#روناک
#روناک_پارت_139
زیور و منصور سکوت کردند تا روناک هم حرف بزند چند ثانیه ای که گذشت روناک اهسته گفت:همین الان باید نظرم را بگویم؟منصور گفت:حالا که نه می توانی فکر هایت را بکنی و بعد جواب بدهی،ولی تو که مرا خوب می شناسی،عمویت مرد صبوری نیست پس چه بهتر اگر زودتر پاسخ بدهی.زیور گفت:تقریبا یک هفته تا پایان سال باقی مانده روناک می تواند توی این مدت فکرهایش را بکند و تصمیم بگیرد.منصور ابروهایش را بالا گرفت و گفت:یک هفته برای فکر کردن؟من تا تمام شدن این هفت روز هفت بار میمیرم و زنده میشوم.زیور از حرف او به خنده افتاد.منصور گفت:پس جواب نهایی باشد برای شب اول عید.قبول است روناک؟روناک هم پاسخ داد:قبول است.
در این هنگام در اتاق با چند ضربه ی اهسته نواخته شد و کمی بعد طلعت وارد گشت سینی نسبتا بزرگی که در دست داشت و بر روی ان وسایل چایخوری برای سه نفر نهاده شده بود روی میز گذاشت زیور با رضایت خاطر گفت:دستت درد نکند منصور هم لبخندی زد و گفت:چه عجب که بالاخره توی این گیرو دار یک چای به ما دادند.طلعت که بیرون رفت زیور قوری بلند و سفید رنگ چینی را برداشت و داخل فنجان ها چای ریخت.بخاری که از دهانه قوری خارج میشد حکایت از داغ بودن چای داشت.روناک نه داغی او را بر لبانش احساس میکرد و نه صحبت های عمو و زن عمو را به درستی می فهمید.افکارش در جایی ان سوی اتاق سیر میکرد دیگر ماندن در انجا را جایز نمی دانست.از این رو دقایقی بعد گفت:اگر اجازه بدهید من دیگر باید بروم منصور متعجب پرسید:کجا؟هنوز نیامده میخواهی بروی؟روناک خواست حرفی بزند که منصور دوباره گفت:ناهار را پیش ما هستی.بعد از ان ازادی که بروی روناک گفت:ممنونم اما شما هم کلی کار دارید و سرتان شلوغ است.زیور گفت:امروز فقط من و عمویت خانه هستیم.فکر نمی کنم که اردلان و سهراب هم برای ناهار برگردند پس امروز را پیش ما بمان.منصور رو به زنش گفت»ببینم خانم حالا ما اینطور اصرار می کنیم اصلا چیزی برای ناهار داریم یا نه؟زیور گفت:خودت که می بینیهمه سرگرم کارند اما چند دقیقه دیگر به رستوران سر خیابان زنگ میزنم و سفارش غذا میدهم.منصور رو به روناک کرد و به شوخی گفت:
می بینی چه زن کدبانویی دارم؟همین که می فهمد غذا آماده نیست زنگ می زند بیرون و ترتیب آوردن آن را می دهد.کجای دنیا زنی پیدا می شود که غذایش در چند دقیقه آماده بشود؟زیور در دفاع از خویش گفت:«من از وقتی که زن تو شدم و به خانه ات آمدم همیشه وظیفه پخت و پز با نوکر و کلفت ها بود.حالا که دیگر پیر شده ام تازه ار نو توقع آشپزی کردن را از من داری؟تقصیر خودت است که از اول من را تنبل و بی دست وپا بارآوردی.»منصور خندید و گفت :خوشم می آید که لااقل حقیحت را قبول داری.»بعد رو به روناک کرد وپرسید:«تو چی دوست داری تا این عیال ما در یک چشم بر هم زدن برایت آماده کند؟»روناک گفت :«فرقی نمی کند,هرچی شما در نظر دارید من هم با آن موافقم.»منصور به زیور گفت:«پش لطفا شش پرس غذای مخصوص سر آشپز.»آن روز روناک تا حول وحوش ساعت سه بعد از ظهر در آنجا ماند.اولین بار بود که او؛منصور و زیور ساعاتی را به تنهایی در کنار هم می گذراندند.