#پرنسس_مرگ_پارت_205
من:همچین هم دلمون نمی خواست سوار اژدهات شیم که این قدر طلب کاری!
شنل پوش:حوصله جواب دادن به تو یکی رو دیگه ندارم.زود بیا پایین باید به دادگاه برسیم!
من:باشه بابا!دعوا نداریم!
از اژدها پیاده شدم و به سوفی و موریا هم کمک کردم تا پایین بیان.آخرین نفر سوفی بود که بعد از اون اژدها دوباره بال هاشو باز کرد و به پرواز درومد.به ساختمون سفید رنگی که روبه روم بود نگاه کردم.خیلی بزرگ بود.بزرگ تر از اون چیزی که فکرشو می کردم.نمای ساختمون که با گچ بری های طلایی رنگ ساخته شده بود، زیبایی چشم گیری رو به نمایش می گذاشت.در بزرگ طلایی که معلوم بود از چوب کاج ساخته شده، به خوبی تراشیده شده بود.پنجره ها به سبک سلطنتی ساخته شده بودن و به زیبایی نمای ساختمان کمک می کردن.در واقع من در مقابل یک اثر هنری ایستاده بودم نه جایی که افراد مجرم رو محاکمه می کنن.
سوفی کنارم ایستاد:زیباست مگه نه؟
من:شما از این چیزا داشتید و من نمی دونستم!
سوفی:تازه کجاشو دیدی!
من:مگه بازم هست؟
سوفی:اووووووو!تا دلت بخواد!
من:واقعا!
romangram.com | @romangram_com