#روناک
#روناک_پارت_132

ساعتي که گذشت کم کم همه متوجه اشارات و نجواهاي مهري و زيور شدند. اردلان گفت:«شما مادر و دختر مشکوک به نظر مي رسيد، راستش را بگوييد،اگر خبري شده به ما هم بگوييد.» مهري که بي صبري به خوبي در رفتارش مشهود بود رو به زيور کرد و گفت:«امان از دست تو دختر،نمي تواني يک ساعت جلوي زبانت را بگيري. فکر مي کنم همه ديگر فهميده اند. بگو.» مهري با خوشحالي برخاست،اما به جاي اين که حرفي بزند دوان دوان از پله هاي سرسرا به طرف طبقۀ بالا حرکت کرد،همه منتظر برگشتن او بودند. ثانيه هايي بيشتر نگذشت که صداي برخورد کفش هاي پاشنه بلند او با پله ها شنيده شد و پيامد آن وي را ديدند که با بسته اي بزرگ نزديک مي گشت.

مهري در حالي که بستۀ پيچيده شده در کاغذ کادو و نوار صورتي رنگ را در دست داشت مقابل حاضرين ايستاد و گفت:«اين هديۀ ناقابلي است از طرف من و مامان به روناک،اميدوارم که سليقۀ ما را بپسندد و خوشش بيايد.» و پس از آن نطق کوتاه به جانب روناک رفت و هديه اش را پيش روي او گرفت. روناک که تا حدودي غافلگير شده بود لحظاتي چند مبهوت مهري و بسته را نگاه کرد. در اين حال زيور با لبخندي به او گفت:«چيز قابل داري نيست، راستش من زياد به سليقۀ دخترهاي امروزي وارد نيستم. اين ها هم بيشتر انتخاي مهري است تا من.» روناک هديۀ خود را گرفت. خجالت مانع از آن بود تا بتواند حرفي بزند و تشکر کند، اما بالاخره گفت:«از شما خيلي متشکرم،مطمئنم سليقۀ شما و مهري را نه من که هر کسي مي پسندد.باز هم ممنونم.» لبخند رضايت بر لبان همه نشسته بود و چشمان منصور از ديدن شادي برادرزاده اش مي درخشيد. بدري گفت:«شما که مي خواستيد اين کار را بکنيد به من هم مي گفتيد تا حالا اين طور خجالت زدۀ روناک نشوم. معلوم مي شود که شما از نظر فکري خيلي از من جلوتر هستيد.» زيور گفت:« اختيار داري،مهري از من خواست تا به کسي حرفي نزنم و به قول خودش سورپريز باشد.»

اردلان سرش را کمي جلو آورد و به روناک گفت:«دارم از فضولي مي ميرم. مي شود آن را باز کني تا همه ببينيم که چي هست!البته اگر امکان دارد!»روناک گفت:«البته،پس با اجازۀ همگي.» سپس به آرامي روبان ها را باز کرد و جعبه را از داخل کاغذ کادو بيرون آورد و در آخر در آن را باز نمود. آنچه مي ديد خيلي بيشتر از آن بود که در همان فاصلۀ چند ثانيۀ گشودن فکرش را مي کرد.پيراهني از جنس حرير و به رنگ آبي آسماني در يک طرف بسته قرار داشت و در کنارش روسري بلندي از همان جنس و رنگ ديده مي شد. در سوي ديگر، يک بلوز پشمي کرم رنگ و روسري ليمويي به همراه دامني بلند که ترکيبي از رنگ هاي مشکي و کرم و قهوه اي را در خود داشت جا خوش کرده بود، در مورد هر دو دست لباس سعي شده بود تا از نظر رنگ و فرم با يکديگر مطابقت و همخواني داشته باشند. زيور گفت:«چون تو و مهري تقريباً هم قد هستيد بنابراين لباس ها را اندازۀ او گرفتيم. خدا کند که اندازه ات باشند.» منصور هم گفت:«مبارکت باشد.» بقيه نيز در پي حرف عمو اين جمله را بيان کردند،روناک گفت:« دست شما درد نکنه،به زحمت افتاديد،جداً نمي دانم چه بگويم!» مهري گفت:« اگر از رنگ و مد آن ها راضي باشي مي ماند اندازۀ لباس ها که آن هم بعد از پوشيدن مشخص مي شود.» پس به سمت روناک رفت،دست او را گرفت و رو به سايرين گفت:« با اجازۀ حضار گرامي من و روناک براي رفع آخرين باقيمانده از اين شک و شبهه به طبق? بالا مي رويم.»

