#روناک
#روناک_پارت_128

آيدا خنديد و گفت:«تو که اگر جاي روناک بودي کاري مي کردي که استاد دو روزه از کلاس اخراجت کند يا ان بيچاره را از دانشگاه فراري مي دادي.»

بعد رو به روناک پرسيد:« حالا چرا نمي خواهي که کسي اين موضوع را بداند؟» روناک پرسيد:«خودت فکر مي کني وقتي بچه هاي کلاس اين را بفهمند چه عکس العملي نشان مي دهند؟مسلماً از اين پس رفتار استاد را با من زير ذره بين مي گذراند و بعد اين که اگر نمرۀ خوبي کسب کنم آن را به حساب نسبت من و استاد و ارفاقي که او در حق من کرده مي گذارند و هزار جور فکر و خيال ديگر، آن موقع نه من ديگر سر کلاس فيزيک راحت هستم و نه استاد،همان بهتر که کسي جز شما اين موضوع را نداند.»

آيدا گفت:«خيالت راحت باشد. اين موضوع فقط بين ما سه نفر است.»

ساعت درسي به پايان رسيد بي آن که اتفاق خاصي بيفتد. روناک آن روز فقط يک بار و آن هم از فاصله اي نسبتاً دور استاد رادمنش را ديد که سوار بر ماشينش از دانشگاه بيرون رفت. اما روز بعد هنگامي که همراه با نيره و آيدا از غذاخوري دانشکده بيرون مي آمد چشمش به مهري افتاد که پس از اين که از فاصلۀ چند متري او را با صداي بلند خطاب کرد دوان دوان خود را به وي رساند. مهري گويي سال ها از آخرين ملاقاتشان گذشته باشد،دست در گردن روناک انداخت و او را بوسيد،پس از خودش و بشي با وي،با نيره و آيدا هم سلام و احوالپرسي نمود. روناک به دوستانش با اشاره به مهري گفت:« ايشان مهري جان دختر عموي بنده هستند.» و سپس در معرفي دوستانش به مهري گفت:« معرفي مي کنم،آيدا و نيره بهترين دوستان من در دانشگاه.»

نيره و ايدا که تازه متوجه هويت زن جوان و شاداب شده بودند نگاه دقيقي به او افکندند. سپس نيره گفت:«یعني ايشان خواهر..» روناک گفت:«بله، درست حدس زدي،خواهر استاد هستند.» مهري رو به روناک گفت:«هيچ معلوم هست تو کجايي؟آن از پريشب که فلنگ را بستي و مثل مرغ از قفس پريدي و پشت سرت را هم نگاه نکردي، اين هم از امروز که تمام کلاس ها را براي پيدا کردنت گشتم، تا اين که حدس زدم بايد اين جا باشي.» روناک پرسيد:«تو ناهار خورده اي؟» مهري خنديد و گفت:« پس فکر کرده اي با شکم گرسنه آمده ام؟» در اين جا بود که آيدا انديشد که بهتر است روناک و دختر عمويش را تنها بگذارند. پس رو به آن دو گفت:«با اجازۀ شما من و نيره بايد برگرديم کلاس، چون يک مقدار دست نوشته داريم که بايد تا فردا آن ها را پاکنويس و آماده کنيم.» و پس از خداحافظي با آن ها نيره را نيز علي رغم ميل باطني او با خود برد.

روناک يکي از نيمکت هاي خالي حياط را نشان داد و گفت:«بهتر است برويم و آن جا بنشينيم.» مهري گفت:« طاعت مي شود. اين جا رئيس شما هستيد.» وقتي نشستند،مهري نظري به اطراف انداخت. موقعي که دختر و پسرهاي دانشجو را مي ديد که در حال رفت و آمد بودند آهي کشيد و گفت:«يادش به خير،چه دوران خوشي بود.» روناک پرسيد:« منظورت زمان دانشجويي است؟» مهري همان گونه که به مقابل خيره شده بود پاسخ داد:«همين طور است. به نظر من يکي از دوران خوش زندگي همين روزهاي درس و مدرسه و دانشگاه است. دوستان تازه، تجربه هاي جديد، احساس مي کني که يک دفعه به اندازۀ چند سال بزرگتر شده اي، و حالا هدفت براي آينده مشخص است. هر چند من دورۀ دانشجويي ام را توي خارج گذرانده ام ولي عقيده دارم در ماهيت امر تغييري نمي کند. دانشجو دانشجو ست، هر کجاي دنيا که باشد.» روناک سؤال کرد:« از کار فعلي ات راضي هستي؟» مهري شادمانه جواب داد:«البته، کار تبليغاتي خيلي جالب و سرگرم کننده است. هر روز طرح و نقشه اي بکر و تازه. مخصوصاً اين که آدم همکار شوهرش هم باشد و دو نفري توي شرکت خودشان کار کنند. آن وقت است که حس رقابت بينشان بالا مي گيرد. چون هر کدام سعي مي کند تا از نظر کاري و نشان دادن استعدادش از آن يکي جلو بزند.»


romangram.com | @romangraam