#روناک
#روناک_پارت_114

برای لحظاتی سکوتی تلخ بر جمع سه نفره شان سایه انداخت. سهیلا که این چنین دید، ناراحتی اش را پنهان کرد و درحالی که لبخند می زد گفت:" عیبی ندارد، امسال تنبلی کردم، حقم بود قبول نشوم. ولی تو روناک، مزد زحمتت را گرفتی، بهت تبریک می گویم. من هم سعی می کنم برای سال آینده بیشتر تلاش کنم تا هرطور شده قبول بشوم." کلام سهیلا بار دیگر لبخند را بر لبان آنها نشاند. روزنامه را با کمک هم جمع کرده و سپس روناک آن را تا کرد و به دست گرفت. کنار دکه هنوز هم شلوغ بود. صدای شادی پسر جوانی در فضا پیچید که داد می زد:" قبول شدم، بالاخره قبول شدم." اما در کنار این صحنه پرشور و نشاط، در سویی دیگر افراد زیادی بودند که پس از اطلاع از عدم قبولی شان همان جا تکیه بر دیوار زده یا روی جدول خیابان زانوی غم بغل گرفته بودند و یا اینکه بدون هیچ گونه سختی، روزنامه را به طرفی پرت کرده و غوطه ور در افکار سردرگم خویش، راه بازگشت به خانه و یا هرجای خلوت و دنجی که بشود لحظاتی را در آن تنها بسر برد، در پیش می گرفتند.

روناک از زیرچشم، سهیلا را نگریست . آثار تاثر را می شد به خوبی از چهره او خواند. روناک از سهیلا چشم برداشت و این بار سعی کرد تا عکس العمل کسانی که خبر قبولی اش را می شنیدند، در ذهن مجسم کند. با خود اندیشید که حتما دایه عصمت با آگاهی از این موضوع پس از کلی قربان صدقه رفتنش، از مادرش می خواهد که برای دفع چشم بد، اسپند دود کند. چهره پیر و شکسته بابا رحیم را دید که با چشمانی که به زحمت می توانست چند قدمی خود را ببیند، روزنامه را تا حد امکان به چشمهایش نزدیک می کند، تا بلکه بتواند اسم اورا بخواند. و سپس نوبت به آقای صادقی و حمیده خانم و سایرین می رسید. حتی روناک به خود این اجازه را داد که واکنش حبیب را هم در تصور مجسم کند. اما دلش نمی خواست که حالت مادرش را پس از اطلاع از موفقیتش به مغز راه دهد.

چرا که به نظرش، خوشحالی مادر بیش از آن چیزی بود که بشود تصورش را کرد. می خواست که واکنش مادر را عینا دیده، احساس کند و از شاد شدن او، خودش نیز دلشاد گردد. به دنبال کلماتی می گشت تا در اولین برخورد با مادرش برزبان آورد.

وقتی در مسیر بازگشت دگر بار سوار اتوبوس شدند، این دفعه به خاطر شلوغ بودن اتوبوس، جایی را برای نشستن نیافتند، پس هرسه سرپا ایستادند. شیرین دهانش را نزدیک گوش روناک برد و آهسته گفت:" طفلک بیچاره دلم خیلی برایش می سوزد." روناک پرسید:" برای کی؟" شیرین آهی کشید و گفت:" برای حبیب بدبخت. این خبر را بشنود و سر به بیابان نگذارد هنر کرده. بی رحم، تو چطور راضی شدی دل پسر مردم را بشکنی؟" روناک قیافه ای خشن به خود گرفت و با تشر گفت:" این یادت باشد شیرین که از صبح تا حالا هی گوشه و کنایه میزنی، اصلا امروز خودم و می روم پیش این حبیب و به او می گویم حبیب آقا، این دوستم شیرین بدطوری هوش و حواسش پیش شماست. دائم نگران است که نکند شما از چیزی ناراحت بشوید و یا از غصه کسی سربه بیابان بگذارید. مدام از شما تعریف و طرفداری می کند. شما اگر همسر دلسوز و مهربان می خواهید بهتر است بروید خواستگاری شیرین. آدمی به بی رحمی و بداخلاقی مرا می خواهید چه کنید؟" شیرین دستانش را از میله اتوبوس جدا کرد، آنها را بالا گرفت:" من تسلیم روناک خانم، بنده غلط کردم. حبیب آقا هم باشد پیشکش هرکسی که اورا می خواهد." در این

حین اتوبوس با تکانی شدید ایستاد و همین امر موجب گشت تا شیرین که دستانش را از میله رها ساخته بود به عقب پرت شود و اگر روناک به موقع دستش را نگرفته بود، به کف اتوبوس می افتاد.

موقعی که اتوبوس به ایستگاه مد نظر آن ها رسید، روناک زودتر از سایرین پیاده شد. از شیرین پرسید: «ساعت چند است؟» شیرین به ساعتش نگاه کرد و گفت: «یازده و پنج دقیقه.» روناک به خیابان و ماشین هایی که به سرعت از مقابلشان می گذشتند نظری انداخت و گفت: «دلم می خواست بال داشتم و تا خانه پرواز می کردم. مسیر رفتن تا خانه به نظرم خیلی طولانی می آید.» سهیلا گفت: «ولی برعکس، من دلم می خواهد تا خانه مان آن قدر راه بود که حداقل پیاده چند ساعتی طول می کشید.» روناک وقتی سخن سهیلا را شنید از گفتهٔ خود پشیمان شد. هر چند می دانست سهیلا دختر مهربانی است و از قبولی او خوشحال شده، ولی در چنین موقعیتی، ابراز شادی در نزد او می توانست روحیهٔ وی را از این که بود بدتر سازد.


romangram.com | @romangraam