#روناک
#روناک_پارت_140

نزديک ظهر بود که منصور با خانۀ عاليه تماس گرفت و به روناک خبر داد که تا ساعاتي ديگر کسي را براي آوردن او به آن جا خواهد فرستاد. پس از صرف ناهار و بعد از اين که عقربۀ کوتاه قامت ساعت از يک گذشت،نگراني روناک نيز رو به افزايش نهاد، به طوري که حتي نمي توانست براي چند دقيقه در يک جا بنشيند و آرام باشد. دلش مي خواست زمان از حرکت بايستد.همچنان که در اتاقش قدم زنان بالا و پايين مي رفت، عاليه در زد و سپس وارد شد. نگاهي به سرتا پاي روناک انداخت و پرسيد:«تو چرا آماده نشده اي؟» روناک گفت:«هنوز زود است عمه.» عاليه با اصرار گفت:«اتفاقاً خيلي هم دير است.زمان زيادي به تحويل سال نمانده. همين الان است که کسي براي بردنت بيايد. پس دست به کار شو و لباس هايت را عوض کن.»

سپس نگاهي دقيق تر به وي افکند و گفت:«چرا رنگ و رويت پريده؟» روناک که صدايش تا حدودي مي لرزيد جواب داد:«دلواپسم. مي ترسم،من نمي خواهم از اين جا بروم.» عاليه لبخندي زد و گفت:«مي دانم نگرانيت براي چيست. ولي دخترم، قرار است تو امشب فقط بله را بگويي،تا ازدواج و تشکيل زندگي جديد هنوز راه زيادي مانده،در ضمن قرار است که انشاءالله تو تا چند وقت ديگر خودت صاحب خانه و زندگي بشوي و يک زندگي مستقل را اداره کني و اين يعني بزرگ شدن، عاقل شدن، کامل شدن و بعد که به سلامتي تو از اين پس به عنوان عروس خانوادۀ عمويت بيشتر از قبل به آن ها نزديک مي شوي و مورد محبت و حمايتشان قرار مي گيري. نمي خواهند خداي ناکرده تو را به اسيري ببرند که اين قدر دلشوره داري و ناراحتي،پس اين قيافه را به خودت نگير که اصلاً شگون ندارد آدم سال نو را با چهر? غمگين و درهم شروع کند.»

عاليه که از اتاق خارج شد، روناک نظري به ساعت انداخت. فهميد که عاليه حق داشته که او را به تعجيل وادارد، به سراغ لباس هايش رفت،چشمش به پيراهن حريري که زيور برايش خريده بود افتاد و تعريف و تمجيد هاي مهري در هنگام پوشيدن آن در نظرش زنده شد،با دست پارچۀ لطيف آن را لمس نمود. لباس را برداشت و در حالي که آن را مقابل خود گرفته بود جلوي آيينه ايستاد. لحظه اي به ذهنش خطور کرد که آن شب در منزل عمويش اين لباس را بپوشد. اما اين فکر چندان دوام نياورد و خيلي زود از انتخابش پشيمان شد و لباس را ير جايش نهاد. بالاخره لباس ساده اي برگزيد و به تن کرد. مانتويي را که هفتۀ گذشته خريده بود از روي جارختي برداشت و آن را هم پوشيد. مشغول بستن دکمه هاي آن بود که صداي در را شنيد و متعاقب آن عاليه را ديد که با عجله به سمت او آمد و گفت:«زودباش روناک جان،آقا سهراب براي بردنت آمده.» روناک با دستپاچگي گفت:«چرا او آمده؟» عاليه جواب داد:«اصرار کردم بيايد داخل، الان هم توي حياط است، من ديگر رفتم، تو هم اين قدر او را منتظر نگذار.:

