#روناک
#روناک_پارت_136

تا انجا که به یاد داشت هیچ وقت به چنین دردی مبتلا نگشته بود؛دردی که نه دارویی برای ان راغ داشت و نه درمانی.جرات ان را هم نداشت که نامی بر این بیماری جدید بگذارد و دائم با خود تکرار میکرد که این احساس زودگذر است و در اینده ای نزدیک از بین میرود،تصور میکرد اگر عامل این همه هیجان و احساس را کمتر ببیند،از شر این درد مزمن نیز خلاص خواهد شد.به همین دلیل سر کلاس تا حد امکان از نگاه کردن به سهراب پرهیز می نمود و هنگامی که به خانه عمویش می رفت ارزو میکرد که با او روبرو و هم صحبت نشود،چرا که می ترسید اهنگ قلبش و صدای لرزانش مکنونات درونی اش را اشکار سازد.

وقتی که در ماشین سهراب قرار گرفت مهر سکوت بر لب میزد و تبدیل به شنونده ای میشد که حتی به طور دقیق نمی توانست حرفهای طرف مقابل را بشنود و بفهمد.در ابتدا تصور میکرد که این احساس یک طرفه است پس باید هر چه زودتر ان را از میان برداشت تا مبادا به شخصیتش در نزد دیگران لطمه ای وارد اورده و رسوایش سازد.نمی خواست که در چشک اطرافیان چون دختر خامی که با دیدن محبت جنس مخالف عقل از کف داده و مجنون و شیدا گشته جلوه کند.به همین دلیل دست به خود ازاری زده و با احساسش می جنگید تا ان را از بین ببرد و یاحداقل مهارش کند.اما کم کم فهمید که رفتار سهراب هم با او تغییرکرده است.در اغاز ان را به حساب نتیجه گیری غلط خود نهاد.اما به تدریج بر او مسجل شد که اشتباه نمی کند.در چشمان پسز عمویش حالتی را میدید که قبلا ندیده بود.در نگاهش چیزی موج میزد که سابقا نظیرش را مشاهده نکرده بود.او را در خانه ی عمو منصور ارام و متفکر میافتو اگر فرصتی دست میداد تا بدون حضور دیگران باهم صحبت کنند،در گفته هایش اشاره به مواردی میکرد که گویی می خواست با بیان انها روناک را متوجه حقیقتی کند.واقعیتیبه نام عشق که وجود داشت و به هیچ وجه نمی شد نادیده اش گرفت.

لحن صدایش در حین ادای این کلمات اهنگ به خصوصی به خود میگرفت و دیگر از ان لحن امرانه و استاد منشانه ی سر کلاس خبری نیود.حرف های خالصانه اش شبیه سخن گفتن کسی با دوست صمیمی بود.و از همانابتدای این جریان بود که روناک واژه ای به نام ارامش خیال را از یاد برد.شبها تا دیر وقت خوابش نمیبرد و غرق اوهام و خیالات می شد.در سر کلاس تمرکز نداشت و توی خانه هم حواسش به کارها نبود.گاهی فکر می کرد که نکند این رفتار و افکار او علایم جنون بوده و به زودی دیوانه خواهد شد.به شدت احساس درماندگی میکرد و از اینکه قدرت ان را نداشت تا خود را از این وضع رهایی بخشد بیشتر زجر میکشید.انچه در این میان بیشتر باعث افسردگی اش میشداین بود که سابق بر ان هر که را که دچار این حالات شده بود،حال چه یک دوست نزدیک و یا یک شخصیت فیلم یا داشنتان،و از درماندگی او در موقع برخورد با این اتفاق اگاه میشد،او را فردی ضعیف النفس و ناتوان می پنداشت و به باد انتقاد می گرفت.اکنون می فهمید که تصوری که در این سالها داشته غلط بوده و او نیز فردی است مثل تمام انسانهای دیگر.ادمی از جنس گوشت و خون و نه از جنس اهن و سنگ با همان احساسات و عواطف بشری،شاید بتوان شعله های این خواسته و تمایلات را برای مدتی سرکوب کرد،اما دیر یا زئد شراره های ان از زیر خاکستر درون خود را بیرون اورده و زبانه خواهند کشید.روناک همواره در پایان این تفکرات بیهوده و کشمکش های درونی دست نیاز به سوی خدا دراز میکرد و از او کمک می طلبید تا وی را هر چه زود تر از این وضعیت نجات دهد و ارامش را به او باز گرداند.