ساعات خوشی بودگر په گاهی با یادآوری پیشنهاد عمو واندیشیدن به سخنان وی روناک را نگران می ساخت و آسودگی خیال را از او می گرفت.اما در کل روزخوبی بود و روناک خدا را شکر کردکه تا زمانی که آنجا بود سهراب به خانه بازنگشت.اینک احساس می کرد که بیش از هر زمان دیگری از ملاقات و صحبت با پسر عمویش هراسان و مظطرب است. موقع خداحافظی منصور به او گفت:«توماشاالله دختر عاقلی هستی و احتیاج به نصیحت نداری.ولی تو این چند روز خوب فکر هایت را بکن.جواب تو هر چه که باشد برای ما قابل قبول است.»روناک هم سخنی را که از چند ساعت پیش قصد گفتن آن را داشت بر زبان راند و گفت:خواهشی از شما داشتم وآن اینکه اجازه بدهید در این یک هفته به این جا نیایم.»زیور پرسید :«آخر برای چه؟»روناک جواب داد:«دلیل خاصی ندارد .فقط فکر می کنم اگر این جا نباشم بهتر می توانم تصمیم بگیرم.من باید بعد از گذشت این مدت مسیر سرنوشتم را انتخاب کنم.»منصور گفت:« اگر گمان میکنی که با نیامدن فکر هایت را می کنی اشکالی ندارد ولی هر وقت فرصت کردی تماس بگیر.»روناک همان جا داخل اتاق از عمویش خداحافظی نمود.اما زیور او را تا توی حیاط همراهی کرد.اکنون دیگر روناک ساعتی را هم نمی توانست به دوراز این افکارتازه سپری کند.دائم جملات منصورو زیور در سرش صدا می کرد و متعاقب آن چهره آرام و کلام گیرای سهراب بود که مقابل دیدگانش نقش می بست.اگر تاچند روز پیش این خیالات را ناشی از احساسات درونی و ذهنیات شخصی اش مس پنداشت ،اینک می دید که تصوراتش رنگ واقعیت به خود گرفته اند.حقیقتی که می رفت تا مهمترین حادثه زندگی اش را رقم بزند.وقتی به دلش مراجعه می کرد وصدای آن را می شنید متوجه می شد که قلبش به این وصلت راضی و خشنود است.در مغزش هم مخالفتی نمی دید ،اما متحیربودکه چرا باز هم در گرفتن تصمیم مردد است.خودش نیز دلیلش را نمی فهمید ولی آگاه بود که چگونه لحظات به سرعت می گذراند و او هنوز هم در تردید به سرمی برد.پس قصد کرد موضوع را با عالیه در میان نهد و از او به عنوان یک بزرگتر کمک بگیرد.هر چند بیان این مطلب در ابتدا برایش سخت می نموداما به هر نحوی که بود مسئله را بازگو کرد.پس از شنیدن سخنان او ،لبخندی حاکی از رضایت صورت عالیه را پوشاند نظر او با این قضیه کاملا موافق بود و از همین رو روناک را نیز تشویق به موافقت می کرد .همچون یک مادر شروع به نصیحت کردن نمود.برایش از محسنات ازدواج و زندگی مشترک گفت و این که هر دختری دیر یا زود می بایست ازدواج کند.و در آخر به تعریف خاطرات خوش زندگی با شوهرش پرداخت.می دانست که روناک نگران آینده است و نمی تواند درست فکر کند و تصمیم بگیرد .پس با جملات خوش بینانه وی را کمی آرام و نسبت به آینده تا حد زیادی امیدوار ساخت.عالیه خوب می دانست که روناک تا چند وقت دیگر از خانه او خواهد رفت،پس می خواست تا آخرین وظیفه ای را گمان می کرد در قبال دختر جوان دارد انجام دهدوسپس با خیالی آسوده از او جدا شود.تنها سه روز تا پایان سال باقی بود و آن روز آخرین روز کلاس های دانشکده به شمار می آمد.گریه دانشجویان بابت دوری از دوستانش در ایامی که پیش رو بودبا خنده های ناشی از دیدار خانواده یشان در هم آمیخته و صحنه هایی دیدنی پدید آورده بود .