#روناک
#روناک_پارت_133
روناک اصلاً دوست نداشت مهري در ميان جمع اين گونه از او تعريف کند.دقايقي بعد خطاب به همه گفت:«اگر اجازه بدهيد من ديگر مرخص بشوم.» منصور پرسيد:«و اگر اجازه ندهيم آن وقت چه؟» روناک در جواب لبخندي زد و گفت:« حتماً اجازه مي دهيد،چون مطمئناً شما دلتان نمي خواهد که من در امتحان فردا نمره نياورم» منصور گفت:«تو امروز دو بار با من مخالفت کردي،ديگر نمي گذارم که اين دو سه بشود. در ثاني امتحان داري؟قبول، همين جا درس ات را بخوان،مگر حتماً بايد در خانۀ عاليه خانم باشي تا بتواني درس بخواني؟» روناک گفت:«وقتي مه هيچ کدام از کتاب هايي که مربوط به امتحان فردا مي شود را همراه ندارم چطور درس بخوانم؟ براي همين حتماً بايد برگردم.» منصور پرسيد:« حالا امتحانت چه هست؟» روناک پاسخ داد:« فزيک.» با شنيدن اين جواب همۀ نگاه ها به سمت سهراب برگشت. منصور از پسرش پرسيد:«تو اين را مي داني و چيزي نمي گويي؟ خب حالا که فهميديم، ديگر جاي نگراني نيست،استاد آشنا از آب در آمد.» و با اين گفتۀ وي همگي به خنده افتادند.
کمي بعد سهراب گفت:«لطفاً پدر بي جهت روناک خانم را دلخوش نکنيد،هر چند او خودش خيلي خوب به روش کاري من در دانشکده آگاه است و مي داند که روش من براي همۀ دانشجويان يکسان است، بنابراين وقتي همۀ آن ها خودشان را براي امتحان فردا آماده مي کنند،برادرزادۀ شما هم از اين قاعده مستثني نيست. حالا بستگي به تصميم خودشان دارد.» زيور با تعجب پرسيد:«يعني تو مي گويي که روناک بايد به خاطر امتحان فردا همين الان برگردد؟» سهراب گفت:« يک راه ديگر هم وجود دارد. روناک خانم مي تواند از کتاب هاي من استفاده و همين جا مطالعه کند، با توجه به شناختي که من از ايشان دارم يقيناً با دو ساعت مطالعه و تمرين آمادگي لازم را براي امتحان فردا پيدا مي کند.» منصور سرش را تکان داد و گفت:«خوب است،هر جا هم که به مشکلي برخورد تو مي تواني کمکش کني.» روناک با عجله گفت:«ولي آخر اين طوري درست نيست،بي ادبي است.» بدري گفت:« نه عزيزم،درس و تحصيل تو براي ما هم مهم است.»منصور نيز گفت:« همين طور است، حالا بلند شو و به کتابخانه برو.تا موقع شام مي تواني به دور از سرو صداي ما به درس هايت برسي.» سپس رو به بدري کرد و گفت:«تو هم خواهر جان به آقاي الماسي زنگ بزن و بگو که با پسرها تشريف بياورد اين جا،شام مهمان ما هستند.»
بدر گفت:«نه داداش،نمي شود. ما همين پريشب اين جا بوديم. خود من که بيشتر از آن که در خانه مان باشم اين جا هستم.» منصور با تحکم گفت:«اولاً قدمتان بر سر ديده،دوماً وقتي برادر بزرگت حرفي مي زند به جاي جروبحث فقط بگو چشم.»
مکاني که در آن خانه به عنوان اتاق مطالعه يا کتابخانه از آن نام برده مي شد،اتاقي نه چندان بزرگ اما مرتب و جمع و جور بود که همۀ امکانات لازم براي ساعت ها مطالعۀ مفيد را در خود داشت،اتاق در طبقۀ پايين قرار داشت. در داخل آن و سمت چپ ديوار قفسه هايي چوبي نصب و کتاب هايي در زمينه ها و موضوعات مختلف چيده شده بود. در بالاي اتاق،ميزي بزرگ و چوبي و پشت آن يک صندلي وجود داشت،چراغ مطالعه،گلدان نخل تزييني،يک صندلي ديگر به علاوۀ سطل زبالۀ کوچکي از ديگر وسايل اتاق به شمار مي آمد. سهراب به طرف يکي از قفسه ها رفت،چند جلد کتاب بيرون آورد و آن ها را روي ميز نهاد،سپس به روناک گفت:«مي توانيد از اين ها استفاده کنيد. هر موقع هم سؤالي برايتان پيش آمد يا به مشکلي برخورديد مي توانيد با من در ميان بگذاريد. موفق باشيد.» و پس از بيان اين توضيح کوتاه و دريافت تشکر روناک بيرون رفت و در را
بست روناک برای لحظاتی افکارش متوجه جایی که در آن قرار داشت ،بود اما وقتی پشت میز نشست ویکی از کتاب ها را باز نمود ، رفته رفته خیالات متفرقه را ذهنش دور ساخت وشروع به خواندن کرد.
صدا ی ضربه زدن در اتاق او را از دنیای کلمات وارقام جدا ساخت ، با واژۀ «بفرمایید» در باز شد وسهراب وارد گشت . سینی چای را که در دستش بود روی میز گذاشت . روناک با دیدن سهراب دستپاچه شد و نتوانست چیزی بگویید سهراب پرسید : «مزاحم مطالعه تان شدم ؟» روناک با همان دستپاچگی جواب داد:« نخیر ، کتاب را یک دور مرور کردم می خواستم از نوشروع کنم که...» سهراب کتاب مقابل روناک را بست وسپس یکی از دو فنجان را جلوی وی نهاد .روناک با شتاب گفت :« خواهش می کنم ، شما چرا زحمت کشیدید ؟ سهراب گفت :« اصلا زحمتی نداشت مهری ریخت ومن آوردم .حالا لطفا راحت باشید و بنشینید .» سپس چای دیگر را برروی میز و در سمت چپ روناک برای خود گذاشت .بعد صندلی دیگر اتاق را نزدیک کشید ، روی آن نشست و گفت :« مثل اینکه این کتاب ها به کلی شما را از اطرافتان وگذشت زمان غافل کرده،به نظر خودتان این همه علاقه به درس کمی عجیب نیست ؟» روناک گفت :« موضوع فقط علاقۀ من نیست .سختگیری شما هم در این بین نقش مهمی دارد .واقعا اگر من امشب به جای این که خودم را توی این اتاق وبا این کتاب ها حبس می کردم کنار عمو وزن عمو وبقیه می نشستم وبعد فردا نتیجۀ امتحانم خوب نمی شد ، آن وقت شما حاضر به گذشت وچشم پوشی می شدید؟» سهراب خیلی جدی گفت : « مطمئن باشید که تنبیه شما را دو برابر سایر دانشجوها حساب می کردم .اما امیدوارم روزی نرسد که من مجبور به این کار شوم .» سپس اشاره به فنجان کرد و گفت :« حالا چایتان را بخورید تا سرد نشده وگرنه می باید خودتان بروید وعوضش کنید.»
romangram.com | @romangraam