمانش را بست.پس از خواندن فاتحه و فرستادن صلوات نثار روح شاعر شيرازي و به نام شاه شجاع در دل نيت کرد و بعد آرام لاي ديوان را گشود. وقتي ديدگانش بر غزلي که حاجت او را تعبير مي کرد،افتاد بي اختيار لبخندي برلبانش نقش بست. مشغول خواندن شعر بود که صداي در او را از آن عالم رؤيا گونه بيرون آورد. با گفتن «بفرماييد.» روناک در باز شد و سهراب در آستانۀ آن ظاهر گشت. سهراب در را بست و پرسيد:«آيا حرف هاي پدرم صحت دارد؟» روناک گفت:«آيا به گفته هاي عمو شک داريد؟» سهراب دوباره سؤال کرد:«پس آن حرف هايي که توي ماشين به من گفتيد چه مي شود؟» روناک با خجالت گفت:«بابت آن حرف ها متأسفم خودم هم نفهميدم که چرا آن ها را به زبان آوردم.» سهراب گفت:«شما حسابي مرا دست انداختيد.خدا مي داند که توي اين چند ساعت چه ها کشيدم. چه لطفي دارد اذيت و آزار ديگران؟»

وقتي جوابي از سوي روناک نشنيد ادامه داد:«متأسفانه در خارج از دانشگاه با توجه به حمايت و پشتيباني خانواده ام از شما، من ديگر عملاً اختياري ندارم. اما باشد اين کارتان را موقعي که کلاس ها شروع شدند،تلافي کنم.» روناک گفت:«استاد، فکر نمي کنيد که کار تهديد را زودتر از زمان مقرر شروع کرده ايد؟» سهراب در جواب گفت:«در مورد شما بايد اين کار را خيلي زودتر از اين ها آغاز مي کردم.» چند لحظه گذشت و اين بار سهراب در حالي که لبخند بر لبانش نقش بسته بود با اشاره به کتابي که در دست روناک بود پرسيد:«مطالعه مي کني؟» روناک کتاب را در دستانش جابجا کرد و گفت:«ديوان حافظ است. تفالي به آن زدم.» سهراب گفت:«پس در واقع مزاحم خلوت شما و حضرت حافظ شدم. حالا امکان دارد که غزل مورد نظر را وصف حال هردويمان حساب کنيد، چون فکر مي کنم که نيت هردوي ما يکي است.»

روناک تبسمي نمود و آن گاه اين شعر حافظ را خواند که فرموده:

ديدي اي دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد

آن که پرنقش زد اين دايرۀ مينايي


romangram.com | @romangraam