#روناک
#روناک_پارت_118
روناک از ابنکه راضی به برگشتن به خانه شده بود بسیار پشیمان بود. با خودش نجوا کرد:« حالا که مامان خانه نیست دیگر چه لزومی دارد که من برگردم آن جا! من هم باید جایی باشم که او هست. لعنت به من که مامان را تنها توی بیمارستان رها کردم و خودم برگشتم.» وقتی ماشین از حرکت ایستاد، حمیده و روناک پیاده شدند. روناک موقعی که چشمش به در خانه شان افتاد، یک لحظه فکر کرد که شاید مادرش در خانه باشد و الان منتظر و نگران دیر آمدن اوست. با قدم های سست و نااستوار و به حالت تردید به سمت در رفت. صادقی آهسته به زنش گفت:« اگر می توانی نگذار به خانه ی خودشان برود. او را به منزل خودمان ببر.»
حمیده با چادر اشک های جمع شده در پایین چشمانش را پاک کرد و با ناراحتی پرسید:« حالا تو می خواهی چه کار کنی؟» صادقی در ماشین را باز کرد و پاسخ داد:« می روم تا این خبر را به رحیم آقا و زنش بدهم، بعد با کمک رحیم آقا ترتیب مراسم خاکسپاری را بدهیم.» حمیده با عجله پرسید:« مگر خانه ی رحیم آقا را بلدی؟» صادقی گفت:« مگر یادت نیست که یک بار آن مرحومه و روناک را تا خانه ی رحیم آقا با ماشین رساندم؟» و بعد از گفتن این حرف سوار شد و در را بست. حمیده خم شد و گفت:« پس طوری قضیه را بگو که خدای ناکرده بلایی هم سر آن ها نیاید. خودت که بهتر می دانی پیر شده اند. با شنیدن هر خبر بدی ممکن است یک دفعه پس بیفتند.» صادقی ماشین را روشن کرد و گفت:« خیلی خب، تو و شیرین هم حواستان به روناک باشد. با کمک زن های همسایه ترتیب کارهایی که از دستتان بر می آید را بدهید. درست است که بی کس و تا حدی هم فقیرند اما پروین خانم توی این محله به نجابت و متانت مورد احترام بود. هر کاری که می توانیم باید انجام بدهیم تا مراسم آبرومندانه ای برگزار شود.»
صادقی پس از این حرف ماشین را به حرکت در آورد و از حمیده دور گشت.
پس از رفتن او، حمیده مدتی را همان جا توی کوچه سپری کرد. در این لحظه شیرین و شیما از خانه بیرون آمدند. شیرین به سوی مادرش رفت و پرسید:« مامان، حال پروین خانم چه طور است؟ پس بابا و روناک کجا هستند؟ شیرین چشمش به در خانه ی پروین افتاد که باز بود. با خوشحالی پرسید:« آن ها برگشته اند؟» اما همچنان مادرش را ساکت دید. به صورت او دقیق شد. تازه متوجه ی چشمان سرخ مادرش شده بود. با دلواپسی پرسید:« اتفاقی افتاده؟ قطره اشک درشتی بر گونه ی حمیده لغزید و به زمین افتاد. شیرین این با ربا صدای بلند و آمیخته با اضطراب پرسید:« مامان تو را به خدا بگو چه شده؟ چرا گریه می کنی؟ حمیده بغضش را فرو خورد وبا صدای لرزانی گفت:« پروین خانم فوت کرد. روناک توی خانه شان است. برو و او را بیاور خانه ی خودمان.»
شیرین لحظاتی را همان گونه با نگاه به چهره ی مادرش گذراند. مثل این که چیزی را که شنیده بود باور نداشت. به حیاط خانه ی پروین دوید. وقتی وارد آن جا شد با چشمانش، روناک را جستجو کرد. اما هنگامی که او را درحیاط نیافت، وارد اتاق شد. به محض داخل شدن، روناک را دید که پشت به او، سرپا وسط اتاق ایستاده است. گویی کسی مقابلش بود که فقط خود می توانست او را ببیند. شیرین نمی دانست چه بگوید چرا که هنوز خود، سخن مادرش را باور نکرده بود. به روناک نزدیکتر شد و او را به نام صدا کرد. روناک آهسته صورتش را چرخاند. شیرین وقتی صورت خیس از اشک و چشمان به خون نشسته ی او را دید، دلش فرو ریخت. قبل از این که به گریه افتد پزسید:« روناک چه شده؟ پروین خانم کجاست؟ روناک سری تکان داد و با صدایی درد آلود گفت:« از بچگی سعی کردم تا غم بی پدری و یتیمی را توی دلم پنهان کنم تا کسی نفهمد از نداشتن پدر چه دردی می کشم.» سپس صدایش همراه با گریه بلند تر شد و گفت:« ولی تو بگو شیرین، از این پس با درد بی مادری چه کنم؟ مگر من بجز او چه کسی را توی این دنیا داشتم؟ ای خدا، مگر من چه گناهی کرده ام؟» شیرین طاقت نیاورد، خود را به روناک رساند و لحظاتی بعد دو دوست در کنار هم به سختی می گریستند. یکی از غم از دست دادن عزیزترین کس زندگی اش و دیگری از غم پریشانی و تنهایی بهترین دوستش.
ساعتی بعد صدای شیون عصمت در حیاط خانه طنین انداخت. زن های همسایه که حالا همگی در آنجا جمع شده بودند، او را به اتاق آوردند. دسته ای از موهای سفید عصمت را از زیر سربندش بیرون آمده و قسمتی از صورتش را پوشانده بود. چشمانش را به اطراف اتاق که زن های سیاهپوش در آن قرار داشتند، چرخاند تا روناک را ببیند. اما پرده ی اشک مانع از آن بود تا او را بیابد. اما روناک همین که متوجه ی آمدن عصمت گشت، خود را از میان زن ها بیرون کشید و به طرف او رفت. عصمت دستان پینه بسته اش را جلو برد و روناک را به سینه اش فشرد. آن دو در آغوش یکدیگر، عطر و بوی تن پروین را از دیگری استشمام میکردند. عصمت سر به آسمان بلند کرد و با لحن سوزناکی گفت:« ای خدا ، چرا من پیرزن باید زنده بمانم و داغ جگر گوشه ام را ببینم؟ پروین من جوان بود، آرزو داشت، چرا من باید بمانم و داغ این مصیبت بر دلم بشیند؟» چند نفر از زن ها، دور آن دو را گرفتند و سعی کردند تا دلداریشان دهند و کمی آن ها را آرام کنند.شیرین در حالی که چادر مشکی به سر داشت، کنار در ایستاده بود و گریه می کرد. دلش می خواست در آن شرایط کنار روناک می بود، اما مادرش از او خواسته بود تا در کارها به وی کمک کند تا مراسم ختم مادر دوستش به خوبی برگزار شود.
romangram.com | @romangraam