#روناک
#روناک_پارت_134
در حالی که در سکوت به نوشیدن چای مشغول بودند سهراب پرسید:«کتاب چطور بودند ؟ به مشکلی برنخوردید ؟» روناک فنجان را روی نعلبکی نهاد وگفت :« واقعا کتاب های خوبی هستند . مطالب راسلیس و روان توضیح داده اند ، برای همین سوالی برای انسان باقی نمی گذارند.» سهراب بی مقدمه گفت :« وقتی پدر چند ساعت پیش از شما پرسید که برنامه تان برای زندگی چیست شما در جواب گفتید می خواهید درس بخوانید وشغل مناسبی پیدا کنید . حالا می خواهم بپرسم که آیا واقعا تنها هدف شما برای آینده این است وهدف دیگری ندارید؟» روناک پاسخ داد :«برنامه های دیگری هم برای آینده ام دارم.اما مهمترین واصلی ترین آن همین است .» سهراب گفت :« البته شما برنامه ریزی خوبی کرده اید وراه مناسبی هم در پیش گرفته اید اما جداً فکر می کنید که زندگی فقط کتاب درس وفرمول ونوشته هاست ؟»
روناک با عجله گفت :« منظورم این نبود. به نظر من انسان اگر در تحصیل پیشرفت کند وبتواند توی جامعه کار مناسبی برای خودش دست وپا کند سایرخواسته ها وآرزو هایش هم در سایۀ این علم وآگاهی به دست می آید.»سهراب با جدیت گفت :« ولی من اصلا با نظر شما موافق نیستم ،ادامۀ تحصیل خیلی خوب است اما نمی شود به بهانه همین یک مورد و با تکیه بر آن از خیلی چیز های زندگی غافل شد. بر فرض که شما درستان را تا حد دکترا یا فوق دکترا ادامه دادید وبعد به ریاست یک دانشگاه یا یک هیات علمی وتحقیقاتی انتخاب شدید واز نظر مالی هم در رفاه کامل بودید ، ولی واقعا تصور می کنید که زندگی در همین ها خلاصه می شود؟» روناک گفت:« می بخشید اما خود شما هم همین راه را در پیش گرفته اید . غیر از این است؟ » سهراب سوال کرد :« شما از کجا می دانید که من هدف دیگری نداشته باشم؟»
روناک کمی فکر کرد وگفت:« خب، اگر داشتید حتما تا به حال خانواده واطرافیانتان از آن با خبر شده بودند .» سهراب :« کسی خبر ندارد چون هنوز به کسی چیزی نگفته ام. فکر می کنم که برای گفتنش به زمان بیشتری نیاز دارم .» روناک گفت :« شما آدم را از درس خواندن مایوس می کنید .» سهراب با تاکید گفت:« به هیچ وجه چنین قصدی ندارم . اگر این طور بود که در مورد امتحان فردای شما سختگیری نمی کردم ، مقصود من این است که مبادا تمام وقت وانرژی خود را پی یک کار بگذارید وباقی مواهب زندگی را نادیده بگیرید وهنگامی متوجه بشوید که خیلی دیر شده باشد.» با گفتن این حرف برای لحظاتی سکوت بین آن ها حاکم شد . روناک به سخنان استادش فکر می کرد وسهراب در جستجوی تاثیر حرف هایش بر شاگرد خود بود .
کمی بعد سهراب برخاست وگفت :« تا شام را بدون ما صرف نکرده اند بهتر است برویم .» روناک با تعجب پرسید :« مگر شب شده ؟» سهراب لبخندی زد وگفت :« وقتی می گویم که درس خواندن شما را از همه چیز غافل کرده به من حق بدهید. ساعت از هشت هم گذشته .آقای الماسی وپسر عمه هایتان هم بیش از یک ساعت که آمده اند وتوی هال نشسته اند.» روناک چون به ساعتش نگاه کرد به یکباره بلند شد وبا شتاب کتاب ها را روی یکدیگر نهاد . سهراب گفت :« شما بروید ، من خودم آن ها را سرجایشان می گذارم .لطفا موقع رفتن سینی را هم با خودتان ببرید.»
پس از صرف شام، وقتی افراد فامیل کنار یکدیگر نشستند ، بحث در مورد موضوعات مختلف به میان آمد . صحبت از کار ،درس ، دانشکده ، مغازه وشرکت وخلاصه از هر چیزی که می شد درباره اش حرف زد ویکی از شب های بلند زمستان را با آن گذراند . روناک دیگر آن حس بیگانگی دفعۀ قبل را نداشت واینک با آن محیط وآدم هایش اخت شده بود و احساس نزدیکی وصمیمیت می کرد. هر چند هنوز هم در رفتارش نوعی کمرویی وشرم دیده می شد اما نسبت به بار اول در برقراری ارتباط با افراد آن خانه پیشرفت چشمگیری کرده بود .وقتی بدری وشوهرش به همراه پسران وعروسشان مهری ، خداحافظی کردند ورفتند، کمی بعد روناک نیز خداحافظی نمود وچون مرتبۀ پیش ، وظیفه بردن او را سهراب بر عهده گرفت.
romangram.com | @romangraam