#روناک
#روناک_پارت_122
روناک مانند کسی که برای لحظه ای جریان برق را از تنش عبور دهند لرزش خفیفی تنهش را لرزاند. هیچ وقت چه در هنگام زنده بودن مادر یا پس از مرگ او، این چنین به زندگی نگاه نکرده بود. هیچ گاه عمق زحمت و از خودگذشتگی مادرش را تا این حد لمس ننموده بود. در یک زمان هر دو احساس کردند که زا کار خود پشیمان شده اند. روناک دیگر نتوانست خویشتنداری کند و خود را به آغوش عصمت انداخت. عصمت نیز وی را محکم در بغل گرفت. هر دو به گریه افتادند. اشک هایشان اشک غم و ندامت بود. عصمت همراه با گریه گفت:« الهی دستم بشکند که سیلی به صورت عزیزم دخترم زدم.» روناک سرش را از روی شانه او برداشت. دستش را گرفت و بوسید و گفت:« این حرف را نزن. من این دست را روزی صدبار می بوسم.»
حرف های عصمت در ابتدا برای روناک چون آب سردی آمد که به یکباره بر پیکرش ریخته شده باشد و او از سردی آن مشمئز شود. اما وقتی سخنان عصمت به پایان رسید سردی آب هم جای خود را به خنکی آرامش بخشی سپرد. عصمت لبخندی زد و گفت:« می بینی روناک، ما آمده بودیم که خانه را تمییز کنیم ولی مثل دو تا بچه اینجا نشسته ایم و زار زار گریه می کنیم.» روناک هم همراه با اشک هایش تبسمی کرد و گفت:« پس پیش به سوی نظافت و پاکیزگی.» ولی قبل از اینکه دست به کار شوند زنگ در به صدا در آمد. روناک با هیجان گفت:« حتما شیرین است» عصمت با تعجب پرسید:« او از کجا فهمیده که ما آمده ایم؟» روناک جواب داد:« به قول خودش حس ششمش خوب کار می کنه.» عصمت با حیرت پرسید:« حس ششم دیگر چیست؟» روناک لبخندی زد و در حالی که به سمت در می رفت با صدای بلند گفت:« بگذار در را باز کنم، برگشتم برایت می گویم حس ششم چیست.»
***********
روزهای بلند اما کم تعداد باقیمانده از تابستان به سرعت می گذشتند. در این مدت کوتاه روناک با کمک و راهنمایی های صادقی مقدمات رفتن به تهران را آماده می نمود. او که تا آنموقع مسافرت نکرده و از محدوده شهری که در آن به دنیا آمده گامی به بیرون نگذاشته بود اینک می بایست به تنهایی و در شرایطی که از نظر روحی وضعیت مطلوبی نداشت خود را مهیای رفتن می کرد. وی که از زمان مرگ مادرش در خانه رحیم آقا زندگی می کرد چند روز یکبار همراه عصمت به آنجا می رفت و به عقیده خویش شمیم وجود مادر را در آن خانه احساس کرده و بدین وسیله روح ناآرامش را کمی تسلا می بخشید. با توجه به نزدیک شدن روز رفتن می دانست که حتی نمی تواند در مراسم چهلمین روز درگذشت مادرش نیز حضور داشته باشد. مطمئن بود که به زودی می باید با دلی شکسته و خیالی پریشان به دور از غمخوار و همدردی زندگی جدیدی را در دیار غربت شروع کند و همین بر نگرانی اش می افزود.
شبی که فردای آن می بایست به سوی تهران حرکت می کرد مانند شب های پیش در خانه رحیم آقا به سر برد. شام را که خوردند روناک سفره را جمع کرد و ظرف ها را به حیاط برد تا آنها را بشوید. صدای رحیم آقا را شنید که از داخل اتاق او را صدا می زد. بلافاصله دستانش را شست و به اتاق برگشت. رو به رحیم آقا پرسید:« کاری با من داشتید؟» رحیم آقا گفت:« آره دخترم، بیا بشین که باهات کار دارم.» روناک مطیع و آرام روبروی او نشست. عصمت هم گوشه اتاق کنار سماور نشسته بود. پس از ثانیه هایی درنگ، رحیم آقا گفت:« گوش کن روناک ببین چه می گوشم. طبق قرارداد، فردا صبح با هم به ترمینال می رویم. امروز که آقای صادقی این جا بود، به من قول داد فردا بیاید و ما را به ترمینال ببرد. می گفت که گرفتن بلیط برای یک نفر خیلی زیاد سخت نیست و فردا همان جا برایت بلیط می گیریم. من شرمنده ام که تا ترمینال بیشتر نمی توانم همراهت بیایم. خودت که حال و روز مرا می بینی. مریضی و پیری مرا به کلی از پا انداخته. حتی نمی توانم پیاده تا سر خیابان بروم. کاش سالم بودم و تا تهران با تو می آمدم. ولی چه می شود کرد. اما خیالم از بابت تو راحت است ، راه و چاه را بلدی، ماشاا... با سواد هم هستی و مطمئنم که می توانی به تنهایی سفر کنی. با این حال طاقتم نمی گیرد و باید حرف هایم را بزنم. ببین روناک تهران شهر بزرگ و شلوغی است. از همه جور آدمی آن جا پیدا می شود. مثل اینجا نیست که مردمش ساده و همه همزبان هم باشند. البته من خودم چند سال قبل تهران بوده ام و این ها را که حالا می گویم آن چیزهایی است که آ« موقع دیده ام. وای به حال الان که می گوشند سر و تهش پیدا نیست و جمعیتش هم چند برابر شده است. به هر حال آنجا یک شهر بزرگ با آدم های جورواجور است و تو هم یک دختر تنها و غریبی. پس حواست را جمع کن. تو برای درس خواندن می روی. می بینی این چند سال خیلی زود می گذرد و دوباره برمیگردی شهر خودت. چند چیز دیگر هم هست که باید بگویم.»
romangram.com | @romangraam