#روناک
#روناک_پارت_131

منصور براي آن که روناک هم نظرش را در اين باره ابراز کند، سکوت کرد. روناک گفت:«من در حال حاظر به اين اموال نيازي ندارم،پس خواهش مي کنم که ديگر در اين مورد صحبتي نکنيد.» روناک از اين که عمويش در نزد خويش او را مالک نيمي از دارايي هايش قلمداد مي نمود خجالت کشيد. به تصورش زن عمو و بچه هايش و همچنين عمه از اين که منصور وي را در چيزهايي که آن ها حق مسلم و طبيعي خود مي پنداشتند شريک کرده، از او رويگردان شده و از آن پس او را به چشم مزاحمي که قصد چپاول زندگي شان را دارد خواهند نگريست. منتظر بود تا سايرين به حرف هاي منصور اعتراض و از حقشان دفاع کنند، اما اين گونه نشد و برعکس تصور وي همه ساکت و خونسرد منتظر شنيدن باقي حرف هاي منصور و همين طور او بودند. در قيافۀ هيچ يک نشانه اي از مخالفت و ناراحتي به چشم نمي خورد. منصور گفت:«اشتباه نکن روناک،من قصد صدقه دادن يا بخشش چيزي را به تو ندارم. اين ها که گفتم حق و سهم توست و حتي اگر من بخواهم در اين مورد کوتاهي کنم، تو مي تواني از طريق قانون اقدام کني و حقت را از من بگيري.»

روناک از شنيدنحرف هاي او کلافه شده بود. اصلاً تمايلي به ادامۀ گفتگو در اين باره نداشت. به دنبال راهي بود تا از آن طريق صحبت را در اين خصوص به اتمام رساند. پس بعد از کمي درنگ با دلخوري گفت:«يعني من فقط به اندازۀ کسي که در اين ثروت سهيم است براي شما ارزش دارم؟» يعني اگر پاي ارث و ميراث در ميان نبود حالا من هم بايد اين جا نمي بودم؟ پس در نتيجه همين که اين اموال به من منتقل شد من هم بايد همراه آن از اين جا بروم و ديگر بر نگردم؟» بدري به جاي برادرش گفت:«عزيز دلم اصلاً منظور عمويت اين نبود. هر چند به نظر من هم گفتن اين مطلب کمي زود بود، ولي برادرم کاري را که فکر مي کند به صلاح همه است مي خواهد انجام بدهد.»

زيور و مهري نيز هر يک جملاتي را براي رفع سوءتفاهم پيش آمده و دلجويي از او به زبان آوردند. اما روناک همچنان ظاهر درهم خود را حفظ نمود تا اين که منصور گفت:«تو چرا اين چنين برداشتي از حرف هاي من کردي؟ در صورتي که همه مي دانند من چقدر براي ديدن تو لحظه شماري مي کردم و حالا هم منتظر روزي هستم تا تو بيايي و با ما زندگي کني، اگر اين حرف ها را گفتم براي آن بود که مي ترسيدم دير بشود و من بميرم و آن موقع کار به اين مهمي را انجام نداده باشم، شايد بعد از من اتفاقاتي بيفتد که تو نتواني به حقت برسي، پس بايد اين کار را هر چه زودتر به اتمام رساند.» روناک گفت:«برفرض که اين کار هم عملي شد و سهم مرا تحويلم داديد،اما شما بگوييد که من با آن چه کنم؟من در حال حاضر دانشجو هستم. همين که فرصت کنم و درس هايم را بخوانم هنر کرده ام، چه برسد به نگهداري و مواظبت از اين همه مال.» منصور گفت:«مي تواني وکيل بگيري و کارهايت را به او بسپاري، او خودش از عهدۀ همۀ کارها بر مي آيد.» روناک بلافاصله گفت:«وکيل من شما باشيد.» منصور گفت:«نمي شود عمو جان،من الان پيرمرد از کار افتاده ام که ادارۀ کارهايم را به دو پسرم و همين طور به کساني که قابل اعتمادند سپسپرده ام.» روناک گفت:«خب، پس با اين حساب ديگر چه نياز است که اين همه خودمان را اذيت کنيم. اين ثروت ميان اين خانواده است و قرار نيست که به دست ديگران بيفتد،پس به همين صورت هم باقي مي ماند. من در حال حاضر نه احتياجي به آن دارم و نه توانايي نگهداري اش را،پس لطف کنيد و به چيزي دست نزنيد.» منصور پرسيد:« يعني تو هيچ برنامه و نقشه اي براي آينده ات نداري؟يعني نمي خواهي از ارثي که به تو رسيده استفاده کني؟»روناک پاسخ داد:«چرا، اتفاقاً خيلي هم برنامه دارم. مي خواهم که درسم را تمام کنم و بعد از پيدا کردن يک شغل مناسب از تجربه و آموخته هاييم در کارم استفاده کنم. در مورد بهره گيري از ارث هم بايد بگويم که هروقت فکر کردم نياز به آن دارم خودم بدون رودربايستي به شما خواهم گفت.»

