#پرنسس_مرگ_پارت_217


یه لحظه به یاد روزایی که پیشش بودم افتادم.وقتایی که با هم دعوا می کردیم.وقتایی که منو می ترسوند و یاد بار آخری که از پشت بهش خنجر زدم.یه لحظه حس کردم دلم برای اون دعوا ها و کل کل کردنا تنگ شده اما با به یاد آوردن بلا هایی که به سرم آورد تمام افکار پس زده شدن:

من:حدس می زدم پیدات بشه.

رایان:حالا که پیدام شده!

من:از جون من چی می خوای؟

رایان:زندگیتو.

و بعد شمشیر رو محکم تر چسبید و بازومو از پشت گرفت و به جلو هلم داد و از جایگاه خارج شدیم.

درهمون لحظه صدای ملکه سالن رو اشباع کرد:نگهبانان !دستگیرش کنید!!! نگذارید از اینجا خارج شود!!

با فرمان ملکه تمام سربازان حاضر در سالن به سمت ما یورش بردن و دورمون یه حلقه زخیم ساختن.ملکه یه ورد خوند که احتمالا باطل کننده تله پورت بود تا کسی نتونه منتقل شه.این کار باعث شد تنها راه فرار مسدود بشه.

رایان هر لحظه فشار شمشیرشو به گلوم بیشتر می کرد.در اون لحظه عرصه رو تنگ دیده بود و تمام قدرتشو توی شمشیرش ریخته بود.

ملکه دوباره بانگ داد:تسلیم شو پادشاه تاریکی!تو راهی جز این نداری پس...آن دختر را رها کن و شکستت را بپذیر!


romangram.com | @romangram_com