#روناک
#روناک_پارت_116
وقتی صادقی ماشین را مقابل بیمارستان نگه داشت، خود بلافاصله پیاده شد و به داخل بیمارستان رفت. پس از لحظاتی دو پرستار در حالی که تختی را با خود همراه داشتند با راهنمایی صادقی، به طرف ماشین آمدند. سپس به کمک حمیده و روناک، پروین را روی تخت نهادند. با رسیدن به بخش مربوطه، پروین را به اتاقی بردند وپس از این که دکتر هم وارد اتاق شد در را بستند. به هیچ یک از همراهان بیمار، اجازهٔ داخل شدن به اتاق را ندادند. پس به ناچار همان جا پشت در، منتظر ایستادند. روناک نمی توانست یکجا آرام بگیرد. مدام از سمتی به سمت دیگر می رفت. حمیده که خودش هم نگران بود رو به روناک کرد و گفت: «دخترم، این قدر نگران نباش، انشاالله چیزی نیست. بیا اینجا کنار من روی نیمکت بشین تا ببینیم چه می شود! ما که کاری از دستمان بر نمی آید بجز دعا کردن.»
صادقی بر دیوار تکیه داده و دستانش را صلیب وار در بغل گرفته بود. او هم نگران بود، اما خصلت مردانه اش به او این اجازه را نمی داد که ناراحتی اش را بروز دهد، پس ساکت و آرام به انتظار ایستاده بود. صدای پرستار او را به خود آورد که گفت: «آقا، با شما هستم.» صادقی سرش را بلند کرد و با دیدن پرستار به سوی او رفت. پرستار پرسید: «شما همراه این خانمی که چند دقیقه پیش آوردند هستید؟» صادقی سریع جواب داد: «بله خودم هستم.» پرستار با دست اشاره به اتاق کرد و گفت: «آقای دکتر با شما کار دارند.»
صادقی به دنبال پرستار وارد اتاق شد. روناک که داخل شدن صادقی را به اتاق دید، عرق سردی بر پیشانی اش نشست و قلبش با آهنگ وحشتناکی بنای تپیدن گذاشت. حس می کرد که روح و جسمش از هر طرف آماج دلشوره ودلهره است و این سکوت اینک می بایست آرامش قبل از طوفان باشد.
چند دقیقه ای گذشت تا این که صادقی از اتاق بیرون آمد. اما مثل این که سردرگم و بی هدف بود، چرا که برای ثانیه هایی همان جا جلوی در به قدم زدن پرداخت. روناک می خواست به طرف او برود و از حال مادرش جویا شود، اما دستی نامرئی او را از حرکت باز می داشت. صدای صادقی را
در حالی که غم در آن موج می زد شنید که گفت:« حمیده، بیا اینجا کارت دارم.» او در حالی زنش را صدا زد که سرش را پایین گرفته بود. انگار از نشان دادن صورتش و این که روناک متوجه چیزی در قیافه ی او شود، بیم داشت. حمیده چادرش را مرتب کرد و به سمت همسرش رفت. قبل از اینکه صادقی چیزی بگوید، حمیده پرسید:« حال پروین خانم چه طور است؟ دکتر چه گفت؟صادقی به جای پاسخ دادن، آهسته گفت:« زود روناک را با خودت به خانه ببر. او را ببر خانه ی خودمان.» حمیده در چهره ی شوهرش دقیق شد، او هم دچار همان حالت روناک گشته بود. با ناراحتی گفت:« پرسیدم دکتر چه گفت؟»
صادقی خواست حرفی بزند که روناک را مشاهده کرد که با قدم هایی لرزان به طرف آنها می آید. وقتی نزدیک شد با صدایی که گویی از ته چاه بیرون می آمد پرسید:« آقای صادقی، حال مادرم چه طور است؟» صادقی نتوانست چیزی بگوید. سرش را به جهتی دیگر گرداند و سکوت کرد و روناک به حمیده نگریست و با حالتی تضرع آمیز گفت:« آقای صادقی که چیزی نمی گوید، تو را به خدا شما بگویید که چه شده.» حمیده گفت:« به خدا من نمی دانم، به من هم چیزی نگفته.» این بار روناک و حمیده به صادقی خیره شدند و منتظر ماندند تا بلکه حرفی بزند. صادقی سکوت را بیش از این جایز ندانست. در حالی که سعی می کرد تا براعصابش مسلط باشد، رو به روناک با لحن شمرده ای گفت:« دخترم، تو همراه حمیده برو خانه، خودم بر می گردم و همه چیز را توضیح می دهم.»
romangram.com | @romangraam