#روناک
#روناک_پارت_135

فصل 17

آنگاه که اسفند پس از پرورش در دامان زمستان به دنیا آمد ، آخرین برج از بروج دوازدهگانه هم از راه رسید اکنون دیگر سال کهنه می توانست خوشبین باشد که وظیفه اش را به خوبی به انجام رسانده وپس از روز ها و ماه ها تلاش بی وقفه بار مسئولیت را از دوش بردارد وبه سال جدید سپارد .خود به جمع برادر وخواهرانی که قبل از او زاده شده بودند بپیوندد.

از آشنایی روناک با اقوامش بیش از دو ماه می گذشت . در طول این مدت علاوه بر خانۀ منصور چند بار نیز بدری را در منزلش ملاقات کرده بود . هر چند خانۀ آقای الماسی از لحاظ وسعت کوچکتر از خانه منصور بود اما در کل خانه ای نوساز وساخته شده به سبک جدید بود که تمام امکانات لازم برای زندگی امروز را در خود فراهم داشت . در طی این دو ماه عالیه تنها یکبار به خانۀ منصور رفته وساعتی را در خانه خویشان روناک گذرانده بود . ولی در عوض سهراب ومهری هر کدام دوبار وبدری هم یک بار به قصد دیدار عالیه وهمچنین روناک و دیدن جایی که او در آن زندگی می کرد به منزل عالیه رفته وساکنان آن جا را از نزدیک ملاقات کرده بودند.

روناک در همان روزهای آغازین ارتباط با اقوام پدری، به وسیله نامه، رحیم آقا وعصمت را از این موضوع باخبر نمود . تقریبا یک هفته پس از

ان روز که روناک از قبول سهم الارث خود امتناع ورزید و انجام ان را به اینده موکول کرد،دفترچه حساب پس اندازی توسط عمویش به او داده شد.منصور شخصا برای وی حساب بانکی باز نموده و مبلغ قابل توجهی را به حساب او واریز کرده بود.بعد از این کار دفتر چه را به روناک داد تا در مواقع نیاز از موجودی ان استفاده کند.منصور در همان مدت کاملا با اخلاق و روحیات برادر زاده اش اشنا شده بود و میدانست که روناک در صورت احتیاج به چیزی و نداشتن پول کافی برای رفع نیازش،بازهم هیچ گاه خود مستقیم و با زبان خویش خواسته اش خواسته اش را عنوان نخواهد کرد پس این کار را انجام دادتا او از هر لحاظ راحت باشد و به راستی اینک دیگر روناک نگرانی و دغدغه ی اینکه مبادا موجودی اش تا قبل از پایان ماه به اتمام رسد و چگونه روزهای باقیمانده را بدون هیچ پولی سر کند نداشت.

در این اواخر با توجه به یاد گرفتن مسیر خانه ی عمو دیگر خود به تنهایی در صورت روشنایی هوا به انجا می رفت.اما در موقع شب و برخورد به تاریکی همراه با سهراب راه برگشت را پیش می گرفت.هر چه میگذشت روناک حس میکرد که احساس عجیبی به سهراب پیدا کرده است؛احساسی که قبلا به او نداشت ولی حالا در وجودش ریشه زده و به مرور رش می کرد،حالتی که بیشتر از ان سبب ارامش وی می گردد باعث ترسش شده بود.تلاشش برای از بین بردن این حس غریب که خودش هم نمی دانست از کجا به سراغش امده ثمری نداشت.این روزها متوجه بود که حتی در هنگام رویارویی با سهراب ناخود اگاه قلبش بنای تپیدن نهاده و اضطرابی وصف ناشدنی سراپایش را در بر میگیرد.در وجود خود برای از بین بردنش می جنگید ولی در کمال تعجب می دید که در مقابله با این حریف درونی راه به جایی نمیبرد.


romangram.com | @romangraam