#پرنسس_مرگ_پارت_38
رایان: پس خوبه که هنوز عقلت سر جاشه!
من:برو سر اصل مطلب.
رایان(از جاش بلند شد و به طرف من اومد(با تمسخر)):چیه؟!شاهزاده خانم حوصله ندارن؟نکنه از این قصر خوششون نمیاد؟(حالا روبه روم روی آخرین پله ایستاده بود)
من:نمی خوام دوباره دعوا کنم رایان!پس لطفا دوباره شروعش نکن!
رایان:چرا؟ قبلا که خوب زبونت می چرخید !حالا چطور شده دلت از دعوا کردن بیزار شده؟
من:رایان لطفا!!
دیگه حرفی نزد و فقط یه پوزخند نثارم کرد.حوصلم سر رفته بود .انگار قصد نداشت کارشو بگه و منو راحت کنه.
من:نمی خوای بگی چیکارم داشتی؟
رایان:چرا....با من بیا.
من:شکنجه گاه؟
رایان:اول فکر کن بعد سوال بپرس!تو کاری نکردی که بخوام ببرمت اونجا!چرا این قدر حرف مفت می زنی؟
romangram.com | @romangram_com