#پرنسس_مرگ_پارت_212
با صدای یکی از نگهبانا از لیست سوالاتم پرت شدم بیرون:
نگهبان:هی!شما سه نفر!برید سر جاتون بشینید دادگاه الان شروع می شه!
من:باشه.باشه!الان می ریم.
دست سوفی و موریا رو گرفتم و تا صندلیمون کشیدم.هرسه نشستیم .رو به رو مون سه جایگاه بود که جایگاه وسط از بقیه بلند تر به نظر می رسید.یه مرد میان سال جایگاه سمت چپ و یه خانم نسبتا پیر جایگاه سمت راست رو اشغال کرد.مرد میان سال تک سرفه ای کرد و گفت:اهم اهم!خانم ها و آقایان!ما اینجا حضور یافتیم تا سه نفر که قصد برداشت اموال دولت داشتن محاکمه و به سزای عملشون برسونیم اما...قبل از اون باید ملکه به عنوان قاضی تشریف بیارن تا دادگاه به صورت رسمی اجرا بشه پس من چند دقیقه تنفس اعلام می کنم تا ایشون تشریف بیارن!
با شنیدن کلمه ملکه انگار قلبم یخ بست.نمی دونم چم شده بود اما حس می کردم نمی تونم درست نفس بکشم.قلبم باشدت فراوان به سینم می کوبید و هر لحظه امکان داشت اونو بشکافه و بیرون بزنه.دستمو روی قلبم گذاشتم.دوست داشتم از اون محل فرار کنم.مهم نبود چه جوری فقط نمی خواستم یه لحظه هم اونجا بمونم.
صدای موریا رو از سمت چپم شنیدم:
موریا:بانو!شما حالتون خوبه؟
من:آ...آ..آره...خوبم!
موریا:مطمئنید؟
من:آره چیزی نیست.چون معدم خالیه این جوری شدم.نگران نباش خوب می شم!
موریا:امیدوارم!
romangram.com | @romangram_com