پس پس از کسب اجازه از عالیه از خانه خارج شد.روز قبل در دانشگاه مهری به دیدنش امده و به او گفته بود که پدرش کار مهمی با او داردو می خواهد که وی را در اولین فرصت ببیند.روناک هم به او قول داد که روز بعد به دیدن عمو برود،به همین دلیل فردای ان روز ساعت ده صبح به طرف وعده گاه به راه افتاد.شمار روزهای باقیمانده از سال کمتر از تعداد انگشتان دو دست بود.هوای سرد اسفند ماه انسان را وا میداشت تا در هنگام خارج شدن از خانه خود را حسابی بپوشاند.خیابان ها و بازارها به روال طبیعی هر سال در چنین مواقعی شلوغ و پر ازدحام بود.بالاخره روناک توانس خودش را از میان جمعیت و ترافیک بیرون بکشد و به خانه منصور برسد.وقتی از حیاط عبور نمود و وارد منزل شد،مشاهده کرد که روی خیلی از وسایل را با پارچه های سفید پوشانده اند و بسیاری از لولزم را هم از میان دست و پا برداشته و در جای دیگری نهاده اند.بجز طلعت و شوهرش کرم،زن نسبتا جوانی هم حضورداشت که در کارها به ان دو کمک می کرد.زیور با دیدن روناک به سوی او امد و گفت:می بینی اینجا به چه وضعی در امده؟شتر با بارش گم می شود.روناک گفت:سلام زن عمو خسته نباشید.زیور هم گفت:سلام عزیزم،سلامت باشی.

روناک نگاهی به اطراف انداخت و بعد پرسید:اگر کاری هست به من بگویید تا کمک کنم.زیور خنده ای کرد و گفت:ما خودمان هم کاری نمی کنیم،من خودم توان جابه جا کردن مبلی را هم در خودم نمی بینم چه برسد به کارهای دیگر.ثریا هم رفته خانه ی پدرش و چند روزی را هم انجا می ماند،برای همین علاوه بر طلعت و کرم،زن دیگری را هم برای کمک به انها اورده ایم.در این لحظه صدای طلعت،زیور را متوجه خود کرد که پرسید:خانم،این پرده هارو هم باز کنیم؟زیور جواب داد:بله.انهارو هم پایین بیاورید.اما هر کدامتان که بالای پله میرود مواظب باشد که نیفتد.سپس رو به روناک کرد و گفت:حالا چرا اینجا توی این گرد و خاک ایستاده ای؟بیا برویم پیش عمویت.

در حین بالا رفتن روناک گفت:دیزوز مهری اومده بود دانشگاه،گفت که عمو با من کار مهمی داره.زیور گفت:بله همین طور است.برای همین امروز بالافاصله بعد از اینکه صبحانه اش را خورد،رفت و نشست توی اتاقش،حالا هم منتظر امدن توست.به در اتاق منصور که رسیدند پس از در زدن هر رو وارد شدند.روناک با دیدن او گفت:سلام عمو جان,صبح شما بخیر.منصور که سرپا کنار پنجره ایستاده بود با دیدن روناک لبخندی زد و گفت:علیک سلام دخترم،خیلی خوش امدی.چرا دم در ایستاده ای؟بیا بشین که از صبح تا الان منتظر امدنت بودم.


romangram.com | @romangraam