#روناک
#روناک_پارت_123
در این لحظه به عصمت نگاه کرد و پرسید:« زن این کاغذی که دیشب به تو دادم کجا گذاشتی؟» عصمت بلند شد و به سمت طاقچه رفت. رویه پارچه سفید طاقچه را بالا زد و کاغذی را از زیر آن بیرون آورد و به دست شوهرش داد. روناک با کنجکاوی از دور به کاغذ نگاهی کرد. روحیم آقا برگه را به سوی روناک دراز کرد و گفت:« این را بگیر» روناک جلو رفت و کاغذ را گرفت و آن را که بر یک طرفش آدرس جایی نوشته شده بود خواند. قبل از اینکه روناک چیزی بپرسد رحیم آقا گفت:«این آدرس یک آشنا توی تهران است. تقریبا نه، ده سال پیش بود که آقا کاظم خدابیامرز به همراه زنش امدند کرمانشاه. به قصد تفریح آمده بودند برای همین هیچ قوم و خویشی را توی این شهر نداشتند. دنبال جای می گشتند که شب را آن جا سر کنند. دم غروب بود. بعد از بستن دکان به طرف خانه می آمدم که آنها را به طور اتفاقی دیدم. آدرس هتل یا مسافرخانه ای را می خواستند که به آنجا بروند. من جای بخصوصی را نمی شناختم اما وظیفه انسانی و مهمان نوازی حکم کرد که از آنها بخواهم تا به خانه ما بیایند و شب را همین جا بمانند. پس از کلی تعارف بالاخره راضی شدند. آقا کاظم و زنش اولاد نداشتند. یعنی بچه دار نمی شدند. انها دو نفر بودند من و عصمت هم که تنها بودیم. همین سبب شد تا خیلی زود با هم صمیمی و خودمانی شویم. خلاصه چند روزی را مهمان ما بودند و بعد هم رفتند. قبل از رفتن آدرس خانه شان را به ما دادند تا هر وقت که به تهران رفتیم به دیدنشان برویم. دو سال بعد کاری دست داد که با یاور تهران رفتیم. هر طور بود خانه آقا کاظم را پیدا کردیم. ولی موقعی که به آنجا رفتیم عالیه خانم زن آقا کاظم گفت که شوهرش سال قبل فوت کرده. سرت را درد نیاورم. ساعتی آنجا بودیم و بعد از گفتن تسلیت خداحافظی کردیم و برگشتیم. حالا این ادرس خانه عالیه خانم است. زن خوبی است. البته مطمئن نیستم که حالا هم توی آن خانه باشد اما یاور پارسال که به تهران رفت از او خواستم تا سری به ان جا بزند. وقتی برگشت گفت که هنوز عالیه خانم همان جا زندگی می کند. به هر حال من این نشانی را به تو می دهم تا وقتی به تهران رسیدی اول بروی به این آدرس. هیچ دلم نمی خواهد که به محض رسیدن به تهران آواره و دربدر بشوی. داشتن دوست و آشنا توی یک شهر غریب نعمت است. می توانی در فاصله ان چند روزی که کلاسهایت شروع می شود و بعد که وضع جا و مکانت توی خوابگاه مشخص شد خانه عالیه خانم بمانی.»
رحیم آقا سخنش را که به اینجا رساند سکوت کرد. روناک به انجام این کار مطمئن نبود. یعنی رفتن به خانه زنی که هیچ گاه او را ندیده بود و کوچکترین شناختی از وی نداشت. با این حال کاغذ را تا کرد و گفت:« حتما، خیالتان راحت باشد.» رحیم آقا نظری به چای مقابل پایش انداخت و بعد خطاب به عصمت گفت:« زن، انی چایی سرد شده، بی زحمت ان را عوض کن.» عصمت بدون گفتن کلامی استکان را برداشت. ریم آقا دنباله حرف هایش را گرفت و گفت:« و اما یک چیز دیگر که خیلی هم مهم است.» سپس کتش را که کنار دستش بود برداشت دست در جیب آن کرد و دسته ای اسکناس دویست تومانی از آن بیرون آورد. آن را همانند آدرس به جانب روناک گرفت و گفت:« این را هم بگیر.» روناک فوری گفت:« نیازی به پول نیست خودم کمی دارم.» رحیم آقا با اصرار گفت:« پول برای آدمی تنها توی یک شهر غریب حکم یک همسفر به درد بخور را دارد. هر چند زیاد نیست اما آن را بگیر. حتی اگر آن را هم خرج نکردی ولی برای اطمینان خاطر ما پیش خودت نگه دار.» روناک پول را با تردید گرفت و تشکر کرد.
