#روناک
#روناک_پارت_126
روناک جواب داد:بله صندلی کنار پنجره.زن کمی خود را عقب کشید و روناک سرجایش نشست شیشه را تا نصفه باز کرد.شیرین خودش را به جایی که او نشسته بود نزدیک کرد و از همان پایین گفت:روناک بابا ساک را به قسمت بار مسافران داده.وقتی رسیدی آن را تحویل بگیر.روناک سرش را کمی از پنجره بیرون برد و گفت:ممنونم راستی شیرین تا یادم نرفته اگر سهیلا و بقیه دوستانمان را دیدی از طرف من از آنها خداحافظی کن از مادرت.و شیما هم همینطور اگر توانستی بعضی وقتها به دیدن بابا رحیم و دایه عصمت برو خوشحال میشوند.
مثل این بود که روناک و شیرین تا آن چند دقیقه باقیمانده فرصتی برای بیان این حرفها نداشته اند و حالا به یکباره همه سفارشها و پیغامهای خود را بخاطر می آوردند.راننده ماشین را روشن کرد.شیرین با عجله گفت:روناک نامه یادت نرود.روناک هم افزود:تو هم هر موقع تصمیم به کاری گرفتی حتما باخبرم کن.لطفا مواظب خانه ما باشید.
چرخهای اتوبوس که به چرخش در آمدند شیرین هم از آن فاصله گرفت.آنگاه که ماشین شروع به حرکت نمود اشک در چشمان شیرین و روناک حلقه زد.تکان دستهایشان به علامت خداحافظی تنها کاری بود که در آن لحظات جدایی وقتی که دیگر صدای هم را نمیشیدند میتوانستند انجام دهند.مسافران همه با هم صلواتی بلند به نیت سلامتی و پایانی خوش در سفر فرستادند.
توي دانشکده روناک دائم با خودش کلنجار مي رفت،ميان گفتن يا نگفتن مطلبي مهم به دوستان صميمي اش ترديد داشت. تا آن جا که به ياد داشت هيچ گاه نيره و ايدا چيزي را از او پنهان نکرده بودند. اما موضوع وي فرق مي کرد. از اين که اين خبر در دانشکده بپيچد بيم داشت و از طرفي مي دانست که بالاخره دير يا زود حداقل دوستان نزديکش اصل قضيه را خواهند فهميد.پس در فرصتي که آن روز دست داد و هر سه در کتابخانه بودند تصميمش را گرفت.رو به آن دو با صداي آهسته اي گفت:«اگر خبري را به شما بدهم قول مي دهيد که بين خودمان سه نفر بماند؟»
آيدا به نيره نگاه کرد و سپس به روناک گفت:«يعني به ما اصمينان نداري که از ما قول مي خواهي؟»روناک سريعاً گفت:«نه،به هيچ وجه،منظور من اين نبود،چطور بگويم،مطلبم طوري است که نبايد ديگران از آن با اطلاع شوند اگر به شما مي گويم دليلش اين است که نزديک ترين دوستانم هستيد و بعد هم ممکن است خودتان قضيه را بفهميد و آن وقت فکر کنيد که من به شما اعتماد نداشته ام که آن را نگفته ام.» آيدا و نيره بدطوري حس کنجکاوي شان تحريک شده بود و مي خواستند که هر چه زودتر خبر مهم او را بشنوند،نيره با اشتياق گفت:«قول مي دهيم که حرفي نزنيم.» و بعد لبخند معنا داري زد و گفت:«نکند کلک پاي عشق و م..»روناک جملۀ او را ناتمام گذاشت و با تحکم گفت:«به هيچ عنوان راجع به اين جور چيزها نيست.پس فکرت را از اين حدس و گمان ها پاک کن.»
سپس صدايش را پايين تر آورد و گفت:«حقيقت آن است که استاد رادمنش پسر عموي من است.»
romangram.com | @romangraam