منصور و ديگران که ظاهراً از حرف هاي روناک مجاب شده بودند ديگر نتوانستند با نظر او مخالفت کنند. منصور سرش را پايين انداخت و با آهنگي غمگين گفت:« کاري را که تو امروز کردي اگر من در زمان زنده بودن پدر و برادرم انجام مي دادم هيچ وقت اين اتفاقات نمي افتاد.» سپس آهي کشيد و به نقطه اي خيره گشت. تقريباً همگي مي توانستند پي به افکاري که او را به خود مشغول کرده بود ببرند،سهراب براي اين که پدرش را از آن حال خارج سازد گفت:«خيلي عجيب است!براي اولين بار مي بينم که کسي با پدر آن هم در دو مورد مخالفت کرده و پدر هم کوتاه آمده است.»

منصور به خود آمد،خنديد و گفت:«چه کنيم ديگر؟دوره دورۀ جوان ترها ست. منصفانه که قضاوت کنيم مي بينيم که عاقلانه تر و سنجيده تر از ما رفتار مي کنند. ما که سن و سالي داريم و به قولي تجربه ها و سختي هاي زندگي مويمان را سفيد کرده باز هم مقابل جوان هاي اين دوره و زمانه کم مي آوريم.»

پس از ميان رفتن آن جو آغازين،صميميت و شادي بر محفل آنها حاکم شد. افراد خانوادۀ منصور پس از مشاهدۀ رفتار روناک و بلند نظري او،محبت وي را دو چندان به دل گرفتنند و اکنون بيش از پيش با ديدۀ احترام او را مي نگريستند. اما در نظر روناک پذيرفتن پيشنهاد عمو نوعي سوءاستفاده از موقعيت پيش آمده و همچنين پايمال کردن حق فرزندان او و حتي عمه اش به شمار مي آمد. اوکه در زندگي طعم تلخ فقر را چشيده بود و آرزوي داشتن چيزهاي مورد دلخواه را طي ساليان در قفس سينه حبس کرده بود،اينک مي ديد که در بهترين موقعيت پيش آمده که مي توانست با قبول خواستۀ عمويش به تمام آرزوهاي دور و نزديکش دست يابد چگونه آن را با شدت پس زده بود. روناک پس از يافتن عمو،آن هم در چنين رفاه و تجملي اما در عوض با قلبي شکسته و وجداني ناراحت که مانع مي شد تا از زندگي لذت ببرد، فهميده بود که براي برخورداري از يک زندگاني سالم و به دور از دغدغه به چيزهايي مهمتر از ثروت احتياج است. مانند وجداني آسوده،آرامش خيال،سلامتي و دلخوشي که اگر اين ها نباشد گنج قارون هم انسان را راضي و خرسند نمي سازد و غمي از غصه هاي آدمي نمي کاهد. همين که عمويش حق و حقوق وي را شناخته و در فکر او بوده است برايش کافي بود.


romangram.com | @romangraam