روناک همراه با نیره و آیدا در قسمتی از حیاظ دانشکده ایستاده بودند تا آخرین حرف هایشان را قبل از جدایی به هم بگویند.نیره از روناک پرسید :«پس عید امسال را توی تهران می مانی؟»روناک گفت:«عمویم اجازه ندادکه عید را به کرمانشاه بروم.البته قول داده که اگر در تعتیلات فرصتی دسدت داد و توانستیم ،همراه همچند روزی به کرمانشاه برویم.»آیدا گفت:«حتما پدربزرگ و مادربزرگت از این که امسال به دیدنشان نمی روی خیلی ناراحت می شوند!»روناک از روز اول رحیم آقا و عصمت را به عنوان پدربزرگ و مادربزرگ خود به دوستانش معرفی کرده بود.درجواب آیدا با افسوس گفت:«من هم خیلی دلم برایشان تنگ شده.قبلا از طریق نامه مفصلا قضیه پیدا کردن عمویم را برایشان نوشته ام .چند روز پیش باز هم نامه ای فرستادم و توی آن تعریف کردم که امسال به اصرار عمو نمی توانم به کرمانشاه بیایم ولی اگر عمو نتواند همراهم بیاید،شاید خودم به تنهایی به آنجا بروم ،هم به قصد دیدار آن ها و هم برای رفتن به سر مزار پدر و مادرم وهم دیدن خانه خودمان.»سپس رو به تیره کردو پرسید:«تو چه کار کردی؟ بلیط گرفتی؟»نیره پاسخ داد:«آره دیروز بلیط گرفتم .فردا صبح هم حرکت می کنم .»آیدا که قصد سر به سر گذاشتن نیره راداشت گفت:«فکر کنم امشب از خوشحالی خوابت ببرد.هر چه باشدق قرار است که فردا بعد از مدت ها آقا احسان را ببینی.»نیره گفت:«اصلا هم این طور نیست .اتفاقا دیروز مامان زنگ زد و گفت که احسان می خواهد برای بردنم به تهران بیاید.اما من مخالفت کردم و گفتم که از طرف من به احسان بگوکه نیره بچه نیست که نتواند خودش به تنهایی سفر کند.»آیدا گفت:«آفرین به این دختر شجاع. با این حرفت حتما حساب کار دست آقا احسان آمده وازحالا فهمیده که با چه کسی طرف است.» روناک هم به شوخی گفت:«اما با توجه به اخلاق آقا احسان که نیره خودش برایمان تعریف کرده،من مطمئنم که این آقا فردا آفتاب نزده می رود و می نشیندسر راه و چشم می دوزد به جاده که چند وقت یارش زسفر باز آید.»نیره که حسابی کلافه شده بود سر به آسمان بلند کرد وگفت:«بار الها،لطفی کن ومرحمتی فرما تا این دو دوست بی یار و همسفر من تا پایان این تعطیلات یارشان را یافته و هنگامی که باز می گردم همچو من گرفتار شده باشند.آمین.»در حالی که سه نفری مشغول شوخی و خنده بودند،نیره اشاره به روبرو کرد و در همان حال به روناک گفت:«آن جا را نگاه کن .استاد هم دارد بر می گردد خانه.»روناک به مسیری که نیره نشان می داد نگاه کرد.پسر عمویش تقریبا به همان سمتی می آمد که آن ها ایستاده بودند،اما در حقیقت او می آمد تا سوار ماشین خود که در نزدیکی آن ها پارک شده بود بشود.روناک با دیدن وی دستپاچه شد و گفت:«بچه ها برویم آن طرف تر.»نیره با تعجب گفت:«مثل این که ایشان پسرعموی شما هستند .نمی خواهی سلامی خدمت او عرض کنی؟»سهراب چون به چند متری آن ها رسید،آیدا و نیره بلافاصله سلام نمود .سهراب نگاهی به شاگردانش انداخت و جواب سلامشان را داد.آیدا گفت:«استاد ، بابت همه زحماتی در این چند ماه برای ما کشیدید از شما ممنونیم.»سهراب متواضعانه گفت:«خواهش می کنم،من کاری نکرده ام.هرچه بود وظیفه بوده وبس.»نیره گفت:«پیشاپیش سال نو را به شما تبریک می گوییم.»سهراب هم گفت «متشکرم،من هم متقابلا به شما تبریک می گوییم .»امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشیدو البته در این روزهای تعطیل درس را هم فراموش نکنید.»نیره با ناراحتی گفت:«نه تو رو به خدا استاد.لااقل بگذارید دراین ایام عید نفس راحتی بکشیم.»سهراب گفت :«اتفاقا طرف صحبت من بیشتر با شماست خانم احمدی؛خب دیگر مزاحم نمی شوم.امیدوارم سال خوب و موفقی را پیش رو داشته باشید.»بعد نگاهی گذرا به روناک که سرش را پایین افکنده بود انداخت و سپس خداحافظی کرد وبه طرف اتومبیلش رفت.نیره رو به روناک کرد وگفت:«تو معمولا هر موقع که پسر عمویت را می بینی همین طور ساکتی وبا او حرف نمی زنی؟»روناک شانه هایش را بالا انداخت و با خونسردی گفت:«مثلا چه باید می گفتم؟»نیره جواب داد:«یک خسته نباشی مختصر .یک احوالپرسی کوتاه کسرشاُن که نمی شد.»روناک به آرامی گفت:«بس کن نیره،تو هم حوصله داری.»در واقع روناک چیزی راجع به پیشنهادسر عمویش به دوستان خود نگفته بود ،چرا که خودش در این رابطه تصمیم آخر رانگرفته بود و هنوز بر سر دو راهی به سر می برد .حدود نیم ساعت بعد سه دوست همدیگر را در آغوش کشیدند
و از هم خداحافظي نمودند،البته روناک و آيدا به هم قول دادند که در ايام عيد به ديدن يکديگر بروند.
آخرين شب سال هم فرا رسيده بود و روناک مي دانست که ديگر وقت چنداني ندارد،در اين يک هفته به اندازۀ چند سال فکر کرده بود. به هيچ وجه نمي خواست که در آينده از انتخابش پشيمان شده و افسوس امروز را که فرصت تصميم گيري و تفکر را در اختيار داشته بخورد. حرف هاي عمو،زن عمو و عاليه را بارها نزد خود مرور کرد. در ذهنش به بررسي رفتاري که طي آن مدت از جانب سهراب ديده بود پرداخت، اما نتوانست بهانه اي قابل قبول بيابد،پس به خدا توکل کرد و با تکيه بر نداي عقل و نواي دل تصميم آخر را گرفت،با بر امدن خورشيد روز بيست و نهم اسفند ماه،تکاپوي آدم ها براي استفاده از ساعات باقيمانده از سال هم آغاز گشت،شهر را حال و هوايي خاص در برگرفته بود، گويي تا ساعاتي ديگر واقعه اي عظيم و اتفاقي مهم رخ مي داد که همه خود را اين چنين آمادۀ آن لحظه مي کردند.
روناک صبح که از خواب بيدار شد، احساس کرد حال عجيبي دارد. به حياط رفت تا شايد هواي خنک دم صبح حالش را بهتر سازد. سارا و سمانه از هم اکنون لباس هاي نو خود را پوشيده بودند. هيوا هم روي تخت چوبي و در پناه آفتاب نشسته بود و به صداي شادي بچه ها که با جيک جيک گنجشکان در هم آميخته بود گوش مي داد. روناک هر چه بيشتر به اطراف نظر مي انداخت حس دلتنگي را که در دلش لانه کرده بود بيشتر احساس مي کرد،هنوز از آن خانه نرفته دلش براي همه چيز آن تنگ شده بود. نمي دانست چگونه غم درونش را خالي کند، احساسش به او مي گفت که امروز با دادن جواب مثبت به خانوادۀ عمويش عملاً دوران حضور و سکوتش هم در آن خانه به سر مي آيد و بايد با تمام آن چيزهاي و کساني که در اين مدت به آن ها دلبسته بود و وداع نمايد.از صبح که رفتار عاليه دقت کرده بود متوجه شد که او هم لحظه اي آرام ندارد و مدام در رفت و آمد و انجام کارهايي است که انجامشان چندان ضرورتي ندارد. گويا هدفش از اين کارها بيشتر سرگرم کردن خود به تا چيزي ديگري.
romangram.com | @romangraam