#روناک
#روناک_پارت_115

با عبور از عرض خیابان و گذشتن از لابه لای ماشین ها، وارد پیاده رو گشتند. باز هم مزه پرانی های شیرین شروع شد. در حالی که به مغازهٔ آقا ولی اشاره می کرد گفت: «روناک، نمی خواهی خبر قبولی ات را به حبیب آقا بگویی و از او مژدگانی بگیری؟» روناک لبش را گزید و گفت: «خواهش می کنم شیرین، بگذار از جلوی مغازه رد بشویم، بعد هر چه دلت خواست شوخی کن.» و سپس بر شتاب گام هایش افزود. هنگامی که از جلوی مغازه رد شدند، روناک نفسی به راحتی کشید. با رسیدن به خانهٔ سهیلا هر سه ایستادند. سهیلا رو به دوستانش گفت: «بفرمایید داخل، ناهار در خدمت باشیم.» شیرین به تقلید از نخوهٔ بیان سهیلا گفت: «استدعا می کنم، خدمت از ماست، نمک پرورده ایم.» سهیلا خطاب به روناک گفت: «باز هم تبریک می گویم.» روناک لبخندی زد و گفت: «ممنونم، انشاءالله سال بعد تو هم قبول می شوی. البته سعی کن دانشگاه تهران قبول بشوی تا دو تایی کنار هم باشیم.» شیرین متعجب پرسید: «یعنی روناک، حالا باید راستی راستی بروی تهران؟» روناک وقتی تعجب شیرین را دید گفت: «خودت که روزنامه را خواندی، در ضمن قرار نیست که هر کس توی شهر خودش ادامهٔ تحصیل بدهد.»

چهرهٔ بشاش شیرین به یکباره در هم فرو رفت. انگار تازه به یادش آمده بود که قبولی روناک در دانشگاه برابر بود با جدایی شان از یکدیگر. بالاخره از سهیلا خداحافظی کردند و به راه افتادند. چند قدم مانده به خانهٔ روناک، شیرین به حالت دو، پیش رفت و با عجله زنگ در را چند بار به صدا درآورد. روناک به او رسید و گفت: «چه خبر است؟ مگر سر می بری؟ صبر کن من خودم کلید دارم.» بعد کلید را از جیبش درآورد و در را باز کرد. شیرین دستش را مقابل روناک گرفت و گفت: «قول بده هیچ حرفی نزنی تا من خودم این خبر را به پروین خانم بدهم.» روناک گفت: «خیلی خب، قول می دهم.» پس از این حرف شیرین زودتر از روناک وارد حیاط شد و به محض ورود با صدای بلند داد زد: « پروین خانم، پروین خانم کجایید؟» روناک در را بست و با خنده گفت: «مواظب باش شیرین، این خانه کلنگی شده، می ترسم بر اثر انعکاس صدایت دیوار خانه فرو بریزد.» اما شیرین بی اعتنا همچنان پروین را صدا می زد. روناک پرسید: «حالا چرا توی حیاط داد می زنی؟ برویم تو حتماً مامانم سرگرم کاری است.» شیرین حرف او را پذیرفت و از پله های بالا رفت. کمی بعد روناک هم در پی اش وارد اتاق گشت.

شیرین باز هم پروین را صدا زد اما جوابی نشنید. روناک یک لحظه فکر کرد که شاید مادرش برای خرید یا انجام کاری بیرون رفته است، در غیر این صورت مطمئناً صدای شیرین را می شنید. شیرین وارد اتاق کوچک کناری شد و چند ثانیه بعد صدای مضطربش به گوش روناک رسید که گفت: «روناک زود باش بیا اینجا.» روناک قدم به اتاق نهاد و چشمش به مادر افتاد که روی زمین دراز کشیده بود. دست راست پروین بر روی قلبش قرار داشت و سرش به روی شانهٔ چپش افتاده بود. با دیدن این صحنه، روزنامه از دست روناک جدا شد و روی فرش افتاد. شیرین نگاهی به روناک انداخت که ماتش برده بود. با کلامی که حیرت از آن می بارید پرسید: «روناک، مامانت چرا این موقع روز خوابیده؟» روناک با گام هایی لرزان به مادرش نزدیک شد و کنارش زانو زد. دستش را پیش برد و او را تکان داد. اما ثمری نداشت. روناک صدا زد: «مامان، مامان چرا این جا خوابیده ای؟ مامان، خواهش می کنم بیدار شو.» اما گویا خواب پروین سنگین تر از آن بود که روناک فکرش را می کرد. روناک سعی داشت که افکار بد را از خود براند و به خودش امیدواری دهد که اتفاقی نیفتاده. اما عقل این خواهش دل را رد می کرد و گواه بر خبری ناگوار می داد.

روناک صورتش را برگرداند و شیرین را دید که چون انسان های مسخ شده، خشکش زده بود. روناک ناامید از تلاش خود گفت: «شیرین زود باش برو مادرت را صدا کن.» شیرین بی درنگ از اتاق بیرون رفت و روناک در این فرصت به آشپزخانه رفت و پس از آورده لیوانی آب، چند قطره از آن را به صورت مادرش پاشید، اما فایده ای نکرد. حتی خنکی آب هم نتوانست پروین را که به خیال روناک بیهوش شده بود، به هوش آورد. طولی نکشید که حمیده و به دنبال او شوهرش وارد اتاق شدند. حمیده خود را به روناک رساند و رو به روناک که صورتش را اشک پوشانده بود کرد و امیدوارانه گفت: «نترس روناک جان انشاالله که چیزی نیست.» اما وقتی که بدن پروین را لمس کرد به چهرهٔ او دقیق شد، تا حدی از درستی گفته اش به تردید افتاد. صادقی گفت: «من می روم ماشین را روشن کنم و بیاورم جلوی در، شما هم کمک کنید و پروین خانم را بیاورید پایین، بجنب شیرین چرا ماتت برده؟ کمک کن.» سپس خودش با شتاب راهی کوچه شد.

وقتی پروین را روی صندلی عقب ماشین گذاشتند، روناک هم کنار او نشست و سر مادر را روی پایش نهاد. در مقابل اصرارهای شیرین که قصد داشت با آن ها به بیمارستان برود، صادقی اجازه نداده و از او خواست تا در خانه کنار خواهرش بماند. حمیده در طول راه دائم از شوهرش می خواست که سریعتر حرکت کند و هر چند لحظه یکبار سرش را برمی گردانند و نگاهی به پروین می انداخت و سپس روناک را دلداری می داد و می گفت: «حتماً فشارش پایین آمده، شاید هم ضعف کرده. این چند روزه خیلی رنگ و روش پریده بود. هی می گفتم: «پروین خانم، کمی به فکر خودت باش، این قدر توی فکر و خیال نرو، من و تو دیگر جوان نیستیم.»

حمیده صحبت می کرد، اما حواس روناک جای دیگر بود. دستش را بر صورت مادرش نهاد. در آن گرمای تابستان عجیب تن مادرش سرد بود. می خواست نبض مادرش را بگیرد و یا ضربان قلبش را بشنود تا بلکه با احساس کردن و شنیدن آن دو نقطهٔ امید برای ادامهٔ زندگی، خیالش تا حدودی آسوده گردد. اما هر چه کرد این توان را در خود ندید. ترسی مرموز، او را از این کار برحذر می داشت. در آن لحظات فقط مشغول دعا کردن بود. از ته دل می نالید که خدا یکبار دیگر مادرش را به او بازگرداند.


romangram.com | @romangraam