#روناک
#روناک_پارت_125
روناک سرش را به جانب رحیم آقا و عصمت چرخاند و گفت:« بهتر است همین جا از هم خداحافظی کنیم برای بابا رحیم سخت است که تا آن سر ترمینال پیاده راه برود.» رحیم آقا گفت:« خیلی خوب دخترم، دیگر سفارش نمی کنم. فقط مواظب خودت باش.» روناک سر خم کرد و دست رحیم آقا راب وسید و او هم بوسه ای بر پیشانی وی نهاد. سپس عصمت و روناک دست در گردن هم انداختند. عصمت با لبه چادر اشکش را پاک کرد و گفت:« به تهران که رسیدی یک راست برو خانه عالیه خانم اگر هم توانستی در اولین فرصت به خانه آقای صادقی زنگ بزن و بگو به سلامت رسیده ای. حالا دیگر برو خدا به همراهت.» روناک دوباره نگاهی به آن دو افکند. بعد رویش راب رگرداند تا آنها قطره اشک چکیده از دیده اش را نبینند. به سمت شیرین رفت تا از او هم خداحافظی کند اما شیرین قدمی به عقب نهاد و گفت:« چی شده؟ خیلی عجله داری تا از دستم خلاص شوی؟ ولی مطمئن باش تا وقتی اتوبوس حرکت کند کنارت هستم.»
روناک دوباره از رحیم آقا و عصمت خداحافظی کرد و بعد به همراه شیرین و صادقی به طرف اتوبوسی که می بایست با آن حرکت می کرد به راه افتاد. در آخرین نقطه ای که می شد از آن جا آن دو نفر را ببیند ایستاد، برگشت و مشاهده کرد که آنها نیز همچنان با چشم برقه می کنند. پیرزن و پیرمردی که قامت خمیده خود را به ماشین تکیه داده بودند با دیدگانشان او را تا جایی که قادر به دیدنش بودند دنبال کردند. طولی نکشید که روناک در میان جمعیت گم شد و از نظر آن ها محو گشت.
صادقی به اتوبوسی که مسافران یکی پس از دیگری سوار آن می شدند اشاره کرد و خطاب به روناک گفت:« همین اتوبوس است. به فروشنده بلیط که اتفاقا از دوستان قدیمی ام بود گفتم که جای مناسبی برایت در نظر بگیرد. او هم صندلی کنار یک خانم را پیشنهاد کد.» روناک گفت:« بابت همه زحمتهایی که توی این مدت برای من کشیدید متشکرم. امیدوارم روزی بتوانم گوشه ای از این زحمت ها را جبران کنم. تا عمر دارم کمک های
شما را فراموش نمیکنم .صادقی گفت:این چه حرفی است که میزنی؟تو با شیرین هیچ فرقی برایم نداری.اگر هم کاری کرده ام برای دخترم بوده درسهایت را خوب بخوان و اگر به مشکلی برخوردی با منزلمان تماس بگیر و یا از طریق نامه باخبرمان کن.
روناک بار دیگر از او تشکر کرد و سپس به سمت شیرین برگشت.چهره شیرین برخلاف لحظاتی قبل بسیار غمگین بنظر میرسید.به یکباره روناک را در آغوش کشید و با بغض گفت:دلم خیلی برایت تنگ میشود.هنوز هم باورم نمیشود که میخواهی بروی.بعد از این حرف لبخندی به مانند همیشه زد و به شوخی گفت:نکند بعد از رفتن به تهران و پیدا کردن دوستان جدید ما را فراموش کنی.روناک با تبسم گفت:هر کسی را فراموش کنم مگر میشود که تو را هم از یاد ببرم؟شیرین گفت:ببینیم و تعریف کنیم.روناک آنجا که جاگیر شدی سروقت همه چیز را برایم توی نامه بنویس.از جای جدید و دوستان تازه ات حتما مرا باخبر کن.اصلا باید هر چند وقت یکبار مفصلا مرا در جریان کارهایت قرار دهی.روناک به مزاح گفت:اصلا گزارش کارهای روزانه ام را آخر هر روز برایت فاکس میکنم.چطور است؟
در این بین صادقی نگاهی به ساعت و و نظری به اتوبوس که حالا پر از مسافر بود انداخت و گفت:حرفهای شما خانمها تمام نشد؟اتوبوس داره حرکت میکند.و بعد رو به روناک گفت:بهتر است سوار شوی.فقط چند دقیقه به ساعت 9 باقی مانده.دو دوست دوباره همدیگر را بوسیدند و روناک پس از خداحافظی سوار ماشین شد.شماره بلیط را با شماره یکی از معدود صندلی های خالی که کنار زنی قرار داشت تطبیق داد و هنگامی که اطمینان یافت رو به زن کرد و گفت:خانم لطفا کمی کنار بروید تا سر جایم بنشینم.زن نگاهی به روناک افکند و پرسید:جایت اینجاست؟
romangram.com | @romangraam