#روناک
#روناک_پارت_141

يک جور حس نزديکي و آشنايي، مي فهميد چه مي گويم؟» روناک پاسخ داد:«بله،مي فهمم.» سهراب پرسيد:«شما چطور؟چنين احساسي را داشتيد؟» روناک گفت:« راستش را بخواهيد نه.»

روناک حدس مي زد که سهراب سؤالي براي پرسيدن دارد اما در بيانش دچار ترديد است. چند لحظه بعد ظن او درست از آب درآمد و سهراب گفت:«پدرم گفت که شب اول عيد شما جوابتان را در مورد پيشنهاد من خواهيد داد.» و چون تأييد روناک را شنيد ادامه داد:«و اگر من از شما بخواهم که جوابتان را حالا بشنوم،شما اين کار را مي کنيد؟» روناک به يکباره به سرش زد که کمي سهراب را اذيت کند، فکري که خودش هم متوجه نشد از کجا و به چه علت به مغزش خطور کرد. قيافه اي عادي به خود گرفت و با بي تفاوتي گفت:«يعني اين قدر براي شنيدن جواب نه عجله داريد؟» سهراب از سرعت ماشين کم کرد، نگاهي سرشار از ناباوري به روناک افکند و پرسيد:« يعني پاسخ شما منفي است؟» روناک جواب داد: «ببينيد، من توي اين مدت خيلي فکر کردم و در آخر به اين نتيجه رسيدم که اگر ما همان دختر عمو و پسر عمو باقي بمانيم بهتر است. من برنامه هاي زيادي براي آينده ام دارم و نمي خواهم که با ازدواج آن ها را تباه کنم.»

سهراب که اينک صدايش تقريباً حالتي عصبي به خود گرفته بود گفت:«چرا بايد تباه بشود؟ من که با ادامۀ تحصيل شما مخالفتي ندارم.» روناک حرفي نزد. سهراب اين بار آهسته پرسيد:«پاي کس ديگري در ميان است؟» روناک بلافاصله پاسخ داد:«نه، به هيچ وجه. من با هيچ کس ديگري قصد ازدواج ندارم.» سهراب دست چپش را از فرمان جدا کرد و با حالتي نوميدانه به ميان موهايش فرو برد. روناک براي آن که شيطنتش را کامل کرده باشد گفت:« اميدوارم که از دست من ناراحت نباشيد. به هر حال دختران زيادي هستند که مايلند همسر شما شوند.» سهراب ديگر حرفي نزد و تا موقعي که به خانه رسيدند همچنان سکوت اختيار کرد. وقتي اتومبيل داخل حياط شد و از حرکت ايستاد سهراب گفت:« لصفاً در اين مورد فعلاً به پدرم چيزي نگوييد. بگذاريد خودم به نحوي مسئله را برايش عنوان مي کنم.» پس از گفتن اين حرف هر دو پياده شدند،روناک وقتي لحن غمگين و چهرۀ گرفتۀ سهراب را ديد از سخنان بي رحمانۀ خويش خجالت کشيد و کم کم از شوخي خود پشيمان گشت.

در منزل منصور، علاوه بر اهل خانه، خانوادۀ بدري نيز حضور داشتند، همه کنار هم جمع شده بودند تا به اتفاق به استقبال سال جديد بروند. روناک وقتي داخل خانه شد. زن ها را مشغول آماده کردن سفرۀ هفت سين يافت. بنا به خواستۀ منصور مبل ها را عقب کشيده و سفره را روي فرش پهن کرده بودند. علاوه بر وسايل و دکوراسيون هميشگي خانه، چند گلدان بزرگ که پر از گل هاي رنگارنگ و خوشبو بودند، در اطراف هال خودنمايي مي کردند و زيبايي خاصي را بدان جا مي بخشيدند،روناک پس از سلام و احوالپرسي با حاضرين به طبقۀ بالا رفت تا لباس هايش را عوض کند. همه لباس هاي شيک و مرتبي به تن داشتند و حسابي خود را براي آمدن عيد آماده کرده بودند. حتي زيور هم برخلاف سابق که روناک همواره او را با جامه هاي تيره و ساده ديده بود، اين بار پيراهني نقره اي رنگ بر تن داشت. عبارات محبت آميز و دوستانه اي که از طرف عمو و زن عمو و حتي مهري مي شنيد به نظرش با گذشته تفاوت داشت. بي شک آن ها از هم اکنون وي را به عنوان عروس خانوادۀ خويش به شمار آورده و از اين بابت خوشحال بودند. البته روناک نمي دانست که آيا خانوادۀ عمه بدري هم از اين بابت خوشحال بودند.البته روناک نمي دانست که آيا خانوادۀ عمه بدري هم از اين موضوع اطلاع دارند يا نه، اما شايد شادي هاي آشکار منصور و زيور آن ها را نيز متوجه اين قضيه کرده بود.

نيم ساعت مانده به تحويل سال، سفر? هفت سين آماده گشت،همه سليقه به خرج داده و آن را به بهترين شکل ممکن آراسته بودند. هرچه زمان پيش مي رفت، هيجان و انتظار نيز افزايش مي يافت. چند دقيقه اي به تحويل سال بيشتر باقي نمانده بود که افراد دور سفره به انتظار لحظۀ موعود نشستند. گيرندۀ راديويي ضبط صوت بزرگي که در گوشۀ هال قرار داشت روشن بود.آهنگ قلب ها با صداي راديو که شبيه به تيک تاک ساعت بود همراهي مي کرد، همه ساکت بودند و از کسي صدايي برنمي خاست،حتي سيامک هم که تا دقايقي پيش خانه را از شوخي و خنده هاي خود انباشته بود، اينک آرام چون سايرين منتظر بود. منصور که روناک را در کنار خود داشت، دست مردانه و چروک خورده اش را پيش برد و بر روي دست او نهاد. روناک نيز به صورت او نگريست و سپس هر دو به روي هم لبخند زدند. در همين هنگام با اعلام گويندۀ راديو و نواخته شدن شيپورهاي مخصوص،سال نو آغاز شد. سکوت حاکم به يکباره شکست و حاضرين با خنده و شادي عيد را به هم تبريک گفته و روبوسي کردند،صداي تبريک و شادباش همه درهم آميخته بود.

نوبت به دادن عيدي ها که رسيد مهري بسته هاي کادو پيچ شده را آورد و به پدرش داد. اولين کادويي که تحويل صاحبش شد از آن روناک بود. جعبه اي کوچک که باز نشده مي شد حدس زد که چه چيزي داخل آن است. پس از روناک، منصور عيدي بدري، زيور و سپس هديۀ هر کس را به ترتيب به او داد،پس از دادن هدايا،سيامک رو به بدري کرد و گفت:«مادر،نمي خواهي عيدي روناک خانم را بدهي؟» بدري گفت:«عيدي روناک جان و بقيه باشد فردا که تشريف آوردند خانۀ ما.» اردلان با خوشحالي گفت:«آخ جان، پس با اين حساب فردا همگي ناهار مهمان عمه بدري هستيم.»


romangram.com | @romangraam