#روناک
#روناک_پارت_117

روناک که طاقتش تمام شده بود با بغض گفت:« مادر من الان توی آن اتاق است. وقتی او را می آوردیم نه تکان می خورد و نه حرف می زد. حالا هم نمی دانم که حالش خوب است یا نه! آن وقت شما می گویید که بروم خانه؟ در همین هنگام در اتاق یک بار دیگر باز شد و دکتر و پس از او پرستاری بیرون آمد. زن پرستار بدون دقت و توجه به حرفی که می زند رو به صادقی گفت:« لطفا هر چه زودتر در مورد بردن میت اقدام کنید، ما با این اتاق برای مریض های دیگر احتیاج داریم. قبل از رفتن یادتان باشد که گواهی فوت را از بیمارستان تحویل بگیرید.» پرستار سخنان آمرانه اش را که گفت از آن ها جدا شد و رفت. پس از رفتن او، روناک و حمیده با نگاهی ناباورانه به صادقی زل زدند. انگار منتظر بودند که حرف های پرستار را تکذیب کند یا این که بگوید پرستار، پروین را با مریض دیگری که مرده اشتباه گرفته است، ولی سکوت صادقی به نشانه ی تایید همه ی آن چیزهایی بود که از کابوس های شبانه و دهشناک روناک هم وحشتناک تر بود.

روناک که دیگر طاقت این گونه شکنجه شدن را در خود نمی دید، با حرکتی غیر قابل پیش بینی و با سرعت به داخل اتاقی که مادرش در آن جا قرار داشت دوید. در فاصله ی چند ثانیه ای که به اتاق برسد، در برابردیدگانش تصویر مادر را می دید که سالم و سرزنده روی تخت نشسته و به محض این که او را می بیند لبخندی زده و در آغوشش می کشد. ولی همین که وارد شد، در سمت راست اتاق تختی را دید که روی آن ملحفه ای سفید کشیده بودند. آنچه مسلم بود، این بود که کسی روی تخت خوابیده و پارچه را رویش کشیده اند. روناک چند گامی مانده به تخت ایستاد. احساس کرد پاهایش از او جدا شده اند و هر آن امکان دارد که بر زمین بیفتد. چشمانش به پارچه ی سفید دوخته شده بود. پرستاری که درون اتاق بود و وسایل کنار تخت را جمع می کرد وقتی متوجه روناک شد به وی و صادقی و حمیده که در پی او داخل گشته و پشت سرش قرار داشتند نگاهی کرد و با اخم گفت:« کی به شماها اجازه داد که بیایید تو؟ زود باشید بروید بیرون.» اما مثل اینکه نه روناک و نه حمیده صدای او را نشنیدند که هیچ عکس العملی از خود بروز ندادند و تنها صادقی بود که می خواست با خواهش و تمنا آن ها را بیرون ببرد.

حمیده به شوهرش نگریست و با کلماتی بریده بریده گفتک« صادقی، پروین خانم... یعنی...» صادقی سرش را به علامت تایید حرف او تکان داد. ناگهان صدای گریه ی حمیده اتاق را پر کرد .روناک چند قدم دیگر را با سختی به سوی تخت برداشت، آنگاه دستش را که آشکارا می لرزید به طرف ملحفه برد و با تمام قدرتی که در خود می دید، گوشه ای از آن را کنار زد. با دیدن صورت مهربان و خفته ی مادرش دنیا در نظرش تیره و تار و امیدهایش همه تبدیل به یاس شد. احساس می کرد که با دیدن این صحنه چیزی راه نفس کشیدنش را مسدود کرده و قلبش در شرف از کار افتادن است. پرستار که تحملش به سر آمده بود، با غیض از اتاق خارج شد تا کس دیگری را به کمک آورد و آن ها را از اتاق بیرون کند. یک دفعه صدای روناک که دل سنگ را هم به درد می آورد، در اتاق پیچید. در حالی که اشک پهنای صورتش را در بر گرفته بود، با سوز دل فریاد کشید:« مامان، تو را به خدا بیدار شو. مامان، تو را به روح بابام قسم می دهم که بیدار شوی. آخر مگر من چه کار کردم که این طور ترکم کردی؟ مگر من چه گناهی مرتکب شده ام که باید این جور تنهای تنها بشوم؟»

روناک دستانش را دور گردن پروین حلقه کرد و سرش را بر روی سینه ی او نهاد به این امید که ناله هایش در مادر تاثیر کند و یک بار دیگر چون گذشته دست گرم و نوازشگر خود را بر سرش بکشد. اما به جای دست مهربان مادر، دستان حمیده و پرستاری بود که سعی داشتند او را از پروین جدا کنند. اما روناک نمی خواست که مادرش را ترک نماید. آن ها را با دستش کنار زد و گفت:« حالا که مامان مرده بگذارید من هم بمیرم. دیگر به چه امیدی زندگی کنم؟» پرستاری که کنار حمیده ایستاده بود و چهره ای مهربان داشت، سرش را نزدیک صورت روناک برد و با صدایی بغض کرده گفتک« عزیزم دلت می خواهد که با این حرف ها روح مادرت را آزرده کنی؟ بگذار روحش با آرامش از این دنیا برود.» و سپس با چشمانی گریان ادامه داد:« من هم مادرم را چند ماه پیش از دست دادم، حالت را می فهمم. اما با تقدیر که نمی شود جنگید. باید صبور باشیم و راضی به سرنوشتی که برایمان رقم خورده...» کلمات آرامبخش پرستار موجب گشت تا دستان گره خورده ی روناک، رفته رفته باز شود. حمیده او را بلند کرد و به آغوش گرفت و سپس صدای گریه ی هر دو در هم آمیخت.

روناک یی که در زندگی همواره سعی داشت تا خود را مقاوم و صبور نشان دهد و از این که دیگران شاهد گریه کردن و اشک ریختنش حنی در مواقع خیلی سخت باشند، ابا داشت، اکنون هیچ چیز نمی توانست مانع از گریستنش شود. حالا می فهمید که وقتی دست غذار روزگارتصمیم به انجام کاری گیرد چگونه می تواند به یکباره همه چیز را به هم بریزد و عزیزترن کسان را از هم جدا کند و انسان ها بسیار ناتوان تر از ان هستند که بتوانند در برابر حکمت الهی و قضای روزگار کاری کنند.

بالاخره با هر کوشش و ترفندی بود، صادقی و همسرش توانستند روناک را به خانه بازگردانند. در مسیر بازگشت، مدام جمله ی دکتر در گوش روناک زنگ می زد که در جواب سوال صادقی در مورد علت مرگ گفته بود:« سکته ی قلبی، جز این علت دیگری نداشته است. مطمئنا مرحومه قبلا نیز دچار عارضه هایی از این قبیل گشته، اما به صورت خفیف، تا این که سکته ی اصلی روی داده و قلب بیمارش هم دیگر تحمل این حمله را نداشته است.»


romangram.com | @romangraam