#رقاص_های_شیطون_پارت_58
اولش متوجه نشدم و همونجوری با لبخند نگاش میکردم اما یهو به خودم اومدم و گفتم:چی؟؟؟؟چی گفتی؟؟؟؟
با ترس نگام کرد وفگت:خودت گفتی راحت حرفمو بزنم
آرومتر از قبل گفتم:آره من گفتم راحت حرفتو بزن اما....اما نفهمیدم چی گفتی
آهانی گفت و سرشو آرود نزدیک ... بی اراده سرمو بردم عقب که خندید و گفت:نترس میخوام تو گوشت بگم
سرمو تکون دادم و گوشمو بردم نزدیکش
نفساش به گوشم میخورد و قلقلکم میومد .... نفس عمیقی کشید و تو گوشم گفت: دوستت دارم سیمای من
"
قطره اشکی روی گونم چکید .... لبخندی زدمو زیر لب گفتم:منم دوستت دارم مرد من......
بازم مثل همیشه زود تر از بقیه بیدار شدم و دست و صورتمو شستم
لباسامو عوض کردم و جاش یه پیرهن آستین حلقه ای سرمه ای با یه گرمکن مشکی پوشیدم و موهامو دم اسبی بستم
از اتاق خارج شدم .... هنوز هیچکس بیدار نشده بود .... رفتم تو حیا و مثل هر روز مشغول تمرین شدم
روی یه پام ایستادم و دور خودم چرخیدم و وقتی از حرکت ایستادم دستمو گرفتم جلوم
چشمام بسته بود و نفس میکشدم .... گرمی دستی رو روی دستم حس کردم و چشمامو باز کردم
شروین وقتی دید چشمامو باز کردم منو کشید سمت خودشو از پشت بغلم کرد
اخم کردم .... چونشو گذاشت روی سرشونم .... اخمم غلیظ تر شد .... سرشو کنار گوشم گرفت و گفت:دوستت دارم سیمای من
با اخم ازش فاصله گرفتم و گفتم:احتیاجی به دوست داشتن تو ندارم
romangram.com | @romangram_com