#پرنسس_مرگ_پارت_216

من:من...حقیقتو گفتم.اسمامون همینایی بود که شنیدی!

شنل پوش:هه....واقعا!اما من این طور فکر نمی کنم!

اینو گفت و از پله ها بالا اومد و کنار من در جایگاه متحم ایستاد. در همون هنگام شمشیری در دستش ظاهر کرد و زیر گلوم گرفت:

شنل پوش:خیلی دروغگو شدی لیا!می دونستی!

من: تو...د...دا..داری چیکار...می کنی؟!

شنل پوش:که اسمت آناس نه!

من:مگه.... غیر اینه؟

شنل پوش:آره غیر اینه!حتما الان نقشه کشیده بودی از اینجا فرار کنی نه!آره!

من:تو...تو...تو از کجا می دونی؟

شنل پوش:من اگه تو رو نشناسم.... رایان نیستم!

این گفت و شنل رو از سرش برداشت.با دیدن دوباره ی چشمای سرخش قلبم دیوانه وار شروع به تپیدن کرد.

romangram.com | @romangram_com