عاليه با گفتن اين حرف دوباره به حياط برگشت.روناک به خود جرأتي داد و کنار پنجره رفت. خيلي آهسته گوشه اي از پرده را کنار زد. سهراب را مشاهده کرد که توي حياط سرپا ايستاده بود و ظاهراً درختان و گلدان ها را تماشا مي کرد. چاره اي نمي ديد جز اين که هر چه زودتر آماده شود. اما اين بار ديگر کنترل رفتارش با خود نبود. دستانش در هنگام بستن موهايش آشکارا مي لرزيد، روسري اش را مرتب کرد و در آخر کيفش را برداشت،قبل از اين که بيرون برود،پشت در ايستاد و مانند کسي که بخواهد به درون دريا به درون دريا ببرد و خود را به دست امواج خروشان آن بسپارد چند نفس عميق کشيد. سپس با تلاشي مضاعف ظاهري آرام به خود گرفت و قدم به حياط گذاشت. سهراب با شنيدن صداي قدم هاي روناک،صورتش را به جانب وي چرخاند. روناک چون سلام کرد سهراب گفت:«سلام،شما آماده ايد؟» پيش از آن که روناک جوابي دهد صداي در آن ها را متوجه خويش ساخت. عاليه براي باز کردن آن به راه افتاد. ثانيه هايي بعد روناک چشمش به تورج افتاد که در کنار عمه اش وارد حياط شد. از ديدن او بدطوري جا خورد و از اين که تورج در چنين وقتي بدان جا آمده بود و او و سهراب را با هم مي ديد هراسان شد،تورج نيز با

مشاهدۀ روناک و مرد جوان کنارش که وي را قبلاً ديده و اين اواخر هم فهميده بود که پسر عموي روناک است ماتش برد. عاليه که متوجه حالت برادرزاد ه اش شده بود لبخندي بر لب آورد و با اشاره به سهراب خطاب به تورج گفت:«آقا سهراب را بايد بشناسي،پسر عموي روناک است.» و بعد رو به سهراب گفت:«اين تورج برادرزاده ام است.» سهراب با خوشرويي به سمت او رفت و دو جوان با يکديگر دست دادند و حوالپرسي نمودند. اندکي بعد سهراب رو به عاليه گفت:«خب عمه خانم،ما بايد برويم،امري با ما نداريد؟» عاليه گفت:«نه مادر جان،زودتر راه بيفتيد تا موقع سال تحويل در خانه باشيد.» پس از خداحافظي سهراب با عاليه و تورج، نوبت به روناک رسيد، او و عمه همديگر را بوسيدند و سال نو را پيشاپيش به هم تبريک گفتند. براي روناک سخت بود که با تورج صحبت کند ولي سرانجام از او خداحافظي نمود،تورج با صدايي که آثار غم و اندوه از آن به گوش مي رسيد گفت:« روناک خانم، تبريک مي گويم.» روناک هم گفت:« من هم تبريک مي گويم. اميدوارم سال خوبي داشته باشي.» تورج آهسته گفت:«اما منظور من اين نبود.» و با گفتن اين حرف ديگر طاقت نياورد و از حياط بيرون رفت. روناک به عاليه نگاه کرد و او هم که دليل ناراحتي برادرزاده اش را مي دانست به روناک گفت:«پس چرا ايستاده اي؟» حالا شب مي شود و شما هنوز راه نيفتاده ايد.»

تا دقايقي پس از حرکت،روناک همچنان فکرش درگير تورج بود و در اين ميان خود را عامل ناراحتي او مي دانست و خويش را سرزنش مي کرد که چرا تلاش نکرده بود تا احساس واقعي خود را به وي نشان دهد و به او بقبولاند تا بلکه او را از اين خيالات خارج سازد. تقريباً نيمي از راه را سپري کرده بودند. سهراب به خوبي آگاه بود که روناک در عالم ديگري سير مي کند. دوست داشت بفهمد که چه چيزي باعث شده تا دختر عمويش به خاطر آن اين طور غرق افکار خويش شود. پس به آرامي پرسيد:«اتفاقي افتاده؟» روناک به خود آمد و با تعجب گفت:«چرا اين سؤال را مي پرسيد؟» سهراب گفت:«چون از وقتي که از خانۀ عمه خانم آمده ايم مي بينم که به يک نقطه خيره شده ايد و حرفي نمي زنيد.»روناک براي اين که سهراب متوجه موضوع نگردد گفت:«خب، شما هم ساکت بوديد و چيزي نمي گفتيد.» سهراب پرسيد:« يعني هميشه بايد من سر حرف را باز کنم؟چه توي دانشکده،چه در خانه و يا هر جاي ديگر؟» روناک جوابي نداشت پس سکوت کرد. کمي بعد سهراب گفت:«زمان چقدر زود مي گذرد،انگار همين ديروز بود که کارم را در دانشگاه شروع کردم و بعد توي يکي از کلاس ها شما را ديدم و در همان برخورد اول احساس کردم که شما را مي شناسم،


romangram.com | @romangraam