#روناک
#روناک_پارت_129

پس از ثانيه هايي که به سکوت گذشت، مهري پرسيد:«تو چه کار مي کني؟» لابد درس و تحقيق و امتحان و هزار جور از اين عوارض دانشجو شدن فرصتي براي کارهاي ديگر باقي نگذاشته.» روناک گفت:«چه مي شود کرد؟راهي است که خودمان انتخاب کرده ايم و مي بايد تا آخرش برويم.» مهري گفت:«اميدوارم که موفق باشي. راستي اين داداش ما را نديده اي؟» روناک گفت:«مگر نمي داني؟امروز يکشنبه است و برادرت فقط ساعت اول را تدريس داشت.» مهري گفت:«خق با توست. اصلاً يادم نبود.» به ساعتش که نگاه کرد مثل اين که مطلب مهمي يادش آمده باشد.، با عجله گفت:«ديدي نزديک بود به کلي فراموش کنم که براي چه آمده ام، پدر مرا فرستاده تا به تو بگويم که امشب منتظرت هستيم.» روناک گفت:«ولي من که پريشب آن جا بودم.» مهري با ادا گفت:«جدي مي گويي؟خوب شد گفتي و گرنه يادمان مي رفت. روناک خانم،عمويت کار مهمي با تو دارد، مي دانم که حالا کلاس داري، پس مي زوي سر کلاست، اما آخر زنگ مي ماني تا دوتايي با هم برويم، فقط بگو چه ساعتي کلاست تمام مي شود،تا من مجدداً برگردم اين جا.»

روناک که اصلاً آمادگي رفتن را در خود نمي ديد گفت:«اما مهري جان، من به عمه عاليه چيزي نگفتم. دير بروم نگران مي شود. در ضمن قرار است که برادرت فردا از ما امتحان بگيرد. در حالي که من هنوز نصف کتاب را هم مرور نکرده ام.» مهري لحظاتي روناک را بروبر نگريست و سپس گفت:« به گمانم دنبال بهانه مي گردي تا نيايي، چون اين ها که تو مي گويي به هيچ عنوان دلايل موجهي نيستند. در مورد مسئله اول که با يک تلفن حل مي شود. به عاليه خانم زنگ مي زني و موضوع را به او مي گويي، در مورد امتحان فردا هم مشکلي نيست. اگر خداي ناکرده نمره ات کم شد غم نخور که استاد پسر عمويت است و دليل آن را مي داند.» قبل از اين که دهان روناک به بيان سخني باز شود،مهري با لحني التماس وار گفت:« روناک، يک کمي هم به فکر من باش، پدرم گفته که بدون تو قدم به آن خانه نگذارم.» روناک لبخندي زد و گفت:« تو که ازدواج کرده اي و به اصطلاح مستقل شده اي، بچه مدرسه اي نيستي که حتماً بايد سر ساعت در خانۀ پدرت باشي. فوقش چند روز آن جا نمي روي.» مهري گفت:« بله ديگر، تو که ضرر نمي کني، خلاصه من اين حرف ها حاليم نيست. کلي راه را نيامده ام که جنابعالي برايم ادا و اطوار درآوري، زود باش بگو چه ساعتي زنگ مي خورد که نيم ساعت قبلش از شرکت بزنم بيرون.»

روناک چون او را در انجام تصميمش مصمم تر از خود ديد به ناچارگفت:« تقريباً ساعت چهار.» مهري گفت:« خوب است. پس قرار ما باشد ساعت چهار همين جايي که الان هستيم. خب ديگر ظاهراً چيزي به شروع کلاست نمانده. از طرف من باز هم از دوستانت خداحافظي کن. بچه هاي خيلي خوبي هستند. ببينم با من کاري نداري؟» روناک گفت:« نه ممنون، به زحمت افتادي.» پس از خداحافظي از يکديگر، تا رسيدن زمان ملاقات بعدي در آن روز، هر کدام پي کار و هدف خويش رهسپار سويي شدند.

پس از اتمام ساعت درس، وقتي از پله ها پايين مي آمدند، نيره به روناک گفت:«پس امشب هم مهمان عموجان هستي. به جاي مه هم بخور.» روناک گفت:«باور کن اگر دست خودم بود نمي رفتم.فردا امتحان دارم و هنوز چيز زيادي نخوانده ام.» نيره پوزخندي زد و گفت:« تو ديگر چرا؟ تو که امشب منزل پدر استاد دعوت داري. البته خب تو هم چندان با عرضه نيستي، و گرنه هرکس ديگري حاي تو بود امشب با حقه و کلک سؤال هاي امتحان فردا را از زير زبان استاد بيرون مي کشيد.» آيدا گفت:«به همين راحتي؟و لابد فردا سؤال ها را مي آورد و به ما هم مي داد.» روناک گفت:« خيلي متأسفم نيره جان، چون به قول خودت من عرضۀ اين کارها را ندارم.» نيره با افسوس سري تکان داد و گفت:«حقا که پسر عمو و دختر عمو به هم رفته ايد. خيرتان به هيچ کس نمي رسد.»

وقتي روناک از دور به محل مورد نظر نگاه کرد و مهري را در انتظار خود يافت، با دوستانش به جانب او رفت. مهري گفت:«عجله کن روناک، آژانس مقابل دانشگاه منتظرمان است.» روناک گفت:«ولي من اول بايد به عمه خاليه زنگ بزنم.» مهري گفت:«اگر منظورت از تلفن عمومي است که بايد کلي سر صف آن معطل بشويم. چند دقيقۀ ديگر در خانه هستيم، از همان جا به او زنگ بزن.» و بار ديگر نظر مهري بر خواستۀ او فايق آمد. بعد از اين که جلوي در دانشگاه از دوستان خود جدا شد.، به همراه مهري سوار پيکان سبز رنگي که در آن نزديکي پارک شده بود گشت.

در خانۀ منصور علاوه بر او و زيور، فرزندانشان و همچنين بدري حضور داشتند. روناک پس از تماس با عاليه و با خبر کردن وي از علت دير برگشتن خود، گوشي را سر جايش نهاد و به جمع افراد نشسته در سرسرا پيوست.


romangram.com | @romangraam