روناک قبل از اين که چيزي بگويد متوجه شد که در کنار مهري و همگام با قدم هاي سريع او از پله ها بالا مي رود، براي نخستين بار بود که آن قسمت از خانه را مي ديد. در راهروي طويل و سنگفرش شدۀ طبقۀ بالا که به وسيلۀ فرشي زيبا و با همان تناسب مفروش گشته بود چندين در اتاق در کنار و روبروي يکديگر قرار داشتند.مهري در يکي از اتاق ها را باز نمود، سپس در حالي که دستگيرۀ در را گرفته بود روناک را دعوت به داخل شدن کرد. با همان نگاه اول، روناک حدس زد که مي بايست آن جا اتاق خواب باشد. تخت چوبي نسبتاً بزرگي در يک سمت آن و در طرف ديگر ميز توالتي با همان طرح و رنگ تخت که در بالاي آن آيينه اي مدور نصب شده بود قرار داشت، مهري پس از اين که در اتاق را بست به جانب پرده که کاملاً افتاده بود رفت و قسمتي از آن را براي ورود روشنايي کنار زد. سپس قبل از روناک دست به کار شد و او را در پوشاندن لباس کمک نمود. موقعي که روناک پيراهن حرير را پوشيد و جلوي آيينه ايستاد، از مشاهدۀ چهره و تصوير کسي که در آن سوي آيينه به او خيره گشته بود تعجب کرد. به نظرش تفاوت زيادي ميان روناکي ملبس به آن لباس و روناکي که هروز با مانتويي سياه رنگ و ساده به دانشگاه مي رفت

وجود داشت. مهري پس از اين که زيپ پيراهن را از پشت کشيد و موهاي او را به آرامي مرتب نمود، برگشت و روبروي وي ايستاد. نگاهي مملو از دقت به سرتاپايش افکند و بعد گفت:«عالي است. ولي افسوس چند چيز کم است،اگر گفتي؟» وچون پاسخ منفي او را شنيد گفت:«تاجي از گل براي آراستن موهايت و گردنبدي از مرواريد و در اخر شاهزاده اي سوار بر اسب سفيد که بيايد و عروس رؤياهايش را با خود به قصرش ببرد.» روناک لبخند کمرنگي زد و گفت:«بهتر است هر چه زودتر اين لباس ها را درآورم،چون ممکن است آن شاهزادۀ بخت برگشته گول ظاهرم را بخورد و به خاطر همين اشتباه عمري افسوس و ندامت سرکند.» و بعد منتظر مهري نماند و خود با احتياط پيراهن را از تن بيرون آورد. خودش هم نمي دانست چرا،ولي در همان فاصلۀ چند دقيقه که لباس را بر تن داشت،به نظرش سادگي و نجابت هميشگي را از دست داده و چون عروسک مسخره اي که جامعه اي نامناسب بر او پوشانده باشند،جلوه مي کرد. اما همين که لباس بعدي را پوشيد،برخلاف آن يکي وقتي خود را در ايينه ديد از آن خوشش آمد و به سليقۀ زن عمو و مهري آفرين گفت. حس خوبي داشت و در آن احساس راحتي مي کرد. به اصرار مهري با همان لباس نزد سايرين برگشت.

وقتي همگي حسن انتخاب زيور و مهري را تأييد کردند و به تمجيد روناک پرداختنند مهري با هيجان گفت:«اگر او را در آن يکي لباس مي ديديد چه مي گفتيد؟عمه جان اگر بداني روناک با آن چقدر خوشگل شده بود؟انگار خياط از روز اول آن را براي او دوخته باشد.»


romangram.com | @romangraam