#پرنسس_مرگ_پارت_211
شنل پوش:ور اضافه نزن و برو تو!
من:خیلی خوب بابا رفتم.بچه ها!بریم تو!
با این حرف من سوفی زبونشو واسه شنل پوش دراز کرد و دست منو موریا رو گرفت و به داخل برد.با وارد شدن ما به مجلس دادگاه همهمه زیادی ایجاد شد.هر کس در گوش دیگری چیزی می گفت و اون یکی جوابشو می داد.
شنل پوش کنارم ایستاد و گفت:
شنل پوش:می دونستی دوستت خیلی بی ادبه!
من:آره.چطور؟
شنل پوش:آخه می خواستم بگم یه فکری به حالش بکنی لیا.
اینو گفت و از کنار دور شد.دور شد و سر جای خودش نشست اما من هنوز تو کف حرفش بودم.اون!اون از کجا
می دونست اسم من لیاست!من تا حالا اسممو به هیچ کس نگفته بودم.نه نگهبانا و نه مامورا پس اون چطوری اسممو فهمیده؟این یعنی اون می دونه من یه شیطانم!شیطانی که خودشو به شکل یه فرشته در آورده!
واقعا نمی فهمم آخه چطوری تونسته بفهمه؟
romangram.com | @romangram_com