#روناک
#روناک_پارت_120

یک هفته از مرگ پروین می گذشت. در این مدت، روناک هر بار که تصمیم گرفته بود تا به بهانه ای به خانه شان باز گردد، رحیم آقا و عصمت مانع او شده بودند. به گونه ای که بازگشتن به خانه و زندگی در جایی که زمانی پدر و مادرش زیر سقف آن می زیسته اند، برایش تبدیل به آرزویی گشته بود. صبح روز هشتم مانتویش را پوشید و خود را آماده ی رفتن کرد. در این لحظه عصمت وارد اتاق شد، نگاهی به سر تا پای او انداخت و پرسید:« کجا می روی؟» روناک که این بار قصد داشت تا در مقابل مخالفت آن ها مقاومت کند، با لحنی جدی گفت:« می خواهم بروم خانه ی خودمان، شب هفت هم که گذشت دیگر دلیلی ندارد که من بیشتر از این این جا بمانم.» سپس منتظر ماند که عصمت بار دیگر مانع رفتنش بشود. اما بر خلاف انتظارش عصمت به طرف چوب رختی رفت و گفت:« صبر کن با هم برویم.» بعد در میان بهت روناک، چادرش را برداشت و به سر کرد و جلوتر از او از اتاق خارج شد.

روناک وقتی وارد کوچه گشت، حال پرنده ای را داشت که از قفس آزاد شده بود و اینک می رفت تا دوباره به آشیانه اش بازگردد. هر چه به خانه نزدیک تر می گشتند، سرعت گام های او هم بیشتر می شد. یک هفته دور از خانه و کوچه و آدم های آن برایش به اندازه ی چند ماه طول کشیده بود. مقابل در که رسیدند، روناک با عجله کلید را در آورد و شتابزده آن را در قفل چرخاند. در را که باز کرد ابتدا عصمت و پس از او، خود داخل حیاط شد. اما همین که قدم در حیاط نهاد، ناخودآگاه قلبش گرفت و اشک در چشمانش حلقه زد. همه جا را پوششی از گرد و خاک گرفته بود. آب حوض کدر و کثیف بود . لایه ای از برگ درختان، روی سطح آن را پوشانده بود. فضای سرسبز و با طراوت حیاط، اینک به نظر بسیار دلگیر و ماتمزده می آمد. به یاد نداشت که تا قبل از مرگ مادرش، هیچ وقت حیاط خانه را به این وضع دیده باشد. عصمت هم حال او را داشت، اما برای این که بیشتر از

آن موجبات ناراحتي اش را فراهم نسازد، اميدوارانه گفت: "غصه نخور. حالا دو تايي آستين ها را بالا مي زنيم و خانه را مثلب روز اول تميز مي کنيم. زود باش برو در اتاق را باز کن که خيلي کار داريم."

روناک پس از باز کردن قفل در اتاق، قدم به درون گذاشت. داخل خانه هم مانند فضاي بيرني آن حزن آور بود، حتي بيشتر از آن. پرده هاي افتاده، مانع از تابيدن آفتاب شده بود. از همين رو، درون خانه در آن وقت روز، تاريک به نظر مي رسيد.

روناک به سمت پنجره رفت و پرده را با يک حرکت سريع کنار زد. از پشت شيشه ي پنجره به بيرون نگاه کرد و بعد به اطراف اتاق نظري افکند. بر روي همه ي اشياء و لوازم لايه ي نازکي از غبار نشسته بود. عصمت چادرش را درآورد و آن را به کناري گذاشت. نگاهي به پيرامونش انداخت و خطاب به روناک گفت: "ببين خانه به چه وضعي افتاده، فقط يک هفته مي شود کسي توي آن نبوده." سپس آهي کشيد و گفت: "تا وقتي آن خدا بيامرز زنده بود، اين خانه مثل دسته ي گل مي ماند. يک بار نديدم که روي اثاث اين جا سر سوزني گرد و خاک باشد ولي عيبي ندارد. از اين پس دو تايي چند روز يک بار مي آييم و نظافتش مي کنيم. بعد از فوت پروين که نبايد خانه اش را به امان خدا ول کنيم." روناک سرش را پايين انداخت و بي آن که حرفي بزند به اتاق کناري رفد. چقدر دلش مي خواست در آن لحظات تنها و بدون حضور شخص ديگري در خانه اي که حالا متعلق به خودش بود بنشيند و به حال زار خو گريه کند. خانه اي که مي بايست اکنون از گرماي وجود پدر و مهر مادر لبريز باشد، اين گونه در سکوتي تلخ و خاموشي مطلق فرو رود. چشمش به روزنامه اي که د رگوشه ي اتاق بود افتاد. بار ديگر خاطره ي صبح روزي که براي گرفتن نتيجه ي کنکور به همراه شیرين و سهيلا رفته بود در ذهنش جان گرفت. با چه اشتياق و شتابي خود را به خانه رساند تا آن خبر را به مادرش دهد. اما مادر هيچ وقت آن خبر را نشنيد، لااقل تا زماني که زنده بود، نفهميد که روناک آرزوي هر دوشان را برآورده ساخته است.

پس از مرگ پروين، روناک بارها خودش را ملامت مي کرد که چرا در آن ساعت مادرش را تنها گذاشته بود. در تنهايي اش يا خود می انديشيد و مي گفت: "اگر مامان را تنها نمي گذاشتم و کنارش بودم، موقع درد، او را زودتر به بيمارستان مي رسانديم و حالا زنده بود، يا وقتي علايم بيماري را از چند روز پيش در او ديدم، مي بايست او را خيلي زود، نزد دکتر مي بردم، تا چنين اتفاقي نمي افتاد." انديشيدن به چنين افکاري که در نتيجه ي آن روناک همواره خود را مقصر و عامل اصلي اين اتفاق مي پنداشت، روح و روان آسيب ديده و مجروحش را هر چه بيشتر دستخوش اندوه و عذاب مي کرد. مثل اين که تراژدي مرگ ناصر و حسرت ها و رنج هاي بي شمار پروين پس از آن اتفاق، اين بار در مورد فوت پروين و پشيماني و غم روناک بعد از او، به اجرا در مي آمد. دائم اين جملات را از اطرافيان مي شنيد که تکرار مي کردند: "خواست خدا به اين کار بوده، از روز اول بخت و و سرنوشت اين رن هم، اين طور نوشته شده." و اين سوال ملکه ي ذهن روناک شد که: "آيا نمي شود سرنوشت و تقدير را تغيير داد؟ يعني برنامه ي زندگي هر کسي از قبل تعيين شده و انسان هم در اين بين فقط بازيگر است و هيچ چيز به اختيار او نيست و بايد به ناچار تقديرش را بپذيرد؟ هيچ راهي وجود ندارد که انسان سرنوشت خود را تغيير بدهد؟"


romangram.com | @romangraam