#پرنسس_مرگ_پارت_218

رایان:هرگز!!!!!!!

ملکه:باشد!هر طور که مایلی!

و بعد شروع کرد به خوندن اوراد:ملیساسیم گراندالی.......

با شروع شدن اوراد حس کردم دست رایان کم کم داره شل می شه.شمشیرش داشت آروم آروم از دستش سر می خورد و در نهایت افتاد:

رایان:این دیگه چه کوفتیه!سرم داره تیر می کشه!

منو رها کرد و با دو دستش سرشو گرفت.شروع کرد به نعره زدن:بس کن!کافیه!کافیه!دیگه نخونش!سرم داره می ترکه!می گم نخونش لعنتی!

اما ملکه بدون توجه به فریاد های اون به خوندن ادامه داد .رایان زانو زد و با عجز نالید:خواهش می کنم!نخونش!دارم از درد می می رم!نخونش!نخو........

و در همون لحظه بیهوش شد.ملکه دست از خوندن ورد کشید:

ملکه:آن را به زندان مخصوص ببرید.مواظب باشید فرار نکند!

دو سرباز رایان رو بلند کردن:

هر دو سرباز باهم:اطاعت امر می شود سرورم!

romangram.com | @romangram_com