#روناک
#روناک_پارت_130
بدري پرسيد:« به عاليه خانم زنگ زدي؟» روناک جواب داد:«بله، خيلي هم سلام رساند.» زيور گفت:«بايد يک روز از ايشان دعوت کنيم که بيايند اين جا، طبق گفتۀ روناک توي اين مدت خيلي برايش زحمت کشيده.» بدري هم گفت:« همين طور است. واقعاً بعضي وقت ها يک آدم غريبه که اصلاً نمي شناسي اش در موقع سختي از صد تا دوست و آشنا بيشتر به درد مي خورد.» منصور سري تکان داد و گفت:«در مورد محبت و لطفي که اين عاليه خانم توي اين دو سال در حق روناک کرده که شکي نيست. اما ديگر وقت آن رسيده که روناک با آن خانه و صاحبخانه اش خداحافظي کند.» زيور نيز در تأييد سخنان شوهرش گفت:«درست است. در حالي که عمو و عمۀ واقعي اش در نزديکي او هستند صلاح نيست که ديگر در خانۀ غريبه ها بماند.» بدري گفت:« اگر روناک موافق باشد من همين امشب آن اتاق طبقۀ بالاي خانه مان را که خالي است برايش مرتب و آماده مي کنم.»
منصور با شنيدن اين حرف چيني به پيشاني انداخت و گفت:«نه خواهر،در جايي که من هستم آمدن روناک به خانۀ شما صحيح نيست. امروز يا فردا وسايلش را از آن جا مي آوريم و همين جا توي يکي از اتاق هاي اين خانه ماندگار مي شود وبه درسش ادامه مي دهد.»
روناک سکوت را بيشتر از آن جايز ندانست و گفت:« از همگي متشکرم، مي دانم که هدفتان راحتي من است، اما اگر اجازه بدهيد من همان جا بمانم.» منصور با ناراحتي گفت:« يعني، تو خانۀ غريبه ها را به خانۀ من که عمويت هستم و همين طور عمه ات ترجيح مي دهي؟ پس معلوم مي شود که دلت هنوز با ما صاف نشده.» روناک در پي کلماتي مي گشت تا بدون آن که رنجشي پيش آيد مقصودش را بيان کند، پس گفت:« منظور اصلاً ترجيح دادن نيست. من هر کجا که باشم چه اين جا و چه آن جا جز زحمت چيزي با خود همراه ندارم. درست است که عاليه خانم نسبتي با من ندارد، اما از خيلي جهات مديون او هستم، در اين مدت دو سال و چند ماه بارها توي لحظات سخت دستم را گرفت و کمکم کرد. حالا به نظر شما من اگر اين موقع سال يک دفعه بگذارم و بروم چه فکر مي کند؟»
بدري گفت:«خب عزيزم، او الان مي داند که اقوامت پيدا شده اند. او زن دنيا ديده اي است، خودش مي فهمد که ديگر ماندن تو در خانه اش لزومي ندارد.» روناک با اصرار گفت:«ولي شما او را نمي شناسيد و اخلاقش را نمي دانيد، او زن تنهايي است و به من عادت کرده. اگر من حالا او را ترک کنم مطمئناً تصور مي کند که با پيدا شدن فاميل هايم او را خيلي زود و به کلي فراموش کرده ام. لااقل بگذاريد مدتي از اين جريان بگذرد، آن وقت هرچه شما بگوييد همان را انجام مي دهم.»منصور پرسيد:«يعني تا کي؟» روناک گفت:«تا پايان امسال،چيزي کمتر از سه ماه ديگر.» بدري رو به برادرش گفت:«روناک هم بد نمي گويد. شايد عاليه خانم در نظر ما فقط يک زن بيگانه باشد،اما در روزهايي که هيچ کدام از کنار روناک نبوده ايم، او بوده که مثل يک مادر دلسوز از او نگهداري کرده؛ درست مانند رحيم آقا و عصمت خانم.»
منصور که ديگر آن سرسختي و مخالفت اوليه را نداشت گفت:«کاش واقعاً دليل نيامدن روناک به اين خانه همان باشد که خودش گفت، در اين صورت من حرفي ندارم. تا بهار مي تواند منزل آن زن بماند.» روناک براي اطمينان بيشتر او گفت:«مطمئن باشيد که بجز اين ها که گفتم علت ديگري ندارد.» در اين لحظه زيور رو به مهري کرد و گفت:«دختر،بلند شو ميوه تعارف کن.» مهري از جايش برخاست و کاسۀ ميوه را مقابل حاضرين گرفت. روناک پرتقالي برداشت و توي بشقاب نهاد. پس از دقايقي منصور گفت:«و اما مسئلۀ دوم که خيلي هم مهم است. شايد به نظرتان حالا براي گفتنش زود باشد و وقت مناسبي براي مطرح کردنش نباشد. اما به نظر خودم هرچه زودتر گفته شود بهتر است، باري است که روي دوشم سنگيني مي کند.» بعد خطاب به روناک ادامه داد:«منظورم ارث پدري توست که بايد تا نمرده ام تکليف آن را روشن کنم.»
روناک بدطوري جا خورده بود. او هيچ وقت به اين موضوع فکر نکرده بود و اينکه دربارۀ آن مي شنيد باور و درکش مشکل بود. منصور دنبالۀ کلامش را اين چنين از سر گرفت:«به همان اندازه که من از اموال پدرم سهم داشتم به همان ميزان هم پدرت سهيم بود. يادآوري گذشته و گفتن اشتباهات و اين که چرا پدرت بهره اي از اين ثروت نبرد ديگر فايده اي ندارد، ولي همين را بگويم که در نبود ناصر تو صاحب اين ارث بجا مانده هستي، البته آن خانه و زمين ها و املاک پدري در کرمانشاه حالا تبديل شده به اين خانه و چند زمين و ملک در تهران و مقداري اندوختۀ بانکي به اضافۀ يک کارخانۀ پارچه بافي که قبل از انقلاب پدرم با يکي از دوستانش تصميم به خريد آن گرفتنند، اما براي چند سال بدون آن که تکميل و راه اندازي شود به امان خدا رها شد. و تو الان صاحب سه دانگ از هر کدام از اين اموال هستي.»
romangram.com | @romangraam