#روناک
#روناک_پارت_127
نيره و آيدا نگاهي خيره به او افکندند و بعد از کمي سکوت که به دليل عجيب بودن سخن روناک به وجود آمده بود،نيره پرسيد:«شوخي ات گرفته با اين که ما را دست انداخته اي؟» روناک گفت:«تا به حال دروغي از من شنيده ايد يا اصلاً چرا بايد من چنين شوخي اي با شما بکنم؟»آيدا سؤال کرد:«پس چرا تا به حال آن را مخفي کرده بودي و حالا مي گويي؟»
روناک جواب داد:«تا حالا نگفته بودم چون خودم هم به تازگي متوجه اين مطلب شده ام.» نيره که معلوم بود هنوز گفتۀ وي را باور نکرده گفت:«اين ديگر از آن حرف هاست. استاد رادمنش پسر عموي جنابعالي است و بعد شما به سلامتي اين را تازه فهميده ايد. خيلي جالب است.» روناک گفت:« براي خودم هم اول باور کردنش سخت بود. در واقع استاد خودش مرا متوجۀ اين واقعيت کرد. اوايل فکر کردم که حتماً مرا با کس ديگري اشتباه گرفته ولي معلوم شد که اشتباهي رخ نداده و حقيقت همين است.»
آيدا که علايم تعجب و حيرت را به خوبي مي شد از چهره اش خواند پرسيد:«آخر چطور؟تو چنين فاميلي در زندگي داشته اي و از وجودش بي خبر بوده اي؟» روناک خيلي خلاصه گفت:«من عمويي دارم که قبل از انقلاب بدون اين که به کسي حتي برادرش يعني پدر من چيزي بگويد با خانواده اش به آلمان مي رود و همۀ اين سالها را در آن جا مي ماند تا اين که دو سه سال قبل به ايران بر مي گردند. من از بچگي مي دانستم که عمويي دارم اما نمي دانستم که کجاست و چه مي کند و اين شد که بعد از سال ها اين آشنايي توسط استاد رادمنش صورت گرفت.»نيره با شوقي وصف ناپذير گفت:« خيلي هيجان انگيز است. آدم بي خيال زندگي اش را مي کنند که يک دفعه يکي مي آيد و مي گويد مژده بدهيد. يک عدد عمو برايتان پيدا شده.» آيدا پرسيد:« آن ها را هم ديده اي؟» روناک گفت:«بله ديده ام،ديشب را مهمان آنها بودم.» نيره با هيجان پرسيد:« ديشب را مهمان استاد بودي؟»
روناک گفت:«مهمان عمويم نه استاد.» آيدا دوباره پرسيد:« استاد چه موقع اين موضوع را به تو گفت؟» روناک پاسخ داد:« گفتم که همين تازگي، چند روز پيش توي کتابخانه اين خبر را به من داد.»
نيره به شوخي گفت:«پس بگو اين اواخر چرا تا فرصتي دست مي داد بدو بدو مي آمدي کتابخانه،نگو مي آمدي سرقرار.» روناک عصباني شد و گفت:« اگر مي دانستم که از حرف هايم اين طور برداشت مي کني هيچ وقت در اين باره حرفي نمي زدم.» نيره فوري گفت:« به خدا شوخي کردم، از من دلگير نشو.» و پس از اندکي تامل اين بار با لحني ملتمسانه گفت:« روناک، بيا و در حق اين دوست حقيرت لطفي کن و کمي سفارش ما را به اين جناب استاد بفرما. هرچه باشد فاميل هستيد و حتماً حرف تو را زمين نمي اندازد.» روناک پرسيد:« چه سفارشي کنم؟»
نيره که سؤال روناک را به حساب قبول نمودن خواسته اش تلقي کرده بود با عجله گفت:« به استاد بگو که اگر پايان ترم کار من گير يکي دو نمره افتاد کمکم کند و بعد اين که از نمرۀ امتحانات ميان ترم من چشم پوشي کند.» روناک گفت:«امر ديگري نداري؟ اگر چيزي مانده بگو، دختر خانم، طوري حرف مي زني که انگار استاد و اخلاقش را نمي شناسي. او اگر به جاي پسر عمو، برادرم هم بود نه به من که حتي به هيچ کس ديگري هم يک نمره ارفاق نمي کرد. من دعا مي کنم که از اين پس به خاطر اين فاميلي سخت گيري هايش در مورد من گل نکند.» نيره گفت:« يعني چه؟ اين هم شد قوم و خويش؟ من اگر جاي تو بودم حتماً چغلي اش را به عمويم مي کردم.»
romangram.com | @romangraam