#روناک
#روناک_پارت_119

بعد از ظهر همه ی افرادی که قصد رفتن به مراسم خاکسپاری را داشتند سوار ماشین شدند و راه باغ فردوس را در پیش گرفتند. روناک در طی سال ها بودن با مادرش، بارها از خودش پرسیده بود که مادر در هنگام مرگ نزدیک ترین و عزیزترین فرد زندگی اش یعنی پدر او، چه حالی داشته؟ چگونه تحمل آورده و شاهد آن صحنه های درد ناک بوده است؟ و اینک احساس می کرد که با مرگ مادر، تصاویر مربوط به فوت پدرش هم، هر چند هیچ گاه خود ندیده بود، در برابر دیدگانش ظاهر می شدند. پس از گذشت سال ها، اکنون می توانست عمق درد و رنج مادر را در آن ایام حس کند. در آن روزها مادر بود که با از دست دادن همسرش تنها و بی پناه شد و حالا او بود که تنها پشت و پناه زندگی اش را از دست رفته می دید.

داخل گورستان، تشییع کنندگان که تعدادشان نیز چندان نبود در اطراف قبر حلقه زده بودند. رحیم آقا و عصمت و دخترانشان و جمعی از اهالی محل و چند تن از آشنایان تشکیل دهنده ی جمع تشییع کنندگان به شمار می آمدند. حتی مراسم تشییع پروین، بسیار خلوت تر از روزی بود که ناصر را به خاک سپردند. روناک همان گونه که در کنار قبر مادرش زانو زده بود یک آن به یاد چند روز قبل افتاد که مادر از او خواست تا بر سر مزار پدر بروند. چهره ی آرام او در آن ساعت، در خاطرش نقش بست و این سوال از مغزش گذشت که آیا مادرش از مرگ زود هنگام خود خبر داشت و می دانست به زودی به همسرش می پیوندد، که چون سابق بی تابی نمی کرد؟ روناک از خود متنفر شد. از این که پاسخ روشنی برای پرسش خود نداشت. از این که سالیانی را در کنار مادرش گذرانید، اما هیچ وقت احساس واقعی و آرزوی قلبی او را درک نکرد و قبل از آن که چیزی بفهمد، زمان بر آمد و فرصت سپری گشت.

پس از ساعتی همه قصد بازگشت نمودند. آفتاب نسبتا داغ شهریور ماه، همچنان بر شهر می بارید و کسی رمق ماندن در زیر نور خورشید را در خود نمی دید. اما روناک دلش می خواست که همه بازگردند و او را با مادرش تنها بگذارند. دوست داشت که تنهای تنها در آن مکان خلوت بنشیند و با مادرش درد دل کند، بغض های گره خورده . وبی پایانش را در آن جا به اشک مبدل سازد و آن را بر خاک خشک و تشنه ی مدفن مادرش بریزد، و شب هنگام سر بر مزار مادر نهد، گویی که سر بر سینه ی او گذاشته و همان جا به خواب فرو رود، البته خوابی ابدی که سحرگاه فقط جسمش در این دنیا باشد و روحش در کنار مادر. ولی این رویایی بیش نبود، چرا که به هنگان بازگشتن، او را نیز بالاجبار همراه خود بردند. زمانی که به خانه رسیدند، رحیم آقا داخل حیاط رو به صادقی گفت:« دلم می خواهد بقیه ی مراسم را توی خانه ی خودم برگزار کنم.» سپس با دستمال یزدی اش، اشک چشمانش را پاک کرد و ادامه داد:« این تنها کاری است که از دستم بر می آید. تا وقتی که زنده بود کاری برایش نکردم. شکرم به کار خدا، من پیرمرد مریض و از کار افتاده را سال های سال زنده می گذارد و بعد جوان هایی مثل ناصر و پروین را با خودش می برد.»

وقتی روناک متوجه شد که رحیم آقا قصد دارد تا مراسم فاتحه و شب هفت را در خانه ی خودش برپا کند، مخالفت کرد اما مخالفت او در مقابل تصمیمات گرفته شده نتیجه ای نداد. از این که می دید دیگران همه تصمیم ها را گرفته و به جای او نظر داده اند و به عقیده ی وی اهمیتی نمی دهند، بیش از پیش احساس ناتوانی و بیهودگی کرد. دیگران نیز فقط با این عبارات که بزرگترها بیشتر و بعتر مسائل را می فهمند و این کارها به صلاح تو هم هست، او را نیز بر خلاف میلش با خود همگام می ساختند.

شب هنگام وقتی عصمت چراغ های خانه را خاموش کرد و رحیم آقا هم به در خانه قفل بزرگی زد، روناک نگاهی به در و دیوار خانه انداخت. می دانست که رفتن به خانه ی رحیم آقا، حداقل هفته ای به طول می انجامد. از این که پس از مرگ مادر، در اولین شب نبودن او، خانه بدین صورت خالی و سوت و کور می شد، نزد خود احساس شرمندگی و خجالت کرد.




romangram.com | @romangraam