#پرنسس_مرگ_پارت_166
با این حرف دوباره به شکل انسانیش برگشت:
موریا:حالا بهتره تا ورد بی اثر نشده کریستال ها رو برداریم!
من:درسته.پس پیش به سوی غار وهم!
هر سه کنار هم آروم قدم برداشتیم و پشت سنگ بزرگی که نزدیک دهانه غار بود پنهان شدیم.چهار نگهبان مسلح به همراه سه خرس طلایی اونجا کشیک می دادن.وارد شدن به غار اصلا کار راحتی به نظر نمی رسید.نیاز به یه حقه کوچولو بود تا بشه از این مرحله گذشت.رو به سوفی گفتم:
من:خوب سوفی!نوبت توئه!الان وقتشه هر چی هنر داری نشون بدی!برو ببنیم چیکار می کنی!
سوفی سرشو به علامت مثبت تکون داد و از پشت سنگ بیرون اومد.نمی دونستم نقشش چیه.فکر سوفی همیشه ناخوانا به نظر می رسید.خودشو کنار یه درخت پنهان کرد.دست درون جیبش برد و شئ کروی قرمز رنگی
ازش بیرون کشید.اونو چند بار توی دستش جا به جا کرد و بعدش با تمام نیرو پرتابش کرد.از برخورد اون شئ با زمین انفجاری مهیب ایجاد شد.نگهبانا با دیدن انفجار تعجب زده به همراه خرس ها پست خودشونو ترک کردن و به طرف محل حادثه دویدن.این بهترین فرصت برای ورود ما به غار بود.سوفی دستشو به علامت این که الان وقتشه چند بار تکون داد.با علامت سوفی منو موریا با آخرین سرعتی که در خودمون سراغ داشتیم به طرف دهانه غار دویدم.زمانی که به دهانه رسیدیم سوفی هم به ما ملحق شد:
من:کارت حرف نداشت سوفی!محشر بود!
سوفی:می دونم.من همیشه کارم عالیه!
من:خیلی خوب!دیگه نمی خواد این همه خودتو تحویل بگیری!
سوفی:وای!یه دفعه یه جا موثر واقع شدم تو هی بزن تو ذوقم!
romangram.com | @romangram_com