رحیم آقا با حیت نگاهی به عصمت انداخت و گفت:« یعنی من خواب نمی بینم که تو امشب این قدر ساکتی و هیچ حرفی نمی زنی؟» عصمت شانه هایش را بالا انداخت و پرسید:« چه بگویم؟» رحیم آقا جواب داد:« روناک فقط امشب پیش ماست. فردا اول صبح می رود. من همه سفارش ها و حرفهایم را گفتم. تو هم اگر چیزی می خواهی بگویی همین الان بگو. آن قیافه عبوس و درهم را گرفته ای که چه بشود؟» عصمت با لحنی که انگار با خودش حرف می زند گفت:« تقریبا ده روزی است که روناک این جاست. بدجوری به او عادت کرده ام. انگار از روزی که به دنیا آمده کنار ما بوده. فردا او می رود و باز هم ما دو تا می مانیم و در و دیوار این خانه. داغ پروین که بر دلم نشسته هنوز تازه است که دور از جان روناک دوری او هم اضافه شد.»
صمت دوباره سکوت اختیار کرد. اینک روناک و رحیم آقا علت ناراحتی و خاموشی او را می فهمیدند. رحیم آقا نیز خور قبلا از این که روناک از آ« ها دور می شود غمگین بود اما سعی می کرد احساس خود را بروز ندهد. روناک هم از هم اکنون دلتنگ بود. از حالا دلش برای شهرش ، کوچه ها و خانه ای که زمانی با ماردش در آن زندگی می کرد و همچنین عصمت و رحیم آقا وش یرین و خلاصه هرآ«چه و هر آن کس که زندگی اش با آن ها پیوند خورده تنگ شده بود. همان روز به خانه شان رفته و از وسایل خانه از درختان و حتی از ماهی های حوض هم خداحافظی کرده بود. بعد از ظهر نیز بر سر مزار پدر و مادرش رفته و ساعتی را در آن دیار خاموششان گذرانده بود. همه چیز و همه جا را با حسرت و ولع نگاه می کرد زیرا می دانست که تا مدت ها آن ها را نخواهد دید.
روناک با نگریستن به چهره معصوم عصمت، لبخندی تصنعی بر لب آورد و گفت:« دایه عصمت اگر راضی نیستی من بروم خیلی خب نمی روم و همین جا تا آخر عمر پیش شما می مانم.» عصمت به خود آمد و محکم گفت:« لازم نکرده.» نکند دنبال بهانه ای هستی که نروی. ولی این را بدان که فردا صبح خودم راهی ات می کنم. می روی و حسابی درس می خوانی . هر موقع هم توانستی بیا کرمانشاه اگر هم وقت نکردی نامه بنویس. به هر حال ما را بی خبر از حال خودت نگذاری. یادت نرود که چه گفتم.» روناک گفت:« به روی چشم. امر دیگری ندارید؟» عصمت گفت:« چشمت بی بلا. فقط زودتر بگیر بخواب که صبح زود باید بیدار بشوی» روناک بلند شد که به حیاط برود که صدای عصمت او را در آستانه در نگه داشت. پرسید:« راستی روناک چیزهایی که باید با خودت ببری را جمع و جور کرده ای؟» روناک گفت:« بله همه چیز را آ»اده کرده ام و گذاشته ام توی ساک.» عصمت دوباره سوال کرد:« نبات و گل گاوزبان و پونه و سکنجبین را هم گذاشتی؟» روناک با لبخند پاسخ داد:« بله ان ها را هم گذاشته ام.» صدای اعتراض رحیم آقا بلند شد و گفت:« آخر زن، این چیزها دیگر برای چیست؟ بی جهت ساک این دختر را با چیزهای ب یخودی سنگین کرده ای. روناک می رود تهران، نمی خواهد برود بیابان. اگر هم خدای ناکرده طوری شد آن جا هم دکتر هست هم دارو.»
عصمت قیافه حق به جانبی گرفت و گفت: « تو این چیزها حالیت نیست. اگر زبانم لال نصف شبی تب کرد یا سردی اش شد، آن ساعت دکتر و دارو کجاست؟ من لابد چیزی می دانم که می گویم.» رحیم آقا پوزخندی زد و گفت:« بله، تو خیلی حالیت می شود. همین دوا درمان های جنابعالی بود که مرا به این حال و روز انداخت.» عصمت از جایش برخاست و با خونسردی گفت:« بی خودی شلوغش نکن. اگر مراقبت های من نبود که تو حالا انیجا نبودی.» رحیم آقا با تعجب پرسید:« پس کجا بودم؟» عصمت لبخند معناداری زد و گفت:« خودت بهتر می دانی.» رحیم آقا گفت:« لابد باغ فردوس. اما ناراحت نباش به زودی گذر من هم به آن جا می افتد.» عصمت هم گفت:« نترس؛ تو تا وقتی که مرا زیر خاک نکنی و غذای سال مرا نخوری تشریف نمی بری.»
romangram.com | @romangraam