#روناک
#روناک_پارت_137
پس از اینکه هر سه نشستند منصور پرسید:حالت چطور است؟روناک در جواب گفت:خوبم،شما چطورید؟منصور پاسخ داد:من هم خوبم به شرطی که این زن ها بگذارند.همین که نزدیک عید می شود ارامش و راحتی از این خانه رخت بر می بندد.هر جای خانه را که می بینی بهم ریخته،هیچ چیز سرجایش نیست،این سرو صداها هم که نمی گذارد ادم کمی استراحت کند.زیور با اعتراض گفت:مگر کسی گفته که جنابعالی کاری بکنی؟تو که همین بالا توی اتاقت نشسته ای.منصور گفت:نه اینکه سر کار خانم خیلی کار می کنی.زیور گفت:درست است من هم کاری نمی کنم ولی مثل تو غر نمی رنم.اخر اگر ادم سالی یک بار هم نظافت و گرد گیری نکند که نمی شود.منصور گفت:اگر با شما زنها باشد سیصو و شصت و چنج روز سال هم وضع همین طور است.
بعد برای اینکه به جر و بحث خاتمه دهد گفت:اصلا هر کاری دلت می خواهد بکن.ولی باید تا اول عید این خانه مثل سابق مرتب شده باشد.بعد رو به روناک کرد و پرسید:خی عموجان از انجا چه خبر؟روناک جواب داد:انجا هم اوضاع همینطور است انگار عید بدون خانه تکانی اصلا معنی نداره.منصور گفت:از قرار معلوم مهری پیغام مرا به تو رسانده.روناک گفت:بله و برای همین امروز خدمت رسیدم.
منصور با تردید پرسید:نکند امروز را به خاطر من کلاس نرفته ایو اینجا امده ای؟روناک تبسمی کرد و گفت:نخیر امروز اصلا کلاس نداشتم.منصور گفت:که این طور!اتفاقا امروز هم سهراب دانشگاه نرفت گفت که تدریس ندارد.برای همین صبح زود با اردلان دوتاییر فتند کارخانه.این روزهای اخر سال سرشان خیلی شلوغ است.باید به حساب و کتابها برسند و ترتیب پارچه هارو بدهند علاوه بر اینها باید دستمزد کارگرها را هم بپردازند.اگر من هم بتوانم فردا یه تک پا میروم انجا.روناک با فهمیدن این موضوع که سهراب در خانه نیست نفسی به راحتی کشید و مقدار زیادی از ان دلواپسی که موقع امدن داشت برطرف شد.
برای لحظاتی سکوت اتاق را فرا گرفت.به نظر هم روناک و هم زیور منتظر بودند تا منصور مطلب مهمی را که قرار بود به روناک بگوید باز گو کند،سرانجام منصور پس از مدتی فکر و کلنجار رفتن با خویش خطاب به روناک اینگونه اغاز به سخن کرد:شاید درست ان بود که برای گفتن این حرف من با زیور خودمان می امدیم و ان را با تو در میان می گذاشتیم نه اینکه بخواهیم تو به اینجا بیایی،اما این را بگذار به حساب پیری ما و دیگر اینکه چون این خانه به تو هم تعلق دارد و در ان سهیم هستی پس تو در این جا نه مهمان بلکه صاحب خانه هستی.پس امیدوارم بعد از اینکه حرفهای مارو شنیدی به خاطر دعوت کردنت به اینجا از دست ما دلخور نشی.راستش را بخواهی خیلی سعی می کنم جملاتی بیایم که معنای لازم را برسانند،اما مثل اینکه من هیچ وقت نمی توانم خوب حرف بزنم و منظور واقعی ام را انطور که می خواهم بگویم.
روناک گفت:عمو جان،حرفتان را راحت بزنید و اینقدر خودتان را برای مقدمه چینی به زحمت نیندازید
منصور نگاهی به زیور انداخت که با اشاره ی چشم و ابرو از او می خواست که حرفش را بیان کند.پس ادامه داد:من هم فکر می کنم که ادم هرچه مقصودش را ساده و واضح بگویید بهتر است.کمتر از سه ماه از اولین دیدار ما با یکدیگر می گذرد در همان برخورد و دیدار اول انچنان مهرت به دلم نشست که احساس کردم تو را حتی بیشتر از بچه هایم دوست دارم،نه به این دلیل که در حق پدر . مادر بدی کرده بودم و می خواستم تلافی گذشته هارو بکنم.شاید هم ان اوایل واقعا به این علت بود ولی کم کم فهمیدم که حتی اگر ان اتفاقات نمی افتاد و مشکلی با پدر و مادرت نداشتم باز هم تورا به این اندازه دوست داشتم.خدا به سر شاهد است که این روزها اگر یک روز تو را نبینم دلم برایت تنگ میشود برای همین روز شماری می کنم که چه موقع زمان ان میرسد که تو به اینجا بیایی و برای همیشه با ما زندگی کنی.مطمئن هستم که زیور هم همین احساس مرا نسبت به تو دارد.من با خودم عهد بسته ام که هر کاری بتوانم برای خوشبختی تو بکنم.تا به حال که فرصتی نداده و کاری از پیش نبرده ام.من بیشتر عمرم را پشت سر گذاشته ام عمر هم دست خداشت و انسان نباید به زنده ماندنش حتی تا یک ساعت بعد خوشبین باشد.برای همین دلم می خواهد که تا زنده هستم دو کار را انجام بدهم اولی ترتیب یک زندگی خوب و شایسته برای توست و دومی سرو سامان دادن سهراب،تقریبا یک سالی می شود که ما به سهراب در مورد زن گرفتن اصرار می کنیم.دختر های زیادی هم از دوست و اشنا و همسایه به او پیشنهاد کردیم،ولی هر بار با این جواب او روبه رو شدیم که من فعلا قصد ازدواج ندارم.اما حالا می بینم که این خواست خدا بوده که سهراب از بین ان همه دختر هیچ کدام را انتخاب نکند.ولی این روزها مامتوجه تغییر رفتار او شده ایم،وقتی رفتار بچه ها کمی عوض می شود اولین کسانی که پی به این مسئله می برند،پدر و مادر ها هستند
romangram.com | @romangraam