#روناک
#روناک_پارت_113
سهیلا نتوانست خود را کنترل کند و پکی زد زیر خنده. روناک از این که حبیب سرراهش سبز شده و با حرفهایش باعث شده بود که اعصابش بهم بریزد و علاوه برآن سوژه ای جدید به دست شیرین بیفتد که تا چندروز آن را یادآوری کند و برآن بخندد، حرصش گرفت. حبیب پرسید:" روناک خانم، پس این جواب کنکور چه شد؟" روناک پاسخی نداد ولی شیرین گفت:" امروز قرار است که اسامی را بدهند. حالاهم می رفتیم که روزنامه بگیریم." حبیب سرش را تکان داد و گفت:" که اینطور، البته ببخشید روناک خانم،اما فکر نکنم که قبول بشوید." روناک با تمسخر گفت:" پیشگو شده اید؟" حبیب با خونسردی گفت:" احتیاج به پیشگویی نیست. یک چیزهایی هست که واضح و روشنند. اگر به حرف مادرم گوش کرده بودید و همان پارسال به فکر ازدواج می افتادید حالا اینطور نمی شد، ولی خب ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. هنوز هم دیر نشده، انشاءالله جواب رد شدن توی کنکور را که گرفتید دوباره خدمت می رسیم."
این بار روناک نتوانست خودداری کند و با خشم گفت:" به کوری چشم شما هم که شده قبول می شوم. حالا اگر امسال نشد سالهای بعد." سپس برگشت و در حالی که از عصبانیت نفس نفس می زد به راه افتاد. شیرین و سهیلا هم در پی او به حرکت درآمدند. صدای بلند جبیب را از پشت سر میشنیدند که داد زد :" به من می گویند حبیب کله شق، حالا می بینیم که کی برنده می شود." روناک بر سرعت قدمهایش افزود تا بلکه صدای حبیب را نشنود. مسیری طولانی را همانگونه با عجله راه می رفت که شیرین دستش را گرفت ، اورا از حرکت بازداشت و گفت:" کجا می روی روناک؟ ایستگاه اتوبوس همین جاست." سهیلا هم به کنار آنها آمد و بعد هرسه به انتظار ایستادند. صف چندان شلوغ نبود و لحظاتی بعد که اتوبوس در ایستگاه توقف کرد، آنها هم متوقف شدند تا به همراه سایر افراد سوار شوند.
مقابل دکه روزنامه فروشی، عده زیادی دختر و پسر جوان که برای اطلاع از نتیجه امتحان خودآمده بودند به چشم می خورد . انها هم پشت سر آخرین مردی که ایستاده بود، قرار گرفتند. شیرین نگاهی به اول صف انداخت و گفت:" زودباشید دیگر، یک روزنامه خریدن که این همه من و من ندارد." سهیلا به شوخی گفت:" حق داری شیرین اینقدر دلواپس باشی، هرکسی هم که جای تو بود، توی این لحظات آرام نمی گرفت." هردو خندیدند و به روناک نگاه کردند. او همچنان ساکت اما غرق در افکارش ایستاده بود. وقتی نوبت به آنها رسید، شیرین قبل از آن دو، روزنامه را گرفت و به کنار دیوار رفت و مشغول ورق زدن آن شد. سهیلا و روناک نیز خود را به او رساندند. سهیلا آن قسمت از برگه های روزنامه که اسامی قبول شدگانی که اول نام خانوادگی آنها " عین " بود را ازدست شیرین ربود و سرگرم نگاه شدن شد. اسم چند نفر با نام خانوادگی عزیزپور به چشم می خورد، اما هیچ یک از اسام، سهیلا عزیزپور نبود. چندبار ردیف را از بالا تا پایین از نظر گذرانید، اما فایده ای نداشت. یک دفعه صدای جیغ مانند شیرین، او و روناک و بعضی از کسانی را در نزدیکشان قرار داشتند متوجه خود کرد. شیرین با هیجان گفت:" روناک نگاه کن، به خدا اینجا نوشته روناک رادمنش، نگاه کن سهیلا."
روناک روزنامه را گرفت. علاوه بر اسم، مشخصات درج شده نیز همگی درست بود. اما روناک فکر می کرد که خواب می بیند. از آن خوابهای خوشی که انسان دوست ندارد با بیدار شدنش، از آن حالت سرمستی و سبکبالی جدا گردد. شیرین وقتی دید روناک خیره بر ورقه روزنامه ماتش برده پرسید:" چی شده روناک؟ مشخصات توی روزنامه با تو فرق می کنه؟" روناک آهسته گفت:" نه، درست است." شیرین با بی حوصلگی سوال کرد:" پس چرا چیزی نمی گویی؟" روناک این بار به صورت شیرین خیره شد و پرسید:" شیرین تو مطمئنی که من خواب نمی بینم؟ آخر مهندسی عمران توی دانشگاه تهران آن هم من. باورم نمی شود." شیرین بی آنکه روناک متوجه شود، نیشگونی از دست او گرفت، طوری که روناک ناخواسته با صدای بلند " آخ" گفت. با فریاد او، بازهم نگاه بعضی اشخاص آن اطراف، متوجه آن جمع سه نفره شد. روناک از خجالت سرش را پایین انداخت اما شیرین راضی از کاری کرده بود با خوشحالی گفت:" حالا فهمیدی که خواب نمی بینی؟ پس خودت را به آن راه نزن. زود باش راه بیفت بریم خانه شما. خودم باید بابت این خبر از پروین خانم مژدگانی بگیرم." روناک یک دفعه به یاد سهیل افتاد.رو به او با عجله پرسید:" روزنامه را خواندی؟ اسم تو هم بود؟"
سهیلا با ناراحتی سری به افسوس تکان داد و گفت:" نه قبول نشدم."
جمله کوتاه و درعین حال همراه با دنیایی از حسرت و غصه که از دهان سهیلا خارج شد، شادی را از روناک و شیرین گرفت.
romangram.com | @romangraam