#روناک
#روناک_پارت_121

به سمت روزنامه رفت. خواست خم شود و آن را بردارد، اما پشيمان شد و در عوض آن را با پا به سمتي پرت کرد. گويا آن چند ورق کاغذ بي جان عامل اصلي همه ي ناراحتي ها و غصه هايش بود. صفحه هاي تا شده ي روزنامه باز شدند و بر روي فرش افتادند. در اين موقع وارد اتاق شد. نگاهي به روزنامه هاي پهن شده و بعد نظري به روناک که به برگه ها خيره شده بود کرد. سپس خودش خم شد تا آن ها را جمع کند و در همان حال گفت: "قرار بود که خانه را تميز و مرتب کنيم نه اين که بدتر آن را به هم بريزم." ورقه ها را که روي هم گذاشت، نگاه دقيقي به آن ها افکند. بعد بلند شد، به روناک نزديک گشت و سوال کرد: " ببينم روناک، اين همان روزنامه اي است که اسم قبولي هاي دانشگاه را توي آن نوشته اند؟" روناک پرسيد: "ازکجا فهميدي؟" عصمت گفت: "درست است که سواد ندارم، ولي چشم که دارم و مي دانم اين کلمه هاي ريزي که پشت سر هم نوشته شده يعني چه. صبح همان روزي که پروين فوت کرد دو تا از پسر هاي همسايه يکي از همين ها دستشان بود و توي کوچه تند و تند دنبال اسمشان مي گشتند." سپس با نگاهي پرسشگر از روناک پرسيد: "چرا توي اين چند روز هيچي به من و رحيم آقا نگفتي؟" روناک گفت: "چه چيزي بايد مي گفتم؟" عصمت با اشاره به روزنامه گفت: "اين که توي دانشگاه قبول شده اي، آن هم تهران." روناک با تعجب پرسيد: "شما چه طور فهميديد که من قبول شده ام؟" عصمت سگرمه هايش را در هم کشيد و گفت: "همان روز از شيرين شنيدم. دو سه روز اول فرصت نشد تا بهت چيزي بگويم. بعد از آن هم گفتم حتماً خودت سر وقت همه چيز را مي گويي ولي انگار تو هم روزه ي سکوت گرفته بودي که لام تا کام حرف نمي زدي. لابد فکر کردي چون ما پير شده ايم پس هيچي حاليمان نمي شود يا اصلاً ارزش آن را نداريم که خبر به اين مهمي را به ما بگويي."

روناک با بي حوصلگي سرش را تکان داد و از کنار عصمت دور شد و به جانب د ر رفت و بعد گفت: "توهم حوصله داري دايه عصمت. کدام دانشگاه؟ کدام قبولي؟ اي کاش مي مردم و آن روز براي گرفتن نتيجه ي اين امتحان لعنتي نمي رفتم. خواهش مي کنم از اين پس هم درباره ي اين چيزها با من حرف نزني چون اصلاً حال و حوصله اش را ندارم. دانشگاه هم باشد براي آن هايي که هم دلشان خوش است و هم اميد زيادي به فردا دارند."

عصمت مثل اين که منظور روناک را به درستي نفهميده بود به سوي او رفت و با عصبانيت گفت: "توي چشم هاي من نگاه کن و رک و راست بگو که مي خواهي چه کني؟" روناک در عمق چشمان عصمت که با وجود چين و چروک هاي اطرافش، هنوز هم آثار آن نگاه هوشيار و دقيق گذشته در آن پيدا بود نگريست، به نظرش آمد که قطره اشکي در گوشه ي چشم او مي دخشد. لحظه اي درنگ کرد و بعد با جديت گفت: "فعلاً که کار به خصوصي در نظر ندارم، اما مي دانم کهديگر هيچ رغبتي براي دانشگاه رفتن در خودم نمي بينم. مي خواهم همين جا توي اين خانه زندگي کنم." روناک ابتدا صداي نفس هاي تند عصمت را شنيد و سپس صداي او را که پرسيد: "چرا نمي خواهي بروي دانشگاه؟ اگر مشکلي داري بگو. من و رحيم آقا تا آن جا که از دستمان بربيايد کمکت مي کنيم."

