#روناک
#روناک_پارت_124
روناک با مشاهده جر و بحث آن دو که همراه با شوخی و متلک بود تبسمی نمد و از اتاق بیرون رفت. چشمش به اتاقک کنار حیاط افتاد می دانست زمانی که مادرش هنوز ازدواج نکردهب ود مدتی را با پدرش در این اتاق زندگی می کرده است. به اتاقک که حالا تبدیل به انباری شده بود نزدیک گشت. در آن را گشود و در تاریکی با دست بر روی دیوار به دنبال کلید برق گشت. وقتی آن را پیدا کرد کلید را زد و لامپ سقف روشن شد. اتاق پر بود از لوازم زهوار در رفته و از کار افتاده. سعی کرد حال و هوای اتاق را در زمانی که مادرش در ان جا می زیسته در ذهن مجسم کند اما وجود آن همه خرت و پرت که به طور نامنظم بر روی هم تلنبار شده بود مانع از آن می شد که حتی تصور کند زمانی آن جا مکانی برای سکونت بوده است. لامپ را خاموش کرد و پس از اینکه در راب ست دگر بار به حیاط آمد. به اسمان و پوشش سیاهرنگ آن نگاه کرد. ستاره های نورانی گرد عروس آسمان حلقه زده بودند. روناک از خود پرسید:« آیا آسمان شب های تهران هم به زیبایی شب های اینجاست؟»
******************
محوطه بیرونی و داخل ترمینال در آغاز یکی از روزهای پایانی تابستان شاهد رفت و آمد تعداد زیادی از مردم بود. کسانی که یا قصد سفر در روز را داشتند و یا از مسافرتی شبانه باز می گشتند. عده ای آماده و سرحال برای آغاز یک سفر و دسته ای خسته و خواب آولد از ساعت ها نشستن مداوم در اتوبوس . رحیم اقا و عصمت به همراه روناک و شیرین کنار ماشین ایستاده و منتظر صادقی بودند که برای تهیه بلیط رفته بود. سپیده دم آن روز صادقی و شیرین به در خانه رحیم آقا رفته بودند تا علاوه بر رساندن روناک به ترمینال او را هم بدرقه کنند. شیرین از طرف مادرش عذر خواهی کرد که نتوانسته بود به خاطر بیماری شیما که شب قبل تب کرده بود همراهشان بیاید.
در خنکای دلپذیر و پاک صبحگاهی هر چهار نفر ساکت ایستاده بودند و فقط رفت و آمد مردم را نظاره می کردند. با این که می دانستند که تا دقایقی بعد روناک از آ« ها جدا می شود اما هیچ یک حتی خود روناک حرفی نمی زد و در سکوت به انتظار آمدن صادقی زمان را می گذراند. شیرین همانطور که به روبرو خیره شده بود یک دفعه گفت:« بابا آمد. آن جاست.» و سپس به پدرش اشاره کرد که در حال نزدیک شدن بود. صادقی جلو امد بلیطی را که در دست داشت به روناک داد و گفت:« اتوبوس ساعت نه حرکت می کند.» بعد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:« تقریبا نیم ساعتی به ساعت نه مانده. باید عجله کنی.»
romangram.com | @romangraam