روناک که مي خواست هر چه زودتر ا ز شر اين سوال و جواب ها خلاص شود، خيلي صريح گفت: "نه، هيچ مشکلي ندارم. فقط فکر مي کنم که دانشگاه رفتن براي آدمي مثل من با اين شرايط، کار بيهوده اي است. چند سال زندگي توي تهران، جايي که هنوز يک بار هم آن جا نرفته ام و درس خواندن با اين خرج زياد، که چه بشود؟ آخرش که چه؟ پدرم چند سال درس خواند. با چه رنج و مکافاتي با مادرم ازدواج کرد، به سختي کار پيدا کرد، آن هم کاري که صبح زود از خانه بيرون مي آمده و موقع شب بر مي گشته، ولي يک دفعه همه چيز تمام مي شود. پدرم مي ميرد و آرزوهايش را با خود به گور مي برد. مادرم هم که از همان بچگي با فقر و بدبختي بزرگ مي شود. خودش مي گفت فقط دو سه سال زندگي با پدرم خوشبختي را حس کرد. بعد از فوت پدرم او مي ماند و باز يک زندگي و بچه ي کوچکی که شب و روزش را با او می گذراند و تازه دائم مواظب رفتار و حرکاتش بود تا مبادا مردم به خاطر این که بیوه بود، از کاه برایش کوه نسازند. چند سال به همین وضع می گذرد و در یک چشم به هم زدن، بدون این که حتی به یکی از خواسته هایش برسد، می میرد. آن دنیا را نمی دانم، ولی مطمئنم که پدر و مادرم خیری از این دنیا ندیدند جز رنج و سختی آن. حالا هم من که بچه ی آن ها باشم، می خواهم چه کنم؟ من هیچ امیدی به امروز خودم ندارم، چه برسد به این که به فکر آینده باشم. بر فرض که درس خواندم و به قول معروف به جایی رسیدم. آن وقت چه؟ که شاید روزی یک دفعه قلبم برای همیشه از حرکت بایستد و یا توی خیابان با ماشینی تصادف کنم و بمیرم. یا یک بیماری لاعلاج به سراغم بیاید و از پا بیندازدم. بعد چند نفر بیایند، جنازه ام را بردارند و بگویند: "بیچاره جوان بود، سن و سالی نداشت. کس و کاری هم نداشت. خوب قسمتش این بود چه می شود کرد؟ خدا رحمتش کند. فاتحه و والسلام. یک ساعت بعد انگار که اصلاً و ابداً روناکی وجود نداشته که حالا از بین رفته باشد."

عصمت دیگر طاقت شنیدن نداشت. دست لرزان و استخوانی اش را بالا برد و با همه ی توانش آن را بر صورت روناک فرود آورد. روناک که از این واکنش عصمت خیلی جا خورده بود به یکباره سکوت کرد. دستش را بر گونه ی سیلی خورده اش نهاد. جای سیلی بر روی صورتش بد طوری می سوخت. اشک به یکباره در چشمانش حلقه زد و بعض نشسته بر گلویش به او این اجازه را نداد تا حرفی بزند. اشک های عصمت هم سرازیر شدند. با همان حالت گریان و عصبی داد زد: "پس این چند روز که ساکت کنج خانه می نشستی و حرف نمی زدی این فکر ها را می کردی تا بعداً این اراجیف را تحویلمان بدهی؟ می خواهی بمیری، بمیر، به جهنم، به قول خودت که آخر همه مردن است. پس زود باش، همین الان این کار را بکن و

خودت را بکش تا دیگر انتظار مردن را نکشی. همین حالا مردن بهتر است تا یک جا نشستن و منتظر ماندن برای مرگ. عصمت صدایش را کمی پایین آورد و این بار با غیظ به روناک خیره شد و گفت:« ولی اگر خودت را نمی کشی علط هم می کنی که دانشگاه نروی. خیلی بیجا می کنی اگز بخواهی شب و روزت را با خیال های چرند توی این خانه سر کنی. درست است که پدر و مادرت جوانمرگ شدند ولی تا وقتی زنده بودند دست از زندگی کردن نکشیدند. بگذار برایت بگویم وقتی پدرت مرد مادرت هم روزهای اول حال الان تو را داشت. فکر می کرد با مرگ ناصر دنیا هم به آخر رسیده و برای همین دست از تو و خودش و زندگی اش شست. اما بعد از مدتی دوباره زندگی را شروع کرد، آن هم فقط به خاطر تو. چون فکر می کرد اگر جوانی و عمرش را صرف تو کند تو هم روزی که بزرگ شدی یا این که دختر هستی اما می توانی اسم و یاد پدرت را زنده نگه داری. پروین می خواست حاصل عمر و زندگی خودش و ناصر مایه افتخارش بشود. دلش می خواست تو را طوری بزرگ کند که روح ناصر از تو راضی باشد. تا وقتی هم که مادرت زنده بود، خیالش راحت بود که زحمت هایش بر باد نرفته و با آرامش از این دنیا رفت. ولی نمی دانم حالا اگر این جا بود و این حرف های تو را می شنید چه می گفت. ولی حتما از اینکه زحمت و رنجش بر باد فنا رفته پشیمان می شد که چرا جوانی و آرزوهایش را فدای تو کرد.»


romangram.